آموزش شهروندی نیاز جامعه امروز

 

امروزه در كشورهاي بزرگ جهان بخش عظيمي از تحقيقات و منابع مصروف كشف اين حقيقت مي شود كه شهروند مطلوب بايد داراي چه خصوصياتي باشد و چگونه مي توان اين ويژگي ها را در اقشار مختلف جامعه توسعه داد. در مطالعه اي كه با مشاركت بيش از بيست كشور جهان تحت عنوان «مطالعات شهروندي» انجام گرفته است. اهميت تخصيص موارد فوق آشكار مي شود.و اين در حالي است كه متأسفانه اكنون توجه چنداني به آموزش بنيادين شهروند خوب نمي شود . در اين راستا ابتدا بايد به تعريفي در باب شهروندي و ملاك هاي شهروند خوب بودن پرداخت. شهروندي مفهومي چندبعدي و داراي معاني مختلف است كه اين اختلاف از تفاوت فلسفه هاي حاكم بر هر جامعه و ارزش هاي آن نشأت مي گيرد. اما فاكتوري كه بيشتر مورد توجه جامعه شناسان است انطباق تعريف شهر با شهروند است. نتايج مطالعات نشان داده كه مفهوم شهروندي حداقل شامل چهار عنصر اصلي «هويت ملي، تعلقات اجتماعي و فرهنگي و فرامليتي، نظام اثربخش حقوقي و مشاركت مدني و سياسي است.» اين مفاهيم داراي ارتباط دروني و تعامل با يكديگرند و در حقيقت چهار انعكاس يك واقعيت هستند، يعني مفهوم شهروندي.

 

براي شهروندي الگوهاي مختلفي مطرح شده كه بارزترين آنها توسط كستلز 1997 عنوان شده است. كه در اين بين به تعريف الگوي «كثرت گرا» مي پردازيم. در اين الگو افراد داراي حقوق برابر هستند و تمام شهروندان به حوزه هاي اجتماعي و منابع دسترسي دارند. بدون اينكه انتظار ترك تعلقات و احساسات متفاوت افراد مطرح باشد. بنابراين در اين الگو افراد با هر دين و مليتي به دليل احساس مشترك شهروندي در امور جامعه مشاركت فعال دارند.


با توجه به اينكه هر جامعه اي با عنايت به زمينه هاي فرهنگي و ارزشي خود به شهروندان خاص با خصوصيات ويژه اي نياز دارد و اين امر ضامن بقا و تداوم حيات اجتماعي و ميزان توسعه و پيشرفت كشور مي شود بايد برنامه ريزي آموزشي حساب شده اي را براي تمام اقشار جامعه به طور وسيع درنظر گرفت كه مي توان آن را از رسمي ترين نظام آموزشي كشور يعني آموزش و پرورش آغاز كرد. شواهد زيادي دال بر اين مطلب وجود دارد كه دانش آموزان و دانش جويان به مدرسه و دانشگاه مي روند بدون آنكه دانش و مهارت و ارزش هايي را بياموزند كه پايه و اساس مسئوليت پذيري در قبال جامعه و زيبنده يك شهروند خوب در آينده باشد. اگر آموزش را سرمايه گذاري براي آينده در نظر بگيريم. آموزش شهروندي سرمايه گذاري براي آينده مورد نظر كشور در تمامي ابعاد است. زماني مي توان از حقوق شهروندي صحبت كرد كه مفهوم آن را با تمام وجوه و مشخصات آن شناساند و بارور كرد. نمي توانيم از جوانان انتظار داشته باشيم تا بدون آمادگي قبلي ناگهان تبديل به شهروندي متعهد و مسئول شوند. كودكان بايد هم فكري، مشورت و شناخت قوانين لازم زندگي در محله و شهر را از زمان پيش دبستاني و كودكي همراه با آموزش هاي محيطي و ملموس با مشاركت كودكان ديگر فراگيرند. پاكيزگي شهر و محيط زندگي، احترام به حقوق ديگران، رعايت قوانين راهنمايي و رانندگي و حق تقدم در تمامي امور شهروندي، آموزش بهداشت عمومي و دفع صحيح زباله و... از جمله عواملي هستند كه بايد از همان دوران كودكي با آموزش نهادينه شوند زيرا پس از رشد و بلوغ افراد عادات در آنها تقويت و تثبيت شده و تغيير آنها به تمايلات طبيعي ناممكن و دير است. چامبليس (1997) مي نويسد: در هر جامعه اي ارزش ها و طرز تلقي ها و بينش ها و مهارت ها به همراه الگوها و روش هاي مشاركت در زندگي جمعي يا مدني به شكل ويژه اي منتقل مي شود و فلسفه تأسيس نظام هاي تربيتي، پرورش چنين شهرونداني است.


روش هاي بسياري را در تدريس آموزش هاي مربوط به شهروندي مي توان در برنامه ريزي هاي درسي دانش آموزان و دانش جويان گنجاند. كشورهايي كه به اصول دموكراسي معتقدند بيشتر به آموزش حقوق و ارزش هاي دموكراتيك براي مقابله با آثار مخرب تنش هاي معاصر مثل اختلاف نژادي و فرهنگي مي پردازند. دسته ديگر به روش هاي آموزشي تربيت شهروندي نظير بحث آزاد كلاسي نظرسنجي از شاگردان در بخش هاي گوناگون برنامه درسي روش حل مسئله گروهي فرضيه سازي انديشمندانه و تفكر انتقادي توجه دارند. دسته ديگر به درگير شدن فعالانه شاگردان و مشاركت در صحنه اجتماعي و حتي سياسي در تربيت مدني و شهروندي حساسيت بيشتري نشان مي دهند.


صرف نظر از ديدگاه ها و نقطه نظرات متفاوتي كه در اين زمينه وجود دارد مي توان برنامه ها را به دو گروه تقسيم كرد:


1- آموزش مستقيم تربيت شهروندي: در قالب كلاس هاي درس، سمينارها، كنفرانس ها با توجه به ماهيت برنامه هاي درسي طراحي و به مرحله اجرا درمي آيد.


2- آموزش ضمني تربيت شهروندي: از طريق رسانه ها و وسايل آموزشي مانند سي دي و... و اينترنت اجرا مي شود.به غير از برنامه هاي درسي رسمي در مدارس، با توجه به مطالعات و پژوهش هاي انجام شده مي توان از عوامل ديگري مانند خانواده، دوستان و همكلاسي ها، مدرسين و كتب مذهبي، فعاليت هاي فوق برنامه به عنوان ديگر راهكارهاي تربيت شهروندي نام برد، كه البته نقش خانواده و مدرسه در اين بين برجسته تر است. براي مثال در هنگ كنگ براي تربيت شهروندي از اردوهاي دانش آموزي و در اندونزي از آموزش هاي نظامي استفاده مي كنند.اميد است كه با برنامه ريزي صحيح آموزشي در قالب برنامه درسي مدارس و مراكز آموزشي و فراهم كردن جو آموزشي مناسب و آشنايي شهروندان به لزوم يادگيري اين اصول در راستاي جامعه اي بهتر و پيشرفته تر بتوان فرهنگ شهروندي را در جامعه مدني نوپاي ايران به جايگاه واقعي خود نزديك كرد.

افلاطون و اندیشه های تربیتی او

شرح حال افلاطون:                                                                                                

 

افلاطون در سال 427 قبل از ميلاد در شهر آتن به دنيا آمد . نام حقيقي او آريستو كِلس (Aristocles) بو د ولي بخاطره اندام تنومندش يكي از دوستانش نام مستعار افلاطون را به او بخشيد و به همين نام درجهان معروف گرديد. پدرش از خاندان پادشاهان و مادرش از نوادگان سولون ( قانون گذار آتن ) بود . او توجه خاصي به شعر و طبيعت داشت تا آنجا كه گفته اند خود نيز به شاعري روي آورد .  در سن 18 سالگي و برخي گفته اند 20سالگي با سقراط آشنا شد . سقراط مردي بود فروتن و استوار، در برابر خوشي ها خويشتن دار و در برابر رنج ها پر طاقت و در برابر دوستي وفادار و در رفتار ملايم ، سقراط با فقر و قناعت زندگي كرد و هيچ گاه در طلب ثروت و قدرت برنيامد . تاثير شگفت سقراط بر افلاطون در همين شخصيت نيرومند اوست ، زيرا سقراط بي آنكه دعوي دانائي كند و يا كتابي بنويسيد و نظريه اي پديد آورد ، تنها از راه گفتگو با هم  نشينان خود آنان را دگرگون مي ساخت توجه او به ذات انسان و بيش از هر چيز درباره اصل و سرچشمه چيزهاو چگونگي پيدايش آنهاست و او در مقابل سوفيست ها گروهي كه در سخنوري استاد بودند و اعتقاد داشتند تنها براي اين سئوال كه جهان چيست و چگونه پديد آمده پاسخي نمي توان يافت و جستجوي حقيقت كاري است . بيهوده ، زيرا حقيقتي در ميان نيست و بهتر است به جاي اين افكار به علم سياست و فن سخنوري و دست يافتن به مهارت و جدل پرداخت .

از اين رو كار سوفيست درست روبروي فلسفه است ، زيرا كار فلسفه روشنگري است و كار سوفيست تاريك كردن ، نبرد سقراط و سوفيست نبرد روشنائي و تاريكي است . و سرانجام در سال 399 به تهمت بي ديني و گمراه كردن جوانان به مرگ محكوم و اعدام شد .                                                                               


ادامه نوشته

معلم

اوراق زرین تاریخ تربیت سیمای درخشان مربیان نام آوری چون ابراهیم ، موسی ، عیسی

و محمد (ص) ، علی (ع) و فاطمه (س) و زینب (س) را بر خود نقش ابدی زده است آنان که

با پیکار مقدس خویش حماسه های شکوهمند و جاوید در سازندگی انسان متعهد به

وجود آوردند و با تزکیه و تعلم کاخ بلند پایه ی علم و فضیلت را بنا نهاده و پرچم توحید را

برافراشتند و امروز شما عزیز گرامی ادامه ی این نهضت عظیم را بر عهده گرفته ای ضمن

بزرگداشت خاطره استاد مطهری و گرامیداشت روز معلم

برایتان در این راه آرزوی موفقیت می نمایم.

 


ادامه نوشته

روسپی


روسپی

کسی نمی داند

                         زجر می کشد

و لحظه ای که نهانگاهش

                      از دیگران است

                چقدر ... !

روسپی ، می تواند عاشق باشد

   یا نه ؛ نمی گذارید

   ( او انسان نیست )

روسپی دل ندارد ، عاشق نمی شود

            عروسک است .

کسی چه می داند

                       شاید

روسپی ها ، آدم باشند ،

کسی شبیه من و تو

حرف بزنند ،

بخورند ،

بخوابند ،

و گاهی حتی برای آمرزش گناهان من و تو

                                گریه کنند.

ـ روسپی عاشق

اشک هایت را نگاه دار

 روزگار تو را نوازش می دهد

تا آنجا که از درد نوازش بالشت را ...

و من ، تبدیل به آغوشی می شوم

                                   سرد

برای نیایش تو

و برای صلب امتیاز تو از چیزی به نام

                              بکارت

من مقصرم ، گناه دارم ، اشتباه

... عاشقانه روسپی گری کن

تا آنجا که زمین دهانی باز کند 

               برای من و تو ... .

                                                                    (مرتضی برلاس)

 منبع: دیباچه

اسد بودا و بُتّ پرستی قدرت

محمد ظاهر فایز، استاد دانشگاه بامیان 
خبرگزاری رشد- بنام آفریدگار هستی که انسان را از دوشیء متضاد ( روح و لجن) آفرید و با دادن شعور و عقلانیت آن را خلیفه خود در روی زمین قرار داد تا نسبت به همه پدیده ها، خدا گونه باندیشد و خدا گونه عمل کند، فرامین و نواهی خداوند را در روی زمین عملی نماید تا جان و تفکر سایر انسان ها از گزند اهریمن و همنوعان اهریمنی اش در امان باشند. اساسی ترین معیار اندیشیدن در قبال خدا و انسان تفکیک درست میان حق و باطل است . حق گویی و حق خواهی ریشه ایزدی و خدایی دارد، باطل گرایی و انحراف ورزی منشأ شیطانی و اهریمنی. درست همان قضیه پارادوکسیکال که از اساس خلقت در کُنه و ذات انسان ها گره خورده است و مختار بودن انسان ها در قبال سرنوشت و اندیشیدنی به مسایل و پدیده ها، نگرش و گرایش آن نسبت به قضایای حق و باطل، این مساله را به درستی تعبیر و تفسیر می نماید، بدین معنا که انسان های خداگونه همیشه زندگیش، اندیشه و تفکرش، خلاقیت ها و رفتارهایش ... حالت صعودی و خدایی دارد که از آن طراوت و زیبایی می بارد و زمینه سعادت و رفاه جسمی و روانی انسان ها را در روی زمین میسر می سازند و برعکس انسان های اهریمنی و اهریمن صفتان در همه ابعاد زندگی، ددّ منشانه و لجن وار زندگی می کنند و لجن وار رشد می نمایند. مسلما رشد لجن جز تولید تعفن و گندیدگی، ثمره دیگری را نمی تواند داشته باشد. تبلور رشد لجنی در کالبد و تفکر انسان های اهریمنی از جنس« اسد بودا » آیا می تواند جز پراکندگی اندیشه، سم پاشی و ایجاد تعفن در فضای اجتماعی و دینی چیزی دیگری را در قبال داشته باشد؟! 
ادامه نوشته

حکمت‌یار؛ترس از فراموشی

محمدجواد سلطانی

گلبدین حکمت‌یار یکی از پدیده‌های روزگار ماست. مردی از تبار«خروتی»، قبیله‏ای نه چندان مطرح و تحقیر‏شده در نظام اجتماعی قبیله‌ایی افغانستان. پدران او به خواست و ارادة سیاست، مجبور به مهاجرت به شمال کشور( کندز) گردیدند و گلبدین با هویت «ناقلین» در این خطۀ کشور شناخته شد. پدیدۀ ناقلین تا آن‌جا برای حکومت‌های وقت افغانستان دارای اهمیت بود که در... 

ادامه نوشته

زن وگناه سیاسی

زنان، به عنوان نیمی از جمعیت جهان، با گذشت زمان و دوره‌های مختلف با انعطاف‌پذیری فراوان، نقش‌های بنیادین خود را تغییر داده و همواره سرآغاز دگرگونی‌هایی بزرگ بوده‌اند. گاه این تعییرات برای خود آنها نیز خوشایند نبوده و بعدها به اجبار مدت‌ها تلاش کرده‌اند تا شرایط را به همان شکل اولیه بازگردانند و در برخی موارد نیز هرگز موفق نشده‌اند

ادامه نوشته

توحش در لیلیه ی دانشگاه کابل

توحش در لیلیه ی دانشگاه کابل:
چه بسا اوقات است که آدم نسبت به بعضی مسایل دینی ومذهبی درشک میافتد، این حسینی که قهرمان آزادی است و این حسینی که این همه آدمها دروصفش سخن میگویند شعرمیسرایند داستان می نویسند و حماسه هایش را گرامی میدارند کجاست که فریاد یک مشت هوادارانش را درلیلیه ی دانشگاه کابل یعنی در بالاترین نهاد فرهنگی یک کشور نمی شنود! این حسین کجاست که آدمها به جرم بزرگداشت ازحماسه هایش باسنگ وچوب ونفرین و توهین وتحقیر بدرقه میشوند و بسیاری ها مجبوراند برای زنده ماندن شان ازچنگال شبهه آدمکهای مسلمان نما، خود شانرا از منزل سوم ساختمان لیلیه پایین بیاندازند وازآنجا با پاهای برهنه تا برچی بدوند! این حسین کجاست که یک مشت هوادارانش به جرم تجلیل ازحماسه هایش طعمه ی انتحاروانفجارمیشوند!

توحش درلیلیه دانشگاه کابل

تقدیم به انانی که امروز بیگناه در لیلیه دانشگاه کابل کشته شدند.
* . . . . . . . .* . . . . . . . . . .*
این که من به جرم خویش اعتراف کرده ام
یاوه نیست
جرم من همان دلیل ساده ایست که تو برای من 
ومن برای اینکه چند روز بیشتر
وچند گام پیشتر
زندگی کنم
درون قاب ریختیم
وقتی من به گیتی سکوت خویش
روبروی تو
باتمام افتخار
طرح عشق ریختم
تو همچنان بفکر مرگ من
تمام شب به بسترت
به کفرمذهبم
به مرگ من
رأی داده ای.
من اگرچه مرگ خویش را درون بقچه ی که پیش توست دیده ام
وآنچه در رگ تو جاری است
خون که نیست
بلکه مرگ زنده ی من است.
من چقدر صاف وساده برگلوی خنجری که حنجرم ربود
بوسه میزدم
وتو، به مثل سالهای پرغروب من
خیال گند خویش را گلاب داده
وبه فکرقتلگاه من
به فکرکله های من
وشایدم منارهای کله ام
بخواب رفته ای!
ومن دوباره شاهد گلوی بغض کرده ی خودم
گلوی که صدای فرق پاره ایست،
که زیر سنگ های تو بخاک خفت
ومن دوباره شاهد شکست دست هام
دوباره شاهد نبود خویش،
این شکست واین نبود 
تحفه ایست که باز تو
باز تو
وباز تو
برای من گداختی
ومن به قلب های که امیدشان تو بشکستی
ودست های که عصاشان همین هابود
چگویم و چه نویسم؟
ومن به مادران پیر وخسته ی که منتظر براه "ما"ست چگویم؟
چقدر بدفرجام
تمام کوشش ها
وساده گفت که اینجا اگر هزاران سال
بیاید و برود
باز"ما"ی نیست.

سرها به پای دار کج

سَرها بپایِ دار کج2 
کج نویس درگفته ها گردیده بیمقدارکج
کج سُخن با کجروی گردیده در گفتارکج
کج نهادِ کج مِزاج،باکج خیالی های خود
کج مَکج هر جا نویسد،در حقِ ابرار کج
کج نظر،کج باف بوده در سُخن بادیگران
کج خیال کج میرود،در گفته و پندار کج
کج ادا،کج خُلق هرجا،کج مداری میکند
کج قلم خنجر زَند،درسینه ای افگارکج
کج سرا عاطل به غُربت کج سرایددایما
درحقِ مادر وطن گردیده،چون اغیار کج
از کجی ترکِ وطن بنموده نفرینش کند
غُربتی بُگزیده وگردیده است بسیار کج
کج سوار بَرتوسن بیگانه میبالد بسی
باسِفاهت رانَدش درجاده ای هموار کج
هر یکی گوید ملولم ،از جفا های وطن
کس نمی گوید وطن را هر دَرو دیوار کج
کج فروشی،کارو باریِ،عده ای درزندگی
می فروشد هر متاعی،در صفِ بازار کج
کج نشین را گر بِبَخشایند مقامِ اَرشدی
می شود دار و ندارو جمله ای دربار کج
آن یکی با انتحارِ خویش دارد قتلِ عام
دیگری خود را کُشد،در هرکجا مُردار کج
آرزویِ هر یکی باشد که بیند ای خدا
کج شود غدار را سر ها بپایِ دار کج
ازفروغِ ما مَپرس در غُربت و آواره گی
فِرقت میهن نموده قامتم صد بار کج 
"فروغ

جهانی شدن اقتصاد

جهانی شدن،ابعادجهانی پیداکردن یا دادن ابعاد جهانی به پدیده ها است که ازدوخصوصیت متعارض وهمزمان مکملی برخورداراست یکی جهانی شدن موجب افزایش پیوندها بین انسانهاشده ودیگری موجب گسست پیوندهادرسطح ملی میشود وازلحاظ توسعه دولت ها دروضعیت های متفاوتی قراردارند که برخی ازجوامع درمرحله سنتی قرارداشته برحسب شرایط سیاسی،فرهنگی واقتصادی با محدودیت های جهانی شدن واکنش منفی نشان میدهند وبرخی بدون چون وچراازجهانی شدن استقبال میکنند وازمزایای آن بهره میجویند
ادامه نوشته

متن سخنرانی دکتر علی محقق نسب درمراسم شانزدهمین سالیاد شهادت بابه

متن سخنرانی دکتر علی محقق نسب درمراسم شانزدهمین سالیاد شهادت رهبر شهید، در کشور بلجیم
 

بسم الله الرحمن الرحیم وبه نستعین، انه خیر ناصر ومعین ! 

الحمد لله رب العالمین، بارء الخلایق اجمعین، باعث الانبیاء والمرسلین؛ ثم الصلاة والسلام علی سیدنا سید الانبیاء والمرسلین، وعلی آله واصحابه اجمعین.

قال الحکیم فی قرآنه الکریم: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً؛ فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي.

با سلام واحترام به پیشگاه حضار محترم وبا عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن سالروز شهادت سردار رشید میهن،مدافع عدالت وآزادی؛ پرچمدار تساوی حقوقی شهروندان ؛ مدافع راستین ارزش های اسلامی واصول جهانشمول حقوق بشری؛ دعوت کننده ی به صلح ودوستی ومشارکت همه ی شهروندان در مدیریت کشور؛ حجت الاسلام والمسلمین، شهید عبد العلی مزاری ویاران فداکارش.

من این ضایعه بزرگ را به تمامی عدالت خواهان وآزادی طلبان افغانستان وبخصوص مردم شریف هزاره وشما گرامیان وحضار محترم تسلیت می گویم وبرای آن شهیدان  راه آزادی، رحمت ومغفرت الهی را مسالت دارم. روحشان شاد ویادشان گرامی باد !

مناسب است که در باره شخصیت شهید مزاری گفت وگو شود، ولی شخصیت مزاری وابعاد وجودی وکرانه های معنوی وکوه ساران روحی او به قدری بزرگ، وسیع، مواج ودارای قله های بلند ومرتفع است که نمی توان در هیچ یک از فرازهایش حق مطلب را ادا کرد؛ بدین لحاظ ناگزیرم همه کوششم را دریک بخش ازفرازهای وجودش اختصاص دهم.

من امروز در شهر انتورپن کشور بلجیم در حضور شما مردم مومن وفداکار وپر خروش که با جمعیت با شکوه وباور نکردنی دراین جا گرد آمده اید؛ در نظردارم تنها در یک بخش از بخش های وجودی آن مردبزرگ سخن بگویم وآن:

 

پیشگامی شهید مزاری در عدالت خواهی، صلح طلبی ومشارکت ملی است

البته نیک می دانیم که شهید مزاری، تنها رهبرمردم هزاره نبود؛ او رهبر تمامی آزادی خواهان وعدالت طلبان ودموکراسی خواهان افغانستان بود. او رهبر تمامی کسانی بود که در افغانستان عدالت وانصاف می خواهند؛ تساوی حقوقی شهروندان را می طلبند؛ افغانستان را برای همه می خواهند؛ ملت واحد، مردم یک پارچه، زندگی صلح آمیزودوستانه رابرای همه مردم کشورمی خواهند.

 برکسی پوشیده نیست که مزاری اسوه عدالت خواهی، صلح طلبی ووحدت ملی است.  او همواره فریاد می زد که ما برابری وبرادری می خواهیم . می خواهیم تمامی اقوام ساکن در کشوردر مدیریت آن شریک باشند وباهم تشریک مساعی کنند؛ ولی درآن زمان  گوش شنوا یی وجود نداشت، اما گذ شت ایام وادامه حوادث کشور، حقانیت مزاری ونیک اندیشی های اورا ثابت کرد. اینک کسانی که دیروز به جز جنگ وخشونت را نمی شناختند، خود درپی صلح وآشتی هستند.

 پس از آن همه خرابی وخسارات مادی ومعنوی وجانی که بر ملت عزیز افغانستان واردشده است، جنگ افروزان دیروز صلح  طلبان امروز شده اند و به نا چار، در پی صلح وسازش برآمده اند. آنان بقدری احساس ندامت می کنند که حتا حاضرند با کسانی از در آشتی وصلح درآیند که هر روز بمب  گذاری می کنند، مرتکب قتل وجنایت می شوند وفرزندان مردم را اغفال می کنند وبا انتحار به جنت می فرستند! البته ما، همه  طرفدار صلح ومصالحه هستیم، اما صلح طلبی امروز خیلی دیر هنگام است. کاش قبل از ده  پانزده سال، فریادهای شهید مزاری وصلح طلبی شهید مزاری شنیده می شد!

به خاطر صلح طلبی ها ونیک اندیشی های مزاری بود که همچنان در قلب مردم ما جای دارد وبعد از گذشت 14 -15 سال از شهادت او، چهره اش درخشان تر وپیامش رساتر وعدالت طلبی ها ش واضح تر شده است.

اوصاف رهبر

 ما می گوییم: مزاری رهبربود؛ پیشوا بود؛ فرمانده بود؛ مدافع ارزش های انسانی وحقوق جهان شمول بشری بود؛ چرا وچطور؟

یک رهبر یا یک پیشوا کیست و چه می کند وچه نقشی در جامعه دارد؟

ابن خلدون در مقدمه اش می گوید: رهبر باید دارای چهار صفت باشد : عدالت، شجاعت، علم وسلامت یا توان وقدرت رهبری.  ابوعلی سینا در کتاب شفا وابونصر فارابی در مدینه فاضله؛ ماوردی در الاحکام السلطانیه؛ ابی یعلی فرا نیز درهمان کتاب؛ علامه حلی در تذکره؛ قاضی باقلانی در تمهید؛عبد الملک جوینی درارشاد؛ این حزم در الفصل؛ قلقشندی درمآثر؛ ودیگران با اختلافی که در شرایط رهبری دارند، بر این چهار صفت تقریبا توافق دارند.

1 -  رهبر باید عادل وعدالت خواه باشد. عدالت چیست ؟ چه کسی عادل است ؟

در تعریف عدالت گفته اند : العدل وضع الشی فی موضعه. گذاشتن هر چیز در جای خودش عدالت است. یعنی دادن حق به حق دار. اما در مسایل اجتماعی وسیاسی،عادل کسی است که حقوق اجتماعی مردم را دراختیارخود شان قراردهد؛ چون  معنای عدالت جز حق را به حق دار دادن چیز دیگری نیست. مزاری رهبر عادل بود و می خواست که حق همه اقوام به خودشان داده شود واز آن جمله، حق مردم هزاره نیز در اختیار خودشان قرار بگیرد. بدیهی است که، عدالت خواهی به معنای خود فراموشی نیست.

 مزاری تنها به جرم عدالت خواهی ودرخواست مشارکت همه شهروندان در اعمال حاکمیت کشور، مورد خشم گروه هایی انحصارطلب قرار گرفت وسر انجام مجبور به دفاع شد. این که میدان جنگ در غرب کابل است وخانه مزاری ومردم مزاری آوردگاه خشونت است، حق دفاع مشروع را که در هر آیینی وهر قانونی پذیرفته شده است، برای مزاری محفوظ می دارد.

2 - رهبر باید شجاع، قاطع وصریح الهجه باشد. تا بتواند منظور خودرا برای دوست ودشمن بفهماند. با قاطعیت وصلابت رهبری کند ومردم را در راه عدالت خواهی بسیج کند.  به امام علی نسبت داده شده که فرمود: احق الناس بهذ الامر اقواهم علیه واعلمهم بامرالله فیه.

 3-  رهبر باید توانایی علمی داشته باشد. در دنیای امروز دانش وتخصص وآگاهی به قانون وارزش های انسانی واصولی که باید رعایت شود مهم است. در هزاره سوم یا قرن 21 نمی توان بدون دانش وتخصص وتجربه لازم، مدعی رهبری شد.

4 -  رهبر باید قانونگرا وحق پذیر باشد؛ بر جان ومال وناموس وحیثیت مردم ا حترام بگذارد وبه حقوق مردم تجاوز نکند. در  پی تصرف زمین واموال وجایگاه دیگران نباشد. قرآن می گوید : یا داود انا جعلناک خلیفة فی الارض فاحکم بین الناس بالحق. این ها اجمالا شرایط رهبری است که همه در وجود شهید مزاری بوده اند.

آیت الله منتظری در کتاب دراسات، بعد از بیان دیدگاه های عالمان می گویند: شرایط رهبر یاحاکم یک امر عرفی وعقلایی است ودرآن تعبد شرعی وجود ندارد.

وظایف رهبر

رهبر چه می کند؟ کار رهبر چیست؟

به نظر من، نخستین اقدام وزیر بنایی ترین کار رهبر ومدیر ورییس یک جامعه، تغییر نظام باورهای مردم است.یعنی، یک رهبر اصلاح طلب وتغییر خواه وانقلابی، اولین کارش اصلاح فهم ودرک وشعور جامعه است. رهبر اصلاح طلب، باور های جامعه را ذهنیت های جامعه وپیش فرض های فکری وفرهنگی مردم را تغییر می دهد. امروزه در علم روان شناسی وجرم شناسی ثابت شده است که قانون زندگی قانون باورها ست. تمامی پیامبران الهی ونخبگان بشری ازهمین نقطه آغاز کرده اند. آنان برای اصلاح جامعه وبهبود اخلاقی، رفتاری وگفتاری مردم، از راه تغییر نظام باور هایشان وارد شده اند. از باب نمونه؛ پیامبراسلام، درعصر جاهلیت مبعوث گردید. در زمانی که مردم جهان وبخصوص مردم عربستان، در جهل، نادانی،اختلاف، نفاق، آدم کشی وتعصبات کور نژادی وطبقاتی گرفتار بودند. مردم شبه جزیره عربستان آن روز، غیر از جنگ، غارت وخشونت هنر دیگری نداشتند. آنان بر اساس باور های خود گرفتار نژاد پرستی، بت پرستی وتبار پرستی بودند. این مردم براثرافکار متعصبانه وجاهلانه خود به سیصد وشصت قبیله وطایفه تقسیم شده بودند ودارای سیصدو شصت بت وخدایگان در کعبه بودند.آنان در اثر نظام باور های خود بحدی گرفتار اختلاف ونزاع وتعصب بودند که حتا درپرستش خدایان خود هم توافق نداشتند؛ قرآن در سوره ي تكاثر  آيه هاي 1  و2 می گوید:   الهيكم التكاثر، حتي زرتم المقابر شما مردم را بسياري اموال و فرزند و عشيره، سخت غافل داشته است؛ تا آنجا كه به گورستان وبه ملاقات مردگان رفتيد. يعني، افزون طلبي و افتخارجويي كار شما را به استخوان هاي پوسيده اهل قبور كشيده است. تعصبات نژادي و جاهلي به حدي اوج گرفته بود كه گاهي، ده ها نفر را به خاطر حمايت از شتر قبيله ي خود به كشتن  مي دادند ! مردم شبه جزیره عربستان، آنچنان با خون ريزي و غارتگري، خو گرفته بودند كه هنگام بر شمردن مدال ها و افتخارات خانوادگي و نسبي، غارتگري را يكي از افتخارات خود مي شمردند. چنان که در افغانستان، بمب گذاری، قتل عام، ترور وآدم ربایی افتخار است. يكي از شعراي جاهلي، موقعي كه زبوني و ناتواني قبيله ي خود را در قتل و غارت، مشاهده كرد، آه سردي از دل بركشيد و گفت:فَلَيْتَ لي بهم قوماً اذا ركبوا                                  شنوا الاغارة ركباناً و فرسانااي كاش! به جاي اين طايفه ي زبون و بي دست و پا، قبيله اي داشتم كه همگي از سوار و پياده دست به غارت و تاراج مي زدند. اما حضرت محمد بن عبدالله - ص - آمد ؛ پیامبر رحمت آمد؛ پیامبر اخلاق وتربیت آمد؛ پرچمدارعدالت وانسانیت آمد . ونظام باورهای این مردم را تغییر داد وبه آنان گفت:

1 -  همه انسان ها برابراند ودارای حقوق مساوی می باشند. انسان ها دارای خلقت واحد وخالق واحدند: والهكم اله واحد، لااله الا هوالرحمن الرحيم. هیچ کس تافته چدا بافته نیست. الناس امام الحق کاسنان المشت.  2 - همه انسان ها دارای اصل ونسب واحد ونژاد واحد هستند: يا ايهاالناس اتقوا ربكم الذي خلقكم من نفس واحدة و خلق منها زوجها و بث منهما رجالاً كثيراً و نساء.اي مردم! از خداي كه شما را از يك پدر و مادر آفريد و از آن ها نسل هاي بعدي را پديد آورد، بپرهيزيد.

3 - اتحاد ودوستی وهمبستگی اجتماعی بهتر از اختلاف ونزاع وخشونت است: واعتصموا بحبل الله جمیعا ولا تفرقوا. به ریسمان محکم خداوند چنگ بزنید واختلاف را ازخود برانید. پیامبراسلام با تغییر نظام باورهای مردم ، آنان را به سروری وعزت رساند.

 

تغییر نظام باورها سر منشأ تحولات دیگر

قانون زندگی قانون باورها واندیشه ها است. اگرنظام فکری ونظام باورهای یک ملت تغییر کند سر نوشت آن ملت هم تغییر می کند. قرآن می گوید: ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا مابانفسهم. این قاعده هم یک قاعده علمی است وهم یک قاعده دینی واسلامی. شهید مزاری این قانون دینی واجتماعی وعلمی را به جامعه خود ومردم خود اعلام وابلاغ کرد واین رسالت را به خوبی انجام داد ودر نتیجه توانست سر نوشت مردم هزاره را تغییر دهد. شهید مزاری می دانست وهر رهبر فرزانه دیگر هم می داند که اگرمشتاق تغییر سرنوشت خود هستیم، اگر خواهان بهبود زندگی مادی ومعنوی خود هستیم، باید از نظام باور های خود آغاز کنیم. نظام باور ها مانند قلب انسان است که اگر مریض باشد یا خوب کار نکند، چگونه صاحبش را زمین گیر می کند. فرض کنید جوانی، قلبش مریض است وخوب کار نمی کند، چگونه در گوشه خانه نشسته وهر لحظه منتظر مرگ است وهیچ نوع عشق و حالی برای زندگی ندارد! ؟

اگر دکتری پیدا شود، این جوان را ببرد به بیمارستان وقلبش را جراحی کند وقلب مریض وناسالم را بردارد ویک قلب سالم وقوی را به او پیوند بزند وبعد از چند روزی اورا سالم وسر حال وبا قلب پر نشاط مرخص کند! مسلما سرنوشت این جوان را تغییر داده ودر نتیجه، عشق وامید وونشاط را به زندگی او بر گردادنده است. این جوان دیگر همان جوان سابق نیست که در گوشه منزل نشسته ومنتظر مرگ بود. اینک اوجوان سالم وبا قلب قوی ونیرومند است وزندگی را باعشق وامید شروع می کند. ملت ها نیز چنین هستند. اگر بخواهند سالم وسرحال وپرنشاط باشند باید قلب مریض خود را یعنی نظام باور های خود را عوض کنند.

کسانی که قلب ملت هارا عوض می کنند ونظام باورهای مریض ومعیوب را تغییر می دهند وسر نوشت مردم رادیگر گون می کنند وجامعه را از رکود وعقب ماندگی وضعف وفساد وتباهی نجات می دهند رهبران جامعه هستند. در حدیث است: الناس علی دین ملوکهم. رهبران شایسته ،امامان عادل،فرماندهان خیر خواه وبا درایت می توانند قلب ملت هارا جراحی کنند وقلب های مریض وضعیف ومعیوب ومضطرب رابا قلب های قوی واستوارجای گزین کنند ودر نتیجه، سرنوشت ملت هارا تغییردهند. در فرهنگ دینی ما، به پیامبران وامامان وعالمان عادل، چنین منزلتی داده شده است. العالم طبیب دوار بطبه. یعنی رهبر وپیشوا ودانای مردم، پزشک سیاراست.

شهید مزاری به عنوان یک عالم وارسته ویک رهبر فرزانه ویک مجاهد رسالت بردوش، چنین بود.او قلب مردم هزاره را جراحی کرد. نظام فکری ونظام باورهای هزاره را تغییر داد. او بود که قلب مریض وخسته وسرکوب شده ومضطرب شده مردم هزاره رابه یک قلب سالم وقوی وپر نشاط تبدیل نمود. یعنی او بود که نظام باورهای خرافی ودروغین وعقب مانده مردم هزاره را که بازور وتزویر، در طول دوصدسال، از زمان عبدالرحمن تا کنون مریض ومعیوبش کرده بودند وهر دروغی را به نام  سنت،سرنوشت، تقدیر و دین قالب کرده بودند ونظام باورهای مردم مارا خراب کرده بودند و... او با سه سال تلاش مردانه خود تغییرش داد وافکار واندیشه مردم را عوض کرد. او گفت: ای مردم! کاری بکنید که دیگر هزاره بودن جرم نباشد. نام هزاره همردیف با جوالی وکارگر نباشد. هزاره تنها برای قربانی شدن وکشته شدن نباشد. بلکه بتواند  از موجودیت خود دفاع کند، از حق خود دفاع کند، از سهم خود در مدیریت کشور دفاع کند... این نجواهای رهبر بود که مردم را حیات دوباره داد واینک مردم هزاره در افغانستان، پرچمدار فرهنگ وتمدن کشورهستند وفعالانه در مدیریت کشور شرکت می کنند ومناطق هزاره نشین امن ترین مناطق کشور است. تا کنون هیچ مامور دولت یا سربازخارجی یا امداد گر بین المللی، در مناطق هزاره نشین کشته نشده اند، ترور نشده اند وبه گروگان گرفته نشده اند. این امور دلیل است بر صلح خواهی ومشارکت طلبی مردم ما.

نظام باور ها چگونه تغییر می کند وشهید مزاری چگونه توانست،افکار ضعیف ومنهدم شده مردم را باز سازی کند وبا افکار واندیشه های نیروبخش عوض کند؟

خود باوری واعتماد به نفس

زیر بنای نظام باورها، خود باوری واعتماد به نفس است. در حدیث است: من عرف نفسه  فقد عرف ربه.

هرکس خودرا شناخت، خدایش را شناخت. چیزی که نظام باورهارا می سازد، ضمیر ناخود آگاه  انسان است. چنان که همه شما گرامیان می دانید. انسان دارای دو ضمیر است: یکی ضمیر خود آگاه. دوم ضمیر ناخود آگاه. به عبارت دیگر، مغز انسان به دو قسمت تقسيم مي گردد: خودآگاه و ناخودآگاه . تمامی اعمال ورفتار اختیاری انسان مانند راه رفتن،حرف زدن، دست تکان دادن و... ازطریق ضمیر خودآگاه انجام می شود وهمه اعمال غیر اختیاری مانند حرکت بدن درخواب، زدن قلب،جریان خون، حفظ حیات،عکس العمل سلول های مدافع بدن و.. درقلمرو ضمیر ناخود آگاه قراردارد.

عمل کرد ضمیر ناخودآگاه

ضمير ناخودآگاه در محل استقرار خود از ما محافظت کرده و ما را زنده نگه مي دارد. هر چيزي را که در زندگي خود با حواس پنجگانه مان احساس مي کنيم ، تمام چيزهايي را که مي بينيم، مي شنويم، حس مي کينم، مي چشيم و بو مي کنيم براي تحليل و بررسي هاي آتي به ذهن فرستاده مي شوند و در قسمت ضمير ناخودآگاه ما ذخيره می گردند..

در اين قسمت از ذهن، نوعي مرجع کامل پيرامون کليه وقايع زندگي ما درست مي شود. فرض کنيد شما يک تجربه منفي را در زندگي خود بدست آورده باشيد، در اين شرايط خاطره آن واقعه ناگوار در ذهن شما ثبت و ضبط خواهد شد. اگر در هر زمان ديگري با يک چنين رويدادي به طور مجدد در زندگي خود مواجه شويد، ضمير ناخودآگاه به طور اتوماتيک آن خاطره منفي را به ياد مي آورد و فوراً احساسات، تصاوير و خاطرات مشابه را به ذهن مي فرستد. محصول این فعل وانفعالات ذهنی ایجاد روحیه است. روحیه مثبت یا منفی، برخی ازاستادان گفته اند: ضمیر ناخود آگاه ،دفتر نمایندگی خدا در وجود انسان یا تجلیگاه اراده خداوندی است. عده دیگر معتقدند که ضمیر ناخود آگاه، کامپیوتر وجود آدم است. این کامپیوتر ازطریق حواس پنج گانه انسان تغذیه می شود یعنی کانال ورودی این کامپیوتر،حواس پنج گانه:چشایی، شنوایی ، بینایی،بویایی ولمسی است. وقتی که انسان چیزی را می بیند یا می شنود. درضمیر ناخود آگاه او وارد شده ذخیره می شود وسپس تبدیل به نظام باورها وروحیه ها واحساس ها می شود.

دانشمندان برای حرف وتلقین اثر فوق العاده ای قایلند. با حرف می توان احساسات را برانگیخت ونظام باورهارا تغییر داد. درانسان ایجاد ترس یا شجاعت نمود ؛ بنا براین، اگرحرف وتلقین مثبت باشد، انرژی زا واطمینان آفرین باشد، وقتی وارد ضمیر ناخود آگاه می شود، روحیه مثبت می سازد. اعتماد به نفس می آورد. قدرت می آفریند واگر سیگنال های ورودی منفی باشد، روحیه انسان را تضعیف می کند.

در علم تعلیم وتربیت، روی این مساله بسیار تاکید شده است که برای تربیت فرزندانتان از تشویق استفاده کنید وهمیشه سیگنال های مثبت را وارد ضمیر نا خود آگاه فرزندان خود کنید. این مساله را حتا از نام گذاری فرزندان تان آغاز کنید، مثلا برای فرزند خود نام خوب بگذارید. مانند نام مبارک پیامبر اسلام  ویارانش ، حامد، علی، احمد ، باقرو... البته نه مانند مردم هزاره که با توجه به تلقین کسانی که خواسته یا نخواسته حسن نیت نداشته اند وبه ما سفارش کرده اند که نام فرزندانتان را غلام علی، غلام حسین، کلب علی، کلب حسین و... بگذارید. درست است که این نام ها مربوط به امامان وپیشوایان ما هستند؛ ولی برای فرزندان ما سیگنال مثبت نمی دهد. بدیهی است که نامگذاری به نام پیشوایان خوب است نه به نام نوکر وکلفت وسک وگربه شان! تحقیقات علمی این مساله را به عنوان یک قانون ثابت کرده است که معنی ومفهوم نام فرزند بسیار مهم وسرنوشت ساز است وحتا لازم است که نام، با حروف اول الف-با، آغاز شود مثلا احمد؛ اجمل؛ حسن؛ باقر و... گفته اند که تمام مردان موفق دنیا یا اکثریت مطلق آنان کسانی بوده اند که نامشان با حروف بخش اول الف با آغاز شده اند؛ مثلا: اگر حروف الف بای فارسی 28 تا باشند، نام فرزند باید با حروف اول تا دوازدهم - سیزدهم آغاز شود.

بحث در این مطلب است که ضمیر نا خود آگاه انسان، با اسمی که می شنود یا تشویقی که می شود یا سخن مثبتی که می شنود، باورهای مثبت، روحیه مثبت واحساسات مثبت ایجاد می کند ودر نتیجه اعتماد به نفس را در شخص به وجود می آورد واورا شخص آرام ، متین، مهربان، خوش اخلاق وفداکار درست می کند وبر عکس اگر شخصی مورد خشونت وتوهین وتحقیر قرار بگیرد، ضمیر نا خود آگاه او برایش باورهای نادرست، روحیه منفی، احساسات خشونت بار یا تنفر از جامعه می سازد.

باور های انسان به حدی مهم ومؤثر است که خاصیت دارو را ازبین می برد.انسان را شفا می دهد. ثروت می آفریند.موفقیت می آورد. دانشمندان اعلام کرده اند که اگر بیمار بهترین ومهم ترین وقوی ترین دارو را مصرف کند ولی باور داشته باشد که اثری ندارد، آن دارو اثر نخواهد کرد ولی بر عکس اگر باور داشته باشد که فلان غذا یا فلان دعا اورا شفا می دهد، اورا شفا خواهد داد. درفرهنگ شیعه ها زیارت امام زاده ها مصداق بارز این قانون است. کسانی که به شفا دهی امام زاده ها باور دارند، چون باور دارند به نتایجی می رسند !

قرآن نیز روی باورهای انسان تکیه کرده وانسان های متکی به نفس را ستوده است.

قرآن مقدس می گوید: يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ؛ ارْجِعي‏ إِلى‏ رَبِّكِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً؛ فَادْخُلي‏ في‏ عِبادي وَ ادْخُلي‏ جَنَّتي. ای نفس مطمین! ای نفس مستقل ! ای نفس متکی به خود ! به سوی خدای خود بازگرد در حالی که خداوند از تو راضی است. درجمع بندگان خداوند قرار بگیر ودر بهشت الهی وارد شو ! بلی پیوستن به خیل بندگان شایسته خداوند وداخل شدن در بهشت موعود، مختص به کسانیست که در زندگی اعتماد به نفس دارند.

بدیهی است که اعتماد به نفس به معنای قلدری وزور گویی نیست؛ بلکه اعتماد به نفس انسان را آرام ومهربان وبا شخصیت می کند. کسی که اعتماد به نفس دارد، در زندگی شاداب است ودر بین خانواده ودر میان مردم با آرامش واحساس مثبت واحساس محبت زندگی می کند. چنین افرادی همیشه آمادگی دارند به دیگران کمک کنند ودست دیگران را بگیرند واز زندگی در کنار دیگران لذت ببرند وبه قول قرآن راضیة مرضیة باشند. از بحث اصلی دور نمانیم.

مردم هزاره وسیگنال های مثبت

مردم هزاره، بعد از قتل عام شدن به وسیله عبد الرحمن تا کنون، جز سیگنال منفی درباره خود وجامعه خود چیزی نشنیده بودند. از طرف دوست ودشمن شنیده بودند که هزاره رهبر نمی شود، مرجع نمی شود، پیشوا نمی شود و... شهید مزاری نخستین کسی بود که به ضمیر ناخود آگاه جامعه خود سیگنال مثبت فرستاد. او گفت که ما عدالت وبرابری می خواهیم. ما، همانند سایر مردمان کشور، خواهان مشارکت در مدیریت کشور هستیم! هیچ کس نمی تواند مردم هزاره را نادیده بگیرد. ما برابری وبرادری می خواهیم. ما دیگر حاضر نیستیم خودرا فراموش کنیم و... ما می توانیم هر آنچه را که بخواهیم انجام دهیم. ما می توانیم پیام قرآن را دریابیم وآویزه گوش خود کنیم که فرمود: ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم. با تغییر باورهای خود وبا اعتماد به نفس وبا اتکال به خداوند، مردم خودرا، فرزندان خودرا، خانواده خودرا، جامعه خودرا وکشور خودرا بسازیم .

این سیگنال های مثبت، نظام باورهای  کهنه مردم هزاره را فروریخت ونظام باورهای جدیدی را برایش پدید آورد ودر پی این تغییر اندیشه بود که مردم هزاره اعتماد به نفس پیدا کردند ودانستند که می توانند زندگی بهتری داشته باشند . بدین ترتیب سرنوشت هزاره تغییر کرد ه ودر حال تغییر بیشتر است. پس از آن بود که داود سرخوش شعر حماسی گفت: ازره رهبر موشه که نموشه؟؟؟؟!!!

مطلبی که قابل توجه وتذکر است این که در طول حدود دویست سال اخیر، هیچ کس به هزاره ها کمک نکرده است. نه آمریکا، نه اروپا، نه روسیه، نه چین، نه ایران، نه پاکستان ونه هیچ کشور دیگر. هر آنچه را که مردم هزاره انجام داده فقط با اتکا به خداوند وبا اعتماد به نفس انجام داده اند. در حالی که دیگران همیشه از کمک های جهانی بر خور دار بوده وهستند. هم اکنون هم دولت افغانستان وهم مخالفانش، غرق در کمک های خارجی هستند. همین که مردم هزاره توانسته در برابر کسانی پا برجابمانند که تا دندان مسلح هستند وتا بی اندازه از لحاظ مالی وآموزشی وسیاسی وتدارکاتی حمایت می شوند، این خود معجزه است. این مقاومت واستقامت مثال زدنی است. مردم هزاره علی رغم  فشار ها وقتل عام ها ، روز به روز محکمتر وآگاه تر وپیشگام تر شده اند. البته همه جهان می دانند که مردم هزاره درپیشینه خود تمدن های  کوشانیان، بوداییان، زرتشتیان، غزنویان، کابل شاهیان،شیران بامیان، بابریان، تیموریان، ایلخانان و... را دارند. تاریخ گواه است، تازمانی که افغانستان فعلی یا خراسان قدیم در اختیار هزاره هابوده، هرگز چنین سرشکسته وعقب مانده وخرابه نبوده است.

یک پیش نهاد

اگر اجازه بدهید، من امروز یک پیش نهاد بکنم، به قول معروف به امتحانش می ا رزد. البته باید ببخشید یک پیش نهاد است ویک آزمایش است.  همان طور که در گذشته نظام فدرالی را پیش نهاد کردم ومقبول نیفتاد  حالا یک پیش نهاد دیگر،پیش نهاد من این است که مردم شریف هزاره وهمه  مردم بزرگوار افغانستان ونیز کشورهای دوست وحامی افغانستان، همراهی وهمکاری کنند؛ مردم هزاره را تقویت کنند اگر با من موافق باشید گمان می کنم که در این صورت کشور به سوی صلح، آزادی، دموکراسی ورفاه اجتماعی حرکت کند دلیل احتمالی من به شرح زیر است:

1 - آنانی که تاکنون در افغانستان حکومت کرده اند، کسانی هستند که نهاد های دولتی وسرمایه های ملی را اموال شخصی خود می دانند؛ در افغانستان امروز، هر اداره وهر وزارتخانه، محل کار شخصی وزیر یا رییس است ومی دانیم تا زمانی که این آقایان باشند همین آش وهمین کاسه است.

2 - چون مردم هزاره مظلوم بوده وبارها مورد ظلم وستم وغارت قرار گرفته اند ومی دانند که ظلم واستبداد وزورگویی خوب نیست. بدین لحاظ احتمال دارد که این مردم عادلانه تر رفتار کنند ودر نتیجه وضع کشور رو به بهبود بگذارد.

مضافا آن که، ضعف مردم هزاره، یکی از عوامل نابهنجاری کشور است. یعنی ضعف وناتوانی این مردم، از لحاظ سیاسی، اقتصادی وفرهنگی واختلافات داخلی ، باعث جنگ وخشونت وتراژدی در کشور بوده است! چطور، مگر ضعف وزبونی هم مایه جنگ وخشونت می شود؟

بلی دقیقا همین طور است. شاید از لحاظ علم روان شناسی وجامعه شناسی وجرم شناسی، بتوان این واقعیت را اثبات نمود وشواهد تاریخی نیز وجود دارد که ضعف وزبونی می تواند یکی از عوامل ومشوق های جنگ وخشونت باشد. در واقع، ضعف وناتوانی یک ملت در دفاع از خود، چراغ سبزی برای دشمن است. چراغ سبزبرای خشونت! تمامی جنگ ها وخشونت ها، اعم از خشونت های خانوادگی، محلی ، منطقه ای وحتا بین المللی، زمانی اتفاق می افتد که توازن قوا بهم بخورد ویک طرف ضعیف باشد. مثلا پدر یا شوهر یا برادر، وقتی در خانواده دست به خشونت می زند که طرف مقابلش ضعیف است. که اگر ضعیف نبود وتوازن قوا در خانه وجود داشت، این خشونت تحقق پیدا نمی کرد. در خشونت های بین المللی وکشور گشایی ها از قدیم تا جدید، این یک سنت یا یک قاعده بوده وهست که هرگاه شخصی یا گروهی ویا کشوری، طرف مقابل خودرا ضعیف دیده، آتش خشمش شعله ور گشته وحمله کرده است. به عبارت دیگر، خشونت همیشه بر علیه ضعیف به کار رفته ومی رود.

 اینک اگردر افغانستان صلح می خواهیم، مشارکت ملی می خواهیم، زندگی مسالمت آمیز می خواهیم باید هزاره هارا تقویت کنیم وهزاره ها نیز با اتحاد وهم بستگی ،صفوف خودرا فشرده تر کنند تا توازن قوا به وجود بیاید وصلح وامنیت در کشور تامین شود. اگر هزاره ها همچنان ضعیف  باشند وهمچنان به عنوان طعمه وقربانی وجود داشته باشند، هرگز، آرامش وصلح وبرابری وبرادری به وجود نخواهد آمد.

  3 - مردم هزاره تمدن های عظیم وبا شکوهی را پشت سر دارند وتاریخ گواهی می دهد که این مردم استعداد متمدن شدن را دارند ومی توانند با ارزش های دموکراسی وحقوق بشری سازگار شوند.

البته این بدان معنی نیست که دیگران نباشند، بلکه به معنای این است که به مردم هزاره فرصت داده شود تا شایستگی خودرا برای خدمات اجتماعی ورفاهی وعمرانی کشور نشان دهند، شاید بتوانند درتحقق وحدت ملی واستقرار دموکراسی قدم مؤثر تری بردارند.

به هر حال شهید مزاری برسر عهد خود ماند وتا آخرین نفس از عدالت خواهی ومشارکت طلبی ووحدت خواهی دست بر نداشت وسر انجام به دست گروهی به شهادت رسید که به هیچ اصلی وبه هیچ قانونی وبه هیچ دینی پای بند نمی باشند وهر روز دست به جنایت تازه می زنند. در اثر خشونت وقساوت آنان در سال جاری حدود سه هزارنفر غیر نظامی در افغانستان کشته شده اند وعلی القاعده باید تعداد زیاد تری مجروح ومصدوم شده باشند وتعداد بیشتری بی خانمان وبی سر پرست شده با شند.

شهید مزاری ویارانش کشته شدند اما ذلت را نپذیرفتند. این کار سیره علی وخاندان علی است.

بنى اميّه توانسته بودند اسلام را آنچنان استثمار و استخدام و منحرف كنند كه يك عده مردم از خدا بى‏خبر به عنوان جهاد و خدمت به اسلام، به جنگ حسين بيايند (وَ كُلٌّ يَتَقَرَّبونَ الَى اللَّهِ بِدَمِهِ) هرکس برای کشتن حسین قصد قربت می کردند.بعد از شهادت اباعبداللَّه به شكرانه اين عمل چندين مسجد ساخته شد. ببينيد ظلمت و تاريكى چقدربوده است؟می گویند:  هیچ کس به اندازه شهدا به بشريت خدمت نكرده است، چون آن ها هستند كه راه را براى ديگران باز مى‏كنند و براى بشر آزادى را به ار مغان مى‏آورند، آن ها هستند كه براى بشر محيط عدالت به وجود مى‏آورند وزمینه کار وکوشش را برای دانشمندان ومخترعان فراهم می کنند. امام حسین فرمود: الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى‏ عَنْهُ .... انى لا ارَى الْمَوْتَ الا سَعادَةً وَ لَاالْحَيوةَ مَعَ الظّالِمينَ الّا بَرَماًمن مردن را براى خودم سعادت، و زندگى با ستمگران را موجب ملامت مى‏بينم. ماهم در زیارت نامه ابا عبد الله می خوانیم : اشهَدُ انَّكَ قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَيْتَ الزَّكوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِهِ.شهادت مى‏دهم كه تو اقامه نماز كردى و زكات دادى و امر به معروف و نهى از منكر كردى و در راه خدا جهاد نمودى و حقّ جهاد را بجا آوردى.

انَّ لِلْحُسَيْنِ مَحَبَّةً مَكْنونَةً فى قُلوبِ الْمُؤْمِنينَ . برای حسین محبتی ویژه در قلب مؤمنان است.نوشته‏اند  روز عاشورا زمانی که اصحاب ویاران ابا عبدالله به شهادت رسیدند، خود آن حضرت به میدان رفتند. اباعبداللَّه در حملات خودش نقطه‏اى را مركز قرار داده بود مخصوصاً نقطه‏اى را انتخاب كرده بود كه نزديك خيام حرم باشد تا از یک سو جلو حمله دشمنان ناجوان مرد را به خیام حرم بگیرد واز سوی دیگر  می خواست که زنده بودنش را لحظه به لحظه با گفتن الله اکبر به خانواده اش اعلام کند. وقتی حمله می کرد دشمنان از جلو او فرار می کردند؛ ولی ابا عبد الله خیلی تعقیب نمی کرد تا از خیمه ها زیاد فاصله نگیرد. وقتی برمی گشت به آن نقطه می ایستاد و فریاد می زد:( لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم)، وقتی که این فریاد بلند می شد فرزندان امام حسین اطمینان پیدا می کردند که هنوز پدرشان زنده است. اما یک وقت که بچه ها منتظر شنیدن صدای ابا عبد الله بودند، صدای شیهه اسب آقارا شنیدند گمان بردند که شاید بار دیگر پدرشان به منظور وداع مجدد بر گشته اند؛ ولی وقتی از خیمه ها برون آمدند يك وقت ديدند اين اسب آمده است ولى در حالى كه زين او واژگون است. اينجاست كه اولاد اباعبداللَّه، خاندان اباعبداللَّه فرياد واحسينا و وامحمّدا را بلند كردند. چه حالی پیدا کردند فرزندان حسین! دور اسب را گرفتند وهریکی چیزی می گفت وگریه ونوحه می کرد ازجمله دختر کوچک امام حسین گفت: يا جَوادَ ابى هَلْ سُقِىَ ابى امْ قُتِلَ عَطْشاناً؟ اى اسب پدرم، پدر من وقتى كه رفت تشنه بود، آيا پدر من را سيراب كردند يا با لب تشنه شهيد كردند؟

در دشت عطش، لاله صفت سوخت حسین          تا مشعل آزادگی بر افروخت حسین

بر لوح فلق، تا قیامت نقش است           درسی که زخون، به خلق آموخت حسین

لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم

متن سخنرانی آیت الله محقق نسب

متن سخنرانی آیت الله محقق نسب در مراسم ماه رمضان درپاریس

 

شب یکشنبه 28 ژوییه 2012 برابر با هشتم ماه مبارک رمضان، مراسم مذهبی از سوی جامعه رحمان از ایرانیان مقیم پاریس برگزار گردید. دراین مراسم دو نفر سخنران انتخاب شده بودند.

نخستین سخنران جنای آقای دکتر ممکن از دانشمندان ایرانی واز مقامات جمهوری اسلامی دردولت مهندس بازرگان بود که در موضوع ( اعتدال ) سخنرانی نمود وبا استفاده ازآیات شریفه قرآن، میانه روی را از رفتار های دینی و اسلامی بر شمرد وتذکر داد که دولت مردان جمهوری اسلامی هم درداخل وهم درسیاست خارجی خود رفتار غیر متعادل، بلکه تندروانه ای را درپیش گرفته وکشور را با بحران های مختلف ومتعددی مواجه کرده اند.

سخنران دوم، آیت الله علی محقق نسب بود که به مناسبت ماه مبارک رمضان که ماه عبادت وخودسازی وماه مبارزه با نفس می باشد، درباره عوامل سازنده معنویت وروحانیت انسان گفت وگو نمود. متن سخنرانی ایشان به صورت خلاصه وفشرده به شرح زیر است.

 

 

عوامل سازنده انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

الحمد لله رب العالمین، بارء الخلایق اجمعین، باعث الانبیاء والمرسلین. ثم الصلات والسلام علی سیدنا سید الانبیاء والمرسلین وعلی آله واصحابه اجمعین.

قال الحکیم فی قرآنه الکریم: شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن هدا للناس وبینات من الهدی والفرقان.

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان،ماه نزول قرآن، ماه عبادت وعبودیت، ماه خود سازی ومبارزه با نفس اماره، ماه خدا وماه نیایش به درگاه لایزال او وماه ذکر ودعا وماه کمک به مظلومان ومحرومان را به شما تبریک می گویم وآرزوی قبولی طاعات وعبادات شمارا دارم.

به مناسبت این که ماه رمضان وماه خود سازی وجهاد اکبر است؛ میخواهیم به یک سوال پاسخ دهیم وآن این است که:

عامل سازنده شخصیت ومعنویت انسان چیست؟ چه عامل یا عواملی در ساختن انسان نقش دارند؟ چرا عده ای مومن وفداکار ودرست کارند وجمعی اهل دروغ ونیرنگ و فریب کاری هستند؟ چرا گروهی صالح اند وگروهی طالح اند؟ چه چیزی انسان را از لحاظ معنوی واخلاقی ورفتاری می سازد؟ چه چیزی باعث شده است که ما به همین صورت که هستیم ساخته شویم؟ به عبارت دیگر، انسان دارای دوبخش مادی ومعنوی است. دارای خّلق وخُلق یعنی طبیعت ومعنا است. می دانیم که بخش مادی انسان از راه طبیعت رشد می کند. اگر یک انسان، تغذیه خوب، آب وهوای خوب وآسایش خوب داشته باشد، بدنش قوی وسالم ورشید خواهد شد رشد ؛ اما نمی دانیم که خُلق ومعنویت انسان از چه راهی تکامل پیدا می کند واز چه طریقی رشد می کند.

مشهور علما عقیده داشتند ودارند که عوامل سازنده انسان سه چیز هستند:

1 وراثت یا خانواده؛

2 – محیط یا دوستان وهم نشینان؛

3 – تعلیم وتربیت.

1 - وراثت یا اصل ونسب : علمای شیعه به مساله وراثت اهمیت بسیار داده اند وعقیده دارند که وراثت نقش بسیار سترگی را در ساختن انسان دارد. کسانی که از خانواده های اصیل وبا سابقه درخشان باشند ودارای پدر ومادر مومن ومتعهد وفداکار باشند می توانند پله های سعادت ونیک روزی را طی کنند وبه عنوان انسان های شایسته ومومن عرض وجود نمایند وبه عنوان شخصیت های بر جسته ای درجامعه ظاهر شوند. آنان به قدری به مساله خانواده ووراثت اهمیت داده اند که حتا بسیاری از مقدسات دینی را وابسته به نژاد ونسب آدمی دانسته اند. اگر کتاب های فقهی سی – چهل سال پیش را مطالعه کنید می بینید که یکی از شرایط اجتهاد ومرجعیت در مکتب شیعه قریشی بودن است. یعنی یک شخص می تواند این امتیاز معنوی را از طریق وراثت به دست آورد.

مساله امامت دربین فرق مختلف شیعه، نمی تواند جدا از خانواده و وراثت فرض شود. تمامی شیعیان امامت را موروثی می دانند وبه همین دلیل امات را منحصر در خاندان علی بن ابی طالب( ع ) وفرزندان ذکور این خاندان می نمایند. مساله اختلاف شیعیان بر سر امامت حضرت اسماعیل براین اساس بود که عده ای امامت را موروثی می دانستند وچون امام زاده اسماعیل پیش از امام صادق فوت نموده بود، گفتند که او نمی تواند وارث امامت باشد، ویا شیعیانی که در مساله امامت امام رضا گرفتار اختلاف شدند عقیده داشتند که چون امام رضا فرزند ندارد نمی تواند امام باشد؛ زیرا امامت درعقب است و...همچنان مساله امام زاده ها وزیارتگاه هایی که درکشورهای نظیر ایران وافغانستان وجود دارند وگویا تنها درایران بیش ازچهارهزارامام زاده ثبت شده اند، حکایت ازاهمیت این موضوع دارد.

آیت مبارکه تطهیررا که در سوره مبارکه احزاب (إِنَّما يُريدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهيرا ) [ 33] قرار دارد، به عنوان دلیل وبرهان این مساله قرار داده اند. حتا درزمان ما عده ای از سادات محترم هم برای اثبات برتری خود به این آیت مبارک استناد می کنند؛ ولی این عقیده بی اشکال نیست؛ چراکه:

اولا، قرآن تقدس نژادی را نمی پذیرد ومکتب حیات بخش اسلام برتری نژادی یا تبعیض نژادی را قبول ندار؛ بلکه قرآن می گوید: انا خلقناکم من ذکر وانثی وجعلناکم شعوبا وقبایل لتعارفوا ان اکرمکم عند الله اتقیکم. ازدیگاه قرآن تمامی انسان ها از یک پدر ومادر خلق شده اند ودارای اصل ونسب برابر هستند.

پیامبر اسلام در اواخر عمر خود درحجته الوداع در مِنی 'طی خطبه ای فرمود: اِنَّ رَبَّکُمْ و'احِدٌ وَ اِنَّ اباکُم واحِدٌ، وآدَمُ مِنْ تُرابٍ، لیس لِعَرَبّیٍ عَلی عَجَمِیٍّ فضلٌ اِلاّ بَالتَّقْوی '؛ وبر اساس نقل دیگر فرمود: لافضل لعربیٍ علی اعجمیٍ ولا لابیضٍ علی اسود الاّ بالتقوی.
هیچ برتری عرب برعجم ندارد, نه سفید بر سیاه, مگر به تقوای الهی.

ونیز فرمود الناس کاسنان المشط. انسان ها مانند دانه های شانه برابراند.

ثانیا، از دیگاه علم زنتیک ثابت شده است که دربدن انسان کرموزومی ویا عنصری یافت نمی شود که امورمعنوی را ازپدربه پسر منتقل کند. علی هذا از نظر علمی قابل اثبات نیست که فرزند مجتهد حتما مجتهد می شود ویا فرزند انسان مقدس هم باید مقدس شود.

ثالثا، از لحاظ سوابق تاریخی هم این ادعا مردود است؛ چراکه در خانواده پیامبران مانند نوح وامامان ومجتهدان هم فرزندان ناباب بوده اند.

رابعا، دخالت وراثت در اخلاق وایمان بر خلاف عقاید شیعه است؛ چراکه مکتب شیعه با توجه به دستورات قرآن، مساله جبر را مردود می دانند وعقیده به جبری بودن افکار واعمال انسان ندارد واین که گرگ زاده حتما گرگ می شود را صحیح نمی دانند؛ علی هذا اگر وراثت بر اخلاق وایمان اثر بگذارد معنایش جبری بودن والزامی بودن اخلاق وایمان می باشد واین عقیده با تفکر وعقیده شیعه در تناقض است.

2 – محیط یا دوستان وهم نشینان: عامل دوم ازنظر علمای اخلاق، محیط ومحل زندگی انسان ویا همنشینان خوب یابد هستند. در عصر پيامبراسلام (ص ) در ميان مشركان ، دو نفر با هم دوست بودند، نام اين دو نفر، عقبه و ابی بود.
عقبه ، آدم سخى و بلند نظر بود، هر زمان از مسافرت برمى گشت ، سفره مفصلى ترتيب مى داد و دوستان و بستگان را به مهمانى دعوت مى كرد، و در عين آن كه در صف مشركان بود، دوست مى داشت كه پيامبر اسلام (ص ) را نيز مهمان خود كند..
درمراجعت از يكى از مسافرت ها، سفره گسترده اى ترتيب داد و جمعى ، از جمله پيامبر (ص ) رادعوت كرد. دعوت شدگان به خانه او آمدند، و كنار سفره غذا نشستند، پيامبر ص نيز وارد شد و كنار سفره نشست ، ولى از غذا نخورد، و به عقبه فرمود من از غذاى تو نمى خورم مگر اين كه به يكتائى خداوند، ورسالت من گواهى دهى.
عقبه ، به يكتائى خدا ورسالت پيامبر(ص ) گواهى داد و به اين ترتيب قبول اسلام كرد
اين خبر به گوش دوست عقبه يعنى ابی رسيد،او نزد عقبه آمد و به وى اعتراض شديد كرد و حتى گفت : تو از جاده حق منحرف شده اى. .
عقبه گفت : من منحرف نشده ام ، ولى مردى بر من وارد شد و حاضر نبود از غذاي من بخورد جز اين كه به يكتائى خدا و رسالت او گواهى بدهم ، من از اين ، شرم داشتم كه اوسر سفره من بنشيند ولى غذا نخورده برخيزد....
ابى گفت من از تو خشنود نمى شوم مگراين كه در برابر محمد(ص ) بايستى و او را توهين كنى و
عقبه فريب دوست ناباب خود را خورد، و از اسلام خارج شد و مرتد گرديد و در جنگ بدر در صف كافران شركت نمودو در همان جنگ به هلاكت رسيد..
دوست ناباب اوابی نيز در سال بعد در جنگ احد در صف كافران بود و بدست رزم آوران اسلام كشته شد.
آيات 27 و 28 و 29 سوره فرقان در مورد اين جريان نازلگرديد، و وضع بد عقبه را در روز قيامت ، كه بر اثر همنشينى با دوست بد، آنچنان منحرف گرديد، منعكس نمود و به همه مسلمانان هشدار داد كه مراقب باشند و افراد منحرف را به دوستى نگيرند. قرآن دراین مورد می گوید: وَ يَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلى‏ يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً. 27

يا وَيْلَتى‏ لَيْتَني‏ لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً. 28

لَقَدْ أَضَلَّني‏ عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جاءَني‏ وَ كانَ الشَّيْطانُ لِلْإِنْسانِ خَذُولاً. 29

روزى كه ظالم دست خود را از روى حسرت

به دندان گرفته و مى‏گويد: اى كاش با رسول خدا راهى را برگزيده بودم!

! واى بر من! اى كاش فلانى را دوست خود قرار نمى‏دادم

مرا از ياد خدا منحرف ساخت، بعد از آنكه به سراغ من آمد كه شيطان خواركننده انسان است.

تا توانى مي گريز از ياربد
يار بد، بدتر بود از ماربد
مار بد، تنها تو را بر جان زند
يار بد بر جان و بر ايمان زند

همچنان علمای اخلاق، داستان زندگی پسر نوح را شاهد می آورند ومی گویند: پسر نوح با بدان بنشست خاندان نبوتش گم شد.

امام علي عليه‏السلام : صُحبَةُ الأَشرارِ تَكسِبُ الشَّرَّ ، كَالرّيحِ إذا مَرَّت بِالنَّتِنِ حَمَلَت نَتِنا .

امام على فرمود: همنشينى با بدان ، بدى به دنبال مى‏آورد ، همان‏گونه كه باد اگر بر چيز گَنديده بوَزَد ، با خود ، بوى گند مى‏بَرَد .

يا بُنَىَّ لاتَعدُ بَعدَ تَقوَى اللّه  مِن اَن تَتَّخِذَ صاحِبا صالِحا؛

فرزندم! بعد از تقواى الهى، از گرفتن دوستِ شايسته نگذر.

امام علی: خَيرُ اِخوانِكَ مَن دَعاكَ اِلى صِدقِ المَقالِ بِصِدقِ مَقالِهِ وَ نَدَبَكَ اِلى اَفضَلِ الاعمالِ بِحُسنِ اَعمالِهِ؛

بهترين برادرانت (دوستانت)، كسى است كه با راستگويى اش تو را به راستگويى دعوت كند و با اعمال نيك خود، تو را به بهترين اعمال برانگيزد.

رسول خدا: مَن اَرادَ اللّه  بِهِ خَيرا رَزَقَهُ اللّه  خَليلاً صالحِا. هر كس كه خداوند براى او خير بخواهد، دوستى شايسته نصيب وى خواهد نمود.

اَلجَليسُ الصّالِحُ خَيرٌ مِنَ الوَحدَةِ، وَالوَحدَةُ خَيرٌ مِن جَليسِ السّوءِ. هم نشين خوب، از تنهايى بهتر است و تنهايى از هم نشين بد بهتر است.

البته باید توجه نمود که عامل محیط یا همنشینی با افراد، به خودی خود یکی از عوامل سازنده انسان محسوب نمی شود؛ بلکه از جهت تعلیم وتعلم اثر گزار است. یعنی انسان به عنوان یک موجود تربیت پذیر از همنشینان خود می آموزد ویاد می گیرد. پس تنها عامل سازنده انسان تعلیم وتربیت است که در فراز بعدی مورد گفت وکو واقع می شود.


3 – تعلیم وتربیت: سومین عامل سازنده انسان تعلیم وتربیت وآموزش است. امروزه، علمای اخلاق ودانشمندان علوم تربیتی عقیده دارند که عامل سازنده انسان، فقط تعلیم وتربیت است.

قرآن می گوید: الحمد لله رب العالمین. تمام اوصاف کمال وجلال مخصوص خداوند است که تربیت کننده کاینات وممکنات است. ما در شبانه روزی بیش از ده بار در نمازهای یومیه سوره حمد را می خوانیم واین جمله را تکرار می کنیم.

تعلیم وتربیت آن قدرمهم است که به عنوان یکی از اهداف دین وفلسفه وجودی ارسال رسل وانزال کتب معرفی شده است: هوالذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم آیاته ویزکیهم ویعلمهم الکتاب والحکمه. خداوند رسولان را فرستاد تا مردم را کتاب وحکمت بیاموزند.

خدا معلم است. پیامبر معلم است. امام معلم است. مجتهد معلم است. جهان جهان تعلیم وتربیت است وانسان نیز موجود تربیت پذیرمی باشد. تنها عامل سازنده انسان تعلیم وتربیت است. نه چیز دیگر. یعنی عامل سازنده انسان فقط یک چیز می تواند باشد وآن تعلیم وتربیت است. اگر می گوییم که وراثت یا خانواده موثراست نه به لحاظ نژادی یا موروثی ویا ژنتیکی، بلکه از لحاظ تعلیم وتربیت؛ چرا که خانواده ووالدین اولین معلمان فرزند هستند واگر می گوییم محیط یا همنشین در ساختن انسان نقش دارد نه به جهت همنشینی فقط، بلکه از جهت آموزشی، چون فرد از همنشین خود می آموزد.

داستان عمربن عبدالعزیز از خلفای اموی را شنیده اید. تازمان خلافت او، درجامعه اسلامی لعن بر علی بن ابی طالب مرسوم ومعمول بود؛ ولی وقتی که عمربن عبدالعزیز به خلافت رسید، فرمان داد که لعن بر علی بن ابی طالب ممنوع شود. چرا ازبین خلفای اموی چنین فردی به وجود امد؟ دلیلش این است که، زمانی که او دانش آموز بود معلمش چهره واقعی امام علی را براو معرفی کرده بود. وقتی که به خلافت رسید، آموزه معلم را به خاطر داشت؛ لذا فرمان داد که لعن بر علی بن ابی طالب ممنوع!

پس برای ساختن انسان از لحاظ اخلاق وآداب وایمان وصداقت ودر نهایت ازجهت مفیدبودن به حال جامعه تنها دست توانای معلم است که اثر دارد وتنها مربی است که نقش اصلی را دارد. مخصوصا مربیان دینی واخلاقی نقش بسیار برجسته ای دارند. دین وآموزه های دینی بهترین پشتوانه ی معنوی وعاطفی وتربیتی برای فرزندان ماست. پدران ومادران گرامی از این مهم نباید غفلت نمایند. چراکه آموزه های دینی به فرزندان ما عشق وعلاقه وفدراکاری وصداقت ومحبت ودریک کلام انسانیت را می آموزد وبرای ما نیزمفید است. فرزندی که دین نداشته باشد احترام پدر ومادر را حفظ نمی کند. مضافا آن که دین وآوزه های دینی فرزندان مارا از خطرهای مانند اعتیاد، فحشا، الکل ونا بهنجاری های اخلاقی واجتماعی حفظ می کند. دین درهر جامعه ای ودر هرمکانی مفید است.

رسول گرامی اسلام فرمود: الخلق کلّهم عیال الله و أحبهم الیه انفعهم لعیاله.
مردم, همه, خانواده خداوندند و دوست داشتنی ترین کسان در نزد خداوند, کسانی هستند که به خانواده او بیش تر خدمت می کنند. اگر فرزندان ما تعلیمات دینی داشته باشند می توانند به حال پدر ومادر وجامعه مفید باشند.

حال که تنها عامل رشد وترقی وتکامل بشرتعلیم وتربیت است باید با اصول وقواعد تربیت آشنا شویم:

اصول تربیت:

1 – اصل اعتدال: انسان موجود تربیت پذیراست؛ ولی درتربیت نباید افراط شود، باید اعتدال ومیانه روی مراعات شود. دین اسلام که به منظور تربیت انسان آمده می گوید : وجعلناکم امته وسطا. یعنی لاجبر ولا تفویض بل امر بین الامرین.

2 – اصل تسامح: مربی باید درتربیت آسان ترین راه را انتخاب کند ونسبت به قصور وکوتاهی طرف تسامح به خرج دهد. یرید الله بکم الیسر ولا یرید بکم العسر. خداوند نمی خواهد شمارا با سختی مواجه نماید. لایکلف الله نفسا الا وسعها. خداوند کسی را به بیش از توانش مکلف نساخته است. رسول گرامی اسلام فرمود: بر مردم آسانگیر باشید وبه زور برسر آنان چادر ندهید وهر روز شلوارها ودامن ها وروسری هارا اندازه نکنید. وفرمود: نوید دهنده باشید.

3 – اصل عزت: فرد باید با عزت رشد یابد. شخصیت وحرمتش حفظ شود. اگر چنین تربیتی یافت، دربرابر هر حادثه ای استوار می ماند. ولله العزته ولرسوله وللمومنین.

با عنایت به دستورات تربیتی قرآن، کسانی که می خواهند بازور واجبار وحشونت مردم را تربیت کنند نتیجه مطلوب را به دست نمی آورند. اگر پدران ومادران ویا دولت مردان، تعلیم وتربیت فرزندان خودرا ویا جامعه خودرا با تحقیر وتوهین وضرب وشتم انجام دهند مطمین باشند که به نتیجه معکوس خواهند رسید. ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی این ره که تومی روی به ترکستان است

4 – اصل تدریجی وتداوم: تربیت یک مساله مدت دار وزمان بر است؛ لذا باید تحمل داشت وشکیبا بود تا درطول ایام نتیجه لازم به دست آید. نباید توقع داشت که فرزند خودرا یک شبه یا یک باره وارد بهشت سعادت نمایید. باید امر تربیت را به آهستگی ادامه دهید تا به مقصود خود برسید.

5 – اصل ارایه الگو: شخص مربی باید الگو داشته باشد تا با معرفی آن به فرزند خود، در مسیر روشن گام بردارد. بدون الگو مانند پیمودن راه بدون مقصد است. قرآن می گوید: لقدکان لکم فی رسول الله اسوته حسنه. الاحزاب 21

قدکانت لکم اسوته حسنه فی ابراهیم والذین معه.

به هرحال اگر می خواهیم که فرزندان خوب داشته باشیم باید درتعلیم وتربیت آنان بکوشیم؛ زیرا تنها عامل سازنده روح وروان انسان وتنها سازنده شخصیت انسان وحتا سرنوشت انسان تعلیم وتربیت است. اگرقصد داشته باشیم که فرزندان خودرا یا جامعه خودرا تربیت کنیم می بایست اصول تعلیم وتربیت را مراعات کنیم. بدون رعایت قواعد تربیتی موفقیت لازم را به دست نمی آوریم.

والسلام علیکم ورحمت الله

متن سخنرانی احمدی‌نژاد در شصت و ششمین مجمع عمومی سازمان ملل

متن کامل سخنان احمدی‌نژاد در شصت و ششمین مجمع عمومی سازمان ملل بدین شرح است:

الحمدلله رب العالمین و الصلوه و السلام علی جمیع الانبیاء والمرسلین و سیدنا و نبینا محمد و آله الطاهرین و صحبه المنتجبین
اللهم عجل لولیک الفرج والعافیه و النصر واجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه 

جناب آقای رئیس
عالیجنابان
خانم ها و آقایان 

خداوند عزیز و حکیم را سپاسگزارم که فرصت حضور در این مجمع را عنایت فرمود. از رئیس قبلی مجمع تشکر می‌کنم و به رئیس جدید تبریک می‌گویم. 

یاد جان‌باختگان حوادث یکسال اخیر به‌ویژه زلزله و انفجار اتمی ژاپن، قحطی سومالی و سیل پاکستان را گرامی می‌دارم و از همگان می‌خواهم که کمک‌های خود را گسترش دهند. 

طی شش سال در موضوعات مختلف جهانی و از ضرورت تغییر و تحول در مناسبات سخن گفتیم. 

امروز با توجه به تحولات رو به گسترش از منظر دیگری به تحلیل آنها می‌پردازم. 

می‌دانید که فصل مشترک و امتیاز انسان‌ها بر سایر موجودات برخورداری از فطرت انسانی است که هدیه الهی و جلوه روح خدایی است و از جمله: 

-ایمان به خدای ازلی و ابدی و قادر و خالق و تدبیرکننده امور عالم
مهرورزی به هم نوع، بخشندگی و عدالت‌طلبی و صداقت در کلام و عمل 

-عزت‌طلبی و تعالی‌جویی مادی و معنوی و آزادی و آزادی‌خواهی و مطالبه آزادگی 

-نفی ظلم، فساد و تبعیض و حمایت از ستمدیدگان 

-مطالبه سعادت، صلح و امنیت پایدار برای همگان 

اینها برخی از جلوه‌های فطرت الهی و مشترک انسانی است که به وضوح، در آرزوهای تاریخی، از طریق میراث ماندگار نظم و نثر و آثار تحقیقی و هنری و نیز در تحولات و جنبش‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی خود را نشان داده است. 

همه پیامبران الهی و مصلحان به این امور دعوت کرده‌اند. 

خداوند انسان را صاحب کرامت و سقف رشد و پرواز او را تا مقام جانشینی خود خواسته است. 

دوستان 

روشن است که علیرغم دستآوردهای بزرگ تاریخی از جمله مجمع ملل متحد که محصول تلاش‌ها و مبارزات انسان‌های آزاداندیش و عدالت‌طلب و همکاری‌های بین‌المللی بوده‌است، جامعه بشری با آرزوها و آرمان‌های فطری خود فاصله بسیار دارد. 

عموم ملت‌ها از وضع موجود ناراضیاند. 

به رغم تمایل عمومی انسان‌ها به صلح، پیشرفت و برادری، همانگونه که می‌بینیم: 

جنگها، کشتارها، فقر گسترده، بحران‌های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، تبعیض‌ها، تحقیرها، خودخواهی‌ها و ناامنی‌ها، حقوق و شخصیت ملت‌ها را مخدوش نموده و رنج‌ها و خسارات غیرقابل جبرانی را تحمیل کرده است. 

حدود سه میلیارد نفر فقیر در جهان با روزی کمتر از 5 / 2 دلار و بیش از یک میلیارد نفر آنان بدون حتی یک وعده غذا در روز زندگی می‌کنند.
40% فقیرترین جمعیت جهان فقط 5% درآمد و 20% ثروتمندترین 75% درآمد را دارند. 

روزانه بیش از 22 هزار کودک به دلیل فقر در مظلومیت کامل می‌میرند.
80% امکانات مالی امریکا در اختیار 10% جمعیت و 20% آن در اختیار90% جمعیت است. 

به راستی علت چیست؟ و راه حل کدام است. 

حاکمان بر مراکز مدیریت جهانی با فاصله انداختن بین اخلاق و معنویت با زندگی اجتماعی ادعا میکنند که علت این وضع پیروی از راه انبیاء و ضعف ملتها و عملکرد چند گروه و فرد بوده و تنها اندیشه‌ها و راه و روش آنها نجات‌بخش جامعه بشری است. 

اما دوستان؛ 

غیر از این است که علت اصلی را باید در نظام حاکم بر امور بین‌الملل و شیوه مدیریت جهانی جستجو کرد. 

لطفا به این سئوالات توجه فرمائید: 

چه کسانی طی چند قرن دوره سیاه برده‌داری ده‌ها میلیون انسان را به زور از افریقا و سایر مناطق ربوده و در امریکا و اروپا قربانی مطامع مادی خود کردند. 

تحمیل بیش از چهار قرن دوره غمبار استعمار و اشغال سرزمین و چپاول گسترده منابع و نابودی استعدادها و زبان و فرهنگ و هویت ملت‌ها را چه کسانی انجام داده‌اند. 

چه کسانی جنگ‌های اول و دوم جهانی با حدود هفتاد میلیون کشته و صدها میلیون مجروح و آواره و جنگ کره و ویتنام را راه انداختند. 

چه کسانی با فریبکاری، صهیونیست‌ها و بیش از شصت سال جنگ، آوارگی، ترور و کشتار را بر ملت فلسطین و ملت‌های منطقه تحمیل و از آن حمایت نموده‌اند. 

چه کسانی ده‌ها سال دولت‌های دیکتاتوری و کودتایی را بر ملت‌های امریکای لاتین، آفریقا و آسیا تحمیل کرده و با آنان رابطه صمیمی داشته‌اند. 

چه کسانی از بمب اتم علیه مردم بی‌دفاع استفاده کردند و امروز هم هزاران کلاه‌ک هسته‌ای ذخیره کرده‌اند. 

اقتصادِ چه کسانی متکی به فروش سلاح و ایجاد جنگ برای مصرف آن است. 

چه کسانی صدام را در حمله به ایران و تحمیل 8 سال جنگ و استفاده از بمب شیمیایی و حمله به شهرها تجهیز و تشویق کردند. 

چه کسانی به بهانه حادثه مشکوک 11 سپتامبر، و در واقع برای سلطه بر خاورمیانه و نفت آن، افغانستان و عراق را اشغال کردند و میلیون‌ها نفر کشته و مجروح و آواره بر جای گذاشتند. 

چه کسانی با لغو نظام برتونوودز ده‌ها هزار میلیارد دلار بدون پشتوانه خلق کرده و به تبع آن تورم را به بازار جهانی تزریق و معادل این رقم هنگفت را از دسترنج ملت‌ها تصاحب کردند. 

چه کسانی سالانه بیش از 1000 میلیارد دلار یعنی بیش از تمام کشورهای دنیا هزینه نظامی دارند و به هر بهانهای دائماً ملت‌ها و دولت‌های مستقل را به حمله نظامی تهدید می‌کنند. 

بدهکارترین دولت‌های دنیا کدام دولت‌ها هستند. 

مدیران اصلی مراکز سیاست‌گذاری اقتصاد جهانی چه کسانی هستند.
چه کسانی مسبب بحران اقتصادی‌اند و تبعات آن را در آمریکا، اروپا و همه جهان بر ملت‌ها تحمیل میکنند. 

چه کسانی برای فروریختنِ فوری چند هزار تن بمب بر سر ملت‌ها آمادگی دارند ولی برای رساندن اندکی کمک به مردم بحران‌زده سومالی و یا سایر نقاط به ماه‌ها زمان نیاز دارند. 

شورای امنیت که مسئول امنیت جهانی است در سیطره چه کسانی است. 

ده‌ها سئوال مشابه وجود دارد که البته پاسخ آنها روشن است. 

قریب به اتفاق ملت‌ها و دولت‌های جهان در این امور نقشی نداشته و ندارند بلکه خود قربانی بوده و خسارات فراوان دیده‌اند. 

مثل روز روشن است که همان بردهداران و استعمارگران و مسببان جنگ اول و دوم و نابسامانی‌های پس از آن تا به امروز با تغییر چهره بر شورای امنیت و مراکز اصلی اقتصادی و سیاسی جهان سیطره پیدا کرده‌اند. 

همکاران گرامی 

آیا اینان صلاحیت ادامه مدیریت را دارند و آیا پذیرفته است که خود را مدعی انحصاری دفاع از آزادی و دموکراسی و حقوق انسان‌ها و ملت‌ها معرفی کنند و با همین ادعا کشورها را مورد حمله نظامی قرار داده و اشغال کنند؟ 

آیا گُل دموکراسی و آزادی از موشک‌ها و بمب‌های نیروهای ناتو شکوفا خواهد شد. 

خانم‌ها و آقایان؛ 

اگر برخی کشورهای اروپایی به بهانه هولوکاست پس از شش دهه همچنان به صهیونیست‌ها جریمه می‌پردازند، آیا مسببان برده‌داری و استعمار نباید به ملت‌های خسارت‌دیده، جریمه بپردازند. 

اگر خسارات دوران برده‌داری و استعمار پرداخت شود، وضعیت اَبَرسرمایه‌داران پشت صحنه دولت‌های امریکا و اروپایی چه خواهد شد. آیا فاصله‌ای بین شمال و جنوب باقی می‌ماند. 

اگر فقط نیمی از هزینه‌های نظامی دولت امریکا و متحدینش در ناتو صرف رفع مشکلات اقتصادی ملت‌های‌شان شود آیا اثری از بحران اقتصادی باقی خواهد ماند. 

با پرداخت این مقدار به ملت‌های فقیر نتیجه چه خواهد شد. 

آیا وجود 268 پایگاه نظامی و اطلاعاتی امریکا در آلمان، 124 پایگاه در ژاپن، 87 پایگاه در کره جنوبی، 83 پایگاه در ایتالیا، 45 پایگاه در انگلیس و 21 پایگاه نظامی و اطلاعاتی امریکا در پرتغال و صدها پایگاه در دیگر نقاط جهان معنایی جز اشغال نظامی دارد. 

آیا بمبهای اتمی مستقر در این پایگاه‌ها، امنیت ملتها را به مخاطره نیانداخته است. 

خانم‌ها و آقایان 

سئوال اصلی این است که ریشه این رفتار غلط چیست؟ 

علت اصلی را باید در باورها و رفتارهای گروه حاکم جستجو کرد. 

عده‌ای به هم پیوسته و سازمان یافته که بر خلاف گرایشات فطری بشری: 

به خدای یکتا و راه پیامبران ایمان ندارند و هواهای خود را جای خدا نشانده‌اند. 

نزد آنان فقط قدرت و ثروت اصالت دارد و همه برنامه‌ها در خدمت کسب آن است و ملت‌های ضعیف در برابر آنان امیدی به استیفای حقوق قانونی خود ندارند. 

پیشرفت، رفاه و عزت خود را در نابودی، فقر و تحقیر دیگران جستجو می‌کنند. 

خود را برتر از دیگران و صاحب امتیازات ویژه و انحصاری دانسته و برای دیگران ارزش و حقی قائل نیستند و به خود اجازه می‌دهند حقوق همه ملت‌ها و دولت‌ها را زیر پا بگذارند. 

به زورِ سلاح و سوء‌استفاده از سازوکارهای بین‌المللی خود را همه‌کاره عالم و قیم دولت‌ها و ملت‌ها معرفی کرده و به‌سادگی قانون را در سطح بین‌المللی نقض می‌کنند. 

اصرار دارند شیوه زندگی و باورهای خود را به دیگران تحمیل کنند.
به طور رسمی از نژادپرستی حمایت می‌کنند. 

با دخالت نظامی و تخریب زیرساخت‌های کشورها آنها را ضعیف و محتاج کرده و آنگاه با سوء‌استفاده از این وضعیت ثروت‌شان را به تاراج می‌برند. 

با ایجاد اختلاف بین اقوام و ملت‌ها، تخم کینه و نفرت کاشته و با ایجاد فضای ناامنی و سوء‌ظن فرصت رشد و شکوفایی را از آنان می‌گیرند.
 
همة فرهنگ، هویت، جان و مال ملتها، ارزش‌های انسانی و اخلاقی، زنان، جوانان و خانواده‌ها در جریان سلطه‌طلبی آنان و غارت منابع ملت‌ها قربانی میشوند. 

برای تامین منافع و اهداف سلطه‌گرانه خود فریبکاری و پنهانکاری و ترویج مواد مخدر و حتی ترور و کشتن انسان‌ها را نیز مجاز می‌شمارند. پس از اشغال افغانستان توسط ناتو، تولید مواد مخدر چندین برابر شده است. 

تحمل کوچک‌ترین انتقاد و یا سئوال را ندارند و بجای پاسخ‌گویی به تخلفات خود همیشه طلبکاری می‌کنند. 

با استفاده از شبکه استعماری رسانه‌ای در برابر سئوال از هولوکاست، سئوال‌کننده را مورد هجمه و تهدید قرار می‌دهند و در برابر سئوال از 11 سپتامبر تهدید به تحریم و حمله نظامی می‌کنند. 

سال قبل، پس از طرح ضرورت تشکیل کمیته حقیقتیاب برای روشن شدن زوایای پنهان ماجرای تلخ 11 سپتامبر، که خواست دولت‌ها و ملت‌های مستقل و حتی ملت آمریکاست، به جای ارائه پاسخ روشن، اینجانب و ملتم توسط دولت امریکا مورد تهدید و فشار قرار گرفتیم.
به جای تشکیل کمیته حقیقت یاب 11 سپتامبر، متهم اصلی را که از مدت‌ها قبل تحت نظر آنان بود کشتند و به دریا انداختند. 

آیا نمی‌بایست با محاکمه علنی متهم اصلی، عوامل تامین‌کننده فضای امن برای هواپیماهای مهاجم به برج‌ها، شناسایی و معرفی می‌شدند. 

چرا نباید با محاکمه علنی متهم اصلی، عوامل راه‌اندازی گروه‌های تروریستی و تحمیل جنگ و کشتار به ملت‌های منطقه معرفی می‌شدند. آیا اطلاعاتی هست که باید مخفی بماند. 

آنان اندیشه صهیونیستی را مقدس و سئوال از اساس و تاریخ آن را گناهی نابخشودنی می‌شمارند ولیکن توهین و تجاوز به حریم تمام مقدسات بشری و الهی را روا می‌دارند. 

دوستان و همکاران؛ 

آزادی حقیقی، عدالت، حق انتخاب، عزت، رفاه و امنیت پایدار حق همه ملت‌هاست. 

کسب این ارزش‌ها نه از طریق اتکاء به مدیریت ناصالح جهانی موجود و یا دخالت مستکبران و یا از مجرای تفنگ نیروهای ناتو بلکه در سایه استقلال و پذیرش حقوق متقابل و همدلی و همکاری به‌دست خواهد آمد. 

آیا راهی برای حل مشکلات جامعه بشری و نیل به آرزوهای تاریخی برای صلح و امنیت و برابری، از درون سازوکارهای فعلی حاکم وجود دارد. 

همه کسانی که تلاش کردند با حفظ اندیشه و مبانی وضع موجود اصلاحاتی انجام دهند شکست خوردند. تلاش‌های ارزشمند جنبش عدم تعهد، گروه‌های 77 و 15 و برخی از شخصیت‌ها گرچه تاثیراتی داشته است ولی نتوانست وضعیت را تغییر دهد. 

مدیریت جهانی نیازمند اصلاحات اساسی است. اما چه باید کرد. 

همکاران گرامی 

باید با عزم عمومی و همکاری و مشارکت همگانی طرحی نو در انداخت. 

طرحی که بر اندیشه انسانی و فطری و ارزش‌های جهان‌شمول از جمله توحید، عدالت، آزادی، محبت و جستجوی سعادت از طریق سعادت همگان استوار باشد. 

ایده سازمان ملل یک دستآورد بزرگ و تاریخی جامعه بشری است. باید آن را مهم دانست و از ظرفیت‌های آن حداکثر استفاده را کرد. 

نباید اجازه دهیم که سازمان ملل بیش از این از جایگاه اصلی خود یعنی محل تبلور اراده جمعی ملت‌ها تنزل کرده و به ابزاری برای قدرت‌های جهانی بدل شود. 

برای تامین صلح و امنیت پایدار باید زمینه دخالت و مشارکت همگانی را از طریق سازوکارهای عادلانه فراهم کنیم. 

باید به معنای واقعی کلمه، مدیریت مشترک جهانی را تحقق بخشیم. قوانین و قواعد مسلم حقوق بین‌المللی و صلح‌، آزادی و عدالت باید مبنای اصلی تصمیمات و اقدامات جهانی باشد. 

هر کدام از ما باید به این حقیقت اذعان کنیم که هیچ راهی جز 'مشارکت همگانی در مدیریت جهانی' برای رفع نابسامانی‌ها و دفع ظلم و نفی تبعیض وجود ندارد. 

این تنها راه سعادت جامعه بشری وحقیقتی روشن و اجتناب‌ناپذیر است. 

همه به این مسأله علم داریم اما این کافی نیست بلکه باید به آن ایمان داشته باشیم و برای اجرای آن از هیچ کوششی دریغ نکنیم. 

دوستان عزیز و همکاران خوبم 

بنابراین مدیریت مشترک حق همه ملتهاست و ما باید به عنوان نمایندگان ملت‌های‌مان از آن دفاع کنیم. 

برخی قدرت‌ها می‌کوشند تا جامعة جهانی را از امکان تفاهم و همکاری جمعی و مشترک ناامید کنند، اما ما باید باور کنیم که می‌توانیم به مدیریت مشترک واقعی دست پیدا کنیم. 

تشکیل سازمان ملل برای ایجاد امکان مشارکت موثر همه ملت‌ها در تصمیمات جهانی است. 

همه می‌دانیم که این امکان هنوز فراهم نشده و ریشه آن نیز عدم رعایت عدالت در ساختار و سازوکارهای مدیریتی سازمان ملل است.
ترکیب شورای امنیت ناعادلانه است. تغییرات و اصلاحات برای تشکیل کامل و واقعی سازمان ملل نیاز اصلی و اساسی است که مجمع عمومی باید به آن بپردازد. 

در نشست سال گذشته با ذکر اهمیت موضوع پیشنهاد کردم که این دهه، دهه 'مدیریت مشترک جهانی' نام‌گذاری و از همه ظرفیت‌ها برای ایجاد جهانی متحد استفاده شود. 

اکنون نیز پیشنهاد خود را تکرار می‌کنم و اطمینان دارم که در سایه همکاری‌های بین‌المللی و دلسوز‌ی‌های روسای کشورها و دولت‌ها و با پشتیبانی ملت‌ها و پافشاری بر عدالت می‌توانیم استوار و سریع به سوی آیندهای متعلق به همگان، گام برداریم‌. 

این، حرکت در مسیر جریان زلال و پاک آفرینش به سوی آیندهة روشن بشری است. 

‌آینده‌ای که با قدم نهادن بشر به راه انبیاء و صلحا و تمسک به ارزش‌های الهی- انسانی و تحت مدیریت وارث همه انبیاء و اولیای الهی و نسل پاک پیامبر بزرگوار اسلام(ص)، منجی عالم بشری و موعود اُمَم حضرت مهدی(عج) بزودی تحقق خواهد یافت. 

آمدن جامعه‌ای برتر و ایده‌آل، با ظهور انسانی کامل که عاشق صادق و حقیقی همه انسان‌هاست، وعده قطعی خداوند است. 

او با همراهی حضرت عیسی مسیح(ع) و پیشاپیشِ همه صالحان و آزادی‌خواهان و عدالت‌طلبان، ظلم و تبعیض را ریشه‌کن کرده و با ارتقای سطح علم و معرفت انسان‌ها، صلح و عدالت و آزادی و عشق را در سراسر جهان خواهد گسترد. او زیبایی‌ها و خوبی‌ها را به همهة آحاد بشر هدیه خواهد کرد و طعم شیرین زندگی را به یکایک انسان‌ها خواهد چشانید. 

امروز فطرت ملت‌ها بیدار شده و به‌موازات افزایش ‌عمومی، دیگر تحقیر و تحمیق و ظلم و تبعیض را برنمی‌تابد. 

ملت بزرگ و تمدن‌ساز ایران آماده است تا در این مسیر زیبا و پرافتخار دست دیگر ملت‌ها را به گرمی بفشارد و در راستای اراده جمعی جهانی همه توان خود را به مشارکت بگذارد. 

سلام بر عشق و آزادی، سلام بر عدالت و آگاهی و سلام بر آینده روشن و درخشان بشری.

متن كامل سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل

متن كامل سخنرانی احمدی نژاد در سازمان ملل



متن كامل سخنراني احمدی نژاد در مجمع عمومي سازمان ملل متحد

"بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين و الصلوه و السلام علي سيدنا و نبينا محمد و آله الطاهرين و صحبه المنتجبين
اللهم عجل لوليک الفرج و العافيه و النصر و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه و المستشهدين بين يديه


جناب آقاي رئيس،
همکاران گرامي ،خانم ها و آقايان
خداي بزرگ را از اعطاي فرصت حضور مجدد در اين مجمع مهم جهاني سپاسگزارم. طي چهارسال گذشته از چالش هاي اصلي پيش روي جهان ، علل و عوامل ريشه اي بروز و پايداري آنها و ضرورت بازنگري در انديشه و عمل صاحبان قدرت و همچنين نياز به سازوکارهاي جديد با شما سخن گفتم .
از دو جريان متقابل که يکي بر اساس ترجيح منافع مادي خود بر ديگران ، با توسعه نابرابري و ستم ، فقر و محروميت ، تحقير انسانها ، تجاوز و اشغالگري و فريب کاري ، به دنبال تسلط بر جهان و تحميل اراده خود بر ملتهاست و در نتيجه نااميدي و آينده اي تاريک را در برابر بشريت ترسيم مي نمايد و ديگري که با ايمان به خداي يگانه و در پيروي از تعليمات انبياء الهي، با احترام به کرامت انسانها و با عشق به نوع بشر ، در صدد برپايي جهاني سرشار از امنيت ، آزادي ، رفاه و صلح پايدار مبتني بر عدالت و معنويت براي همگان است.
جرياني که به تک تک انسانها و ملت ها و فرهنگ هاي ارزشمند بومي، ملي و انساني احترام مي گذارد، خواستار نفي تبعيض از جهان و برابري همه در برابر قانون مبتني بر عدالت و برادري، در استفاده از امکانات، فرصتهاي علم آموزي، کمال انساني و پيشرفت است و آينده اي اميد بخش را ترسيم مي کند.
از ضرورت تغيير بنيادين در نوع نگاه به جهان و انسان و لزوم برپايي نظامات عادلانه و انساني جديد براي ساختن فردايي روشن سخن گفتم .

دوستان و همکاران؛
امروز و در ادامه ، درباره ابعاد تحول و تغييراتي که بايد به وجود آيد نکاتي را به عرض شما خواهم رساند .

نکته اول؛
بسيار روشن است که ادامه وضع موجود حاکم بر جهان ممکن نيست . شرايط يک جانبه و نامطلوب فعلي، بر خلاف فطرت انسان و در نقطه مقابل هدف از خلقت جهان و انسان است .
ديگر نمي شود با ايجاد دارايي هاي کاذب کاغذي، معادل دهها هزار ميليارد دلار ثروت غير واقعي را به اقتصاد جهان تزريق کرد و با ايجاد کسري بودجه هاي شديد،تورم و مشکلات اقتصادي و اجتماعي را به ديگران منتقل کرده و ثروت ديگران را به اقتصاد برخي دولتهاي خاص منتقل نمود .
ماشين اقتصاد سرمايه داري لجام گسيخته با تنظيمات ناعادلانه به پايان راه رسيده و از کار افتاده است و اين معادله يک سويه قابل دوام نيست.
دوران تحميل انديشه سرمايه داريِ بي عاطفه و تحميل سليقه و علاقه يک گروه خاص بر جامعه جهاني ،توسعه سلطه بر جهان به نام جهاني سازي و عصرِ برپايي امپراطوريها به پايان رسيده است .
دوران تحقير ملتها و اعمال سياستهاي دوگانه و معيارهاي چندگانه سپري شده است .
اينکه تحقق نتايج دلخواه برخي دولت ها ، تنها ملاک بود و نبودِ آزادي و دموکراسي باشد و تحت لواي آزادي، زشت ترين روش هاي فريب و تهديد ، دموکراتيک جلوه داده شده و ديکتاتور مآب ها، دموکرات به حساب آيند، قبيح و فاقد مشروعيت است .
ديگر زمان آن گذشته است که عده اي خود ، دموکراسي و آزادي را تعريف کنند ، خود معيار آن باشند و در حالي که خود، اول ناقض آن هستند ، در موضع قاضي و مجري نيز قرار گيرند و با دولتهاي متکي بر مردمسالاري حقيقي مبارزه کنند .
گسترش آزادي هاي جهاني و بيداري ملت ها ديگر اجازه اين مشرب ناصواب را نمي دهد و به همين دلايل است که اغلب ملت ها و من جمله مردم امريکا در انتظار تغييرات گسترده، عميق و واقعي هستند و از شعار تغيير استقبال کردند و مي کنند .
چه کسي تصور مي کند ادامه اعمال سياست هاي غير انساني در فلسطين امکان پذير باشد ؟
اينکه ملتي را بر خلاف همه معيارهاي انساني با زور سلاح و با تبليغات فريبنده بيش از 60 سال از خانه خود برانند ، با روش هاي ضد بشري و موشک و حتي تسليحات ممنوعه بر او بتازند و در مقابل ،حق دفاع مشروع را نيز از او سلب کنند و عجيب تر آنکه در برابر نگاه بهت زده جهانيان ، متجاوزان و اشغالگران را "صلح طلب" و "صاحب حق" و مردم تحت ستم را "تروريست" بنامند .
چگونه ممکن است جنايات عده اي اشغالگر عليه کودکان و زنان بي دفاع و تخريب خانه ها و مزارع و مدارس و بيمارستانها مورد حمايت کامل و بي قيد و شرط برخي دولت ها قرار گيرد و مردان و زنان مظلوم به جرم دفاع از خانه و وطن خود تحت سنگين ترين محاصره ها و تحريم هاي غذايي و آب و دارو و مورد نسل کشي قرار گيرند .
حتي از بازسازي اماکن آنان که در تهاجم وحشيانه 22 روزه صهيونيست ها تخريب شده است ، آنهم در آستانه زمستان، جلوگيري شود و همزمان متجاوزان و حاميان آنان شعار دفاع از حقوق بشر سرداده و ديگران را به اين بهانه تحت فشار قرار دهند .
ديگر قابل قبول نيست که يک اقليت محض با يک شبکه پيچيده با طراحي غير انساني ،بر اقتصاد و سياست و فرهنگ بخش هاي مهمي از جهان حاکم شود ، برده داري نوين راه اندازي کند و تمام حيثيت ملتها حتي ملتهاي اروپا و امريکا را قرباني مطامع نژادپرستانه خود کند.
پذيرفتني نيست که عده اي از چند هزار کيلومتر دورتر در منطقه خاورميانه دخالت نظامي کنند و کشتار، جنگ، ترور، تهديد و تجاوز را به همراه آورند ولي حساسيت ملتهاي منطقه به سرنوشت و امنيت ملي خود و فرياد اعتراض آنان به بي عدالتي ها و تجاوزها و حمايت آنان از هموطنان و هم کيشان مظلوم شان را ضديت با صلح و دخالت در امور ديگران بنامند. وضع عراق و افغانستان را ببينيد .
ديگر نمي شود با شعار مبارزه با تروريسم و مواد مخدر سرزميني تحت سلطه نظامي قرار گيرد ولي توليد مواد مخدر در آن چند برابر شود، دامنه تروريسم چند برابر شود و هزاران نفر از مردم بيگناه کشته و زخمي و آواره شوند، تاسيسات زيربنايي نابود گردد ، امنيت منطقه اي تحت مخاطره قرار گيرد و عاملان اصلي اين فجايع دائما ديگران را متهم کنند .
نمي شود شعار دوستي و همراهي با ملتها سر داد و همزمان پايگاههاي نظامي را در مناطق جهان از جمله آمريکاي لاتين توسعه داد .
اين وضعيت قابل ادامه نيست . ديگر نمي توان سياست هاي توسعه طلبانه و ضد انساني را با منطق نظامي گري به پيش برد، منطق زور و تهديد عواقب وخيم تري را به دنبال داشته و بر مشکلات موجود به شدت مي افزايد .
غير قابل قبول است که هزينه نظامي برخي از دولتها چند برابر هزينه نظامي کل دولتهاي جهان باشد، سالانه صدها ميليارد دلار سلاح صادر کنند، سلاح شيميايي و بيولوژيکي و اتمي انبار کنند، در نقاط مختلف دنيا پايگاه و نيروي نظامي داشته باشند و در همين حال ديگران را متهم به نظامي گري کنند و با سوء استفاده از امکانات جهاني و با شعار دروغين مقابله با گسترش تسليحات، مانع از پيشرفت علمي ساير ملتها شوند .
قابل قبول نيست که سازمان ملل و شوراي امنيت که بايد نماينده همه ملتها و دولت ها باشند و تصميم گيري در آن براساس مردمي ترين و دموکراتيک ترين شيوه ها باشد تحت سلطه چند دولت و در خدمت منافع و خواست آنها باشد .
اصولاً در دنيايي که انديشه و فرهنگ و افکار عمومي عامل تعيين کننده است ، ادامه اين وضع ناممکن و تحول اساسي يک ضرورت غير قابل اجتناب است .

نکته دوم؛
تغيير و تحول بايد هم در حيطه نظري و هم از حيث عملي در ساختارها و روش ها به صورتي اساسي و بنيادين صورت گيرد.
ممکن نيست با مباني فکري و سازوکارهايي که خود مسبب و عامل اصلي همه مشکلات جامعه بشري بوده اند، وضعيت را متحول و دنياي مطلوب را برپاکرد .
انديشه ليبراليستي و سرمايه داري سلطه گر که انسان را از اخلاق و آسمان جدا مي کند ، نه تنها سعادت را به ارمغان نمي آورد بلکه خود عامل بدبختي ها و از جمله جنگ ها و فقرها و محروميت هاست .
همگان شاهد بودند که چگونه ساختارهاي يکسويه اقتصادي تحت اشراف جهت گيريهاي سياسي، منافع ملتها را به پاي عده اي سرمايه دار بي اخلاق بر باد داد . اين ساختارها نمي توانند اصلاح کننده اوضاع باشند .
ساختارهاي سياسي و اقتصاديِ پس از جنگ جهاني دوم که برآمده از نيات سلطه بر جهان هستند نتوانستند تامين کننده عدالت و امنيت پايدار باشند .
حاکماني که قلب آنان به عشق انسانها نمي تپد و در وجود خود انديشه عدالت را قرباني کرده اند هرگز نمي توانند صلح و دوستي را به بشر هديه کنند.
به لطف خدا همچنان که مارکسيسم به تاريخ پيوست، سرمايه داريِ توسعه طلب نيز به تاريخ سپرده خواهد شد زيرا بر اساس سنت الهي که قرآن کريم از آن به مثابه يک اصل ياد مي کند باطل چون کفِ رويِ آب رفتني است و تنها آنچه به نفع جامعه بشري است ماندگار خواهد بود .
بايد همگان مراقب باشند که اهداف استعماري، تبعيض آلود و غير انساني صرفاً با تغيير شعار و با بسته بندي هاي جديد دنبال نشود .
جهان نيازمند تغييرات بنيادين است و همه بايد کمک و همکاري کنند که اين تغييرات در مسير درست اتفاق بيفتد تا در پرتو آن هيچ کس و هيچ دولتي خود را مستثني از تغيير و برتر از ديگران نشمارد و با ادعاي رهبري جهاني، به دنبال تحميل خود بر ديگران نباشد .

نکته سوم ؛
رمز و راز اصلي همه مشکلات جامعه جهاني، دورشدن عده اي از حاکمان از اخلاق ، ارزش هاي انساني و تعليمات انبياء الهي است .
متاسفانه در بسياري از مناسبات اصلي جهاني، عشق و فداکاري براي نجات و سعادت ديگران و پافشاري بر عدالت و کرامت انساني، جاي خود را به خودخواهي، زياده طلبيِ سيري ناپذير و لذت جويي فردي بي انتها سپرده است .
يکتاپرستي جاي خود را به خودپرستي داده است برخي خود را به جاي خدا نشانده اند و بدون کسب صلاحيت هاي انساني اصرار دارند طرز تلقي و خواسته خود را برجهان تحميل کنند .
دروغ به جاي راستي ، دورويي به جاي صداقت، خودخواهي بجاي فداکاري نشسته است . فريبکاري در تعاملات ، درايت و سياستمداري نام گرفته است و چپاول ثروت ديگران به نام عمران و توسعه، اشغالِ سرزمين ملتها به نام اهداي آزادي و دموکراسي و سرکوب ملتهاي بي دفاع به نام دفاع از حقوق بشر رايج شده است .

دوستان و همکاران؛
حل مشکلات جهاني و برپايي عدالت و صلح جز با عزم عمومي و همراهي همه ملتها و دولت ها غير ممکن است. دوران قطب بندي هاي ناشي از نظام سلطه گري و حکومت چند دولت برجهان به پايان رسيده است .
امروز بايد با يک تعهد جمعي، در برابر وضع موجود قيام کنيم ، تغيير و تحول را جدي بگيريم و در يک مشارکت و مجاهدت عمومي تلاش کنيم تا همگي به ارزش هاي اخلاقي و انساني و فطري رجعت نمائيم .
پيامبران الهي و صالحان آمده اند تا حقيقت انساني و مسئوليت هاي فردي و اجتماعي انسان را در برابرش قرار دهند .
پاکي، ايمان زلال به خداي يکتا و به حساب و کتاب اخروي و به اجراي عدالت در دوجهان، جستجوي سعادت حقيقي در سعادت ديگران و رفاه و امنيت در رفاه و امنيت ديگران ، احترام به نوع انسان و تلاش براي توسعه محبت و مهر به جاي کينه ورزي و خودخواهي و ترويج خدمت به ديگران به جاي تسلط بر آنان در رأس تعليمات انبياء الهي از آدم تا نوح و از نوح تا ابراهيم و موسي و عيسي و رسول خاتم حضرت محمد صلوات الله و سلامهُ عليهم بوده است .
همه آنها آمده اند کاري کنند که جنگ نباشد، تبعيض و فقر ريشه کن شود ، جهل نابود گردد و خوشبختي بر تمام انسانها و جوامع حاکم شود . آنان بهترين هداياي الهي بر بشريتند .
اگر انديشة انتظارِ حاکميت خوبي ها و حکومت صالح ، به انديشه اي همگاني تبديل شود و دست در دست هم براي سعادت کل جهان تلاش کنيم، آنگاه اميد به اصلاح، واقعي تر و روزافزون مي شود.

نکته چهارم؛
به نظر اينجانب چند دستور کار مهم پيش روي همه ما است و دبيرکل و مجمع عمومي سازمان ملل مي توانند بر اساس آن اقدامات لازم را برنامه ريزي کنند و در اين مسير پيشگام باشند؛
1- اصلاح ساختار سازمان ملل و تبديل آن به يک سازمان روزآمد و کاملا مردمي، بيطرف، آزاد، عادل و موثر در مناسبات جهاني، اصلاح ساختار شوراي امنيت، سلب امتياز ويژه تبعيض آلود وتو، اعطاي فوري و کامل حقوق مردم فلسطين بابرگزاري همه پرسي آزاد و زمينه سازي زندگاني مسالمت آميز مسلمانان و مسيحيان و يهوديان فلسطيني و قطع دخالت ها در امور عراق و افغانستان، خاورميانه و مردم افريقا و آمريکاي لاتين و آسيا و اروپا.
حکومت با کفر باقي مي ماند اما با ظلم هرگز، اين کلام پيامبر الهي حضرت محمد(ص) است. ظلم و نقض حقوق انسانها ،در فلسطين نظير استمرار آواره کردن عده ديگري از صاحبان اصلي سرزمين فلسطين که در بيت‌المقدس ساکن بودند و تخريب منازل توسط اشغالگران قدس، در افغانستان و پاکستان از طريق بمبارانهاي هوايي، در زندان گوانتامو که متأسفانه هنوز تعطيل نشده است و زندانهاي مخفي در اروپا، ادامه دارد.
ادامه وضع حاضر، موجب تشديد کدورت ها و خشونتها مي شود. بايد جلوي ظلم و تجاوز گرفته شود. متأسفانه گزارشات رسمي مربوط به اقدامات رژيم صهيونيستي در نوار غزه به طور کامل منتشر نشده است. دبيرکل محترم و سازمان ملل در اين موارد وظايف سنگيني بر دوش دارند که بايد دنبال شود. جامعه جهاني بي صبرانه منتظر مجازات عادلانه متجاوزان به غزه و قاتلان مردم بي دفاع آن است.
2 -اصلاح ساختارهاي اقتصادي و برپايي مناسبات اقتصادي اخلاقي و انساني در جهان به نحوي که در خدمت کمال انسانها و مبتني بر عدالت واقعي باشد . مناسبات اقتصادي که استعداد و توان ملتها را شکوفا کند و رفاه را به همگان هديه و زندگي نسلهاي آينده را نيز تضمين نمايد.
3- اصلاح مناسبات سياسي بين المللي، بنانهادن روابط برپايه صلح و دوستي پايدار، ريشه کني مسابقات تسليحاتي و سياسي خانمان برانداز و خلع سلاح اتمي، شيميايي و بيولوژيکي و زمينه سازي براي استفاده همگاني از فنآوريهاي پيشرفته و صلح آميز در جهت پيشرفت بشري.
4 -اصلاح ساختارهاي فرهنگي، احترام به آداب و سنتهاي بومي ملتها، ترويج اخلاق و معنويت و تقويت ارکان خانواده گرم ، پايدار و خوشبخت به عنوان ستون فقرات جامعه سعادتمند.
5-اهتمام عمومي به صيانت از محيط زيستِ انساني و رعايت قوانين و مقررات جهاني جهت جلوگيري از انهدام ذخاير تجديد ناپذير طبيعت.

نکته پنجم؛
اينک که ملت ايران با پشت سرگذاشتن انتخاباتي بسيار با شکوه و کاملاً آزاد فصل نويني را براي شکوفايي ملي و تعاملات گسترده تر جهاني رقم زده و با رأي قاطع، بار سنگين مسئوليت را بر دوش اينجانب نهاده اند ،
اعلام مي کنم که ملت بزرگ و تمدن ساز و نظام جمهوري اسلامي ايران به عنوان يکي از مردمي ترين حکومتهاي مترقي جهان آماده اند تا با استفاده از همه ظرفيت هاي فرهنگي ، سياسي و اقتصادي خود و برپايه راه حل هاي انساني در يک برنامه عادلانه و احترام آميز جمعي، براي رفع نگرانيها و چالش هاي جامعه بشري مشارکت فعال و تاثير گذار داشته باشد .
ملت فرهنگ ساز ايران خود از بزرگترين قربانيان تروريسم کور بوده و در دهه اول انقلاب سي ساله خود گسترده ترين هجوم نظامي تجاوز کارانه به سرزمين خود را مظلومانه دفع کرده است . ملت ما همواره مورد بغض و بي مهري کساني قرار گرفته است که روزي با همه توان از تجاوز صدام به خاکش و استفاده صدام از سلاح شيميايي، حمايت و روزي ديگر به بهانه دفع شر همان صدام، به عراق لشکرکشي کردند.
اين ملت خواستار برپايي دنيايي پر از زيبايي و مهرورزي براي آحاد ملتها و انسانهاست و اعلام مي نمايد که ضمن دفاع قدرتمندانه از حقوق مشروع و قانوني خود، پاسدار صلح و امنيت پايدار براي همه ملتها بر اساس عدالت، معنويت و کرامت انساني است .
ملت ما آماده است براي تحقق اين اهداف همه دستهايي را که با صداقت دراز مي شوند به گرمي بفشارد . هيچ ملتي در طي اين مسير کمال ، خود را بي نياز از تغيير و اصلاح نمي داند؛ما از تغييرات واقعي و انساني استقبال مي‌کنيم و آماده مشارکت فعال در اصلاحات بنيادينِ جهاني هستيم .
بر همين اساس تاکيد مي نمايد که :
تنها راه نجات، برگشت به توحيد و عدالت است و اين بزرگترين اميد و فرصت در همه عصرها و نسلهاست. بدون ايمان به خداوند و تعهد به اجراي عدالت و مقابله با بي عدالتي و تبعيض ، نظامِ عالم، سامان پيدا نخواهد کرد .
انسان محور نظام هستي است . وجه ممتاز انسان، انسانيت اوست . همان حقيقتي که خواستار عدالت، پاکي و عشق و علم و معرفت و همه کمالات ديگر است. اين ارزشهاي انساني بايد حمايت و فرصت دست يابي به آنها، براي آحاد انسانها فراهم شود . حذف هر يک از آنها حذف بُعدي از ابعاد انساني است. اينها عناصر مشترکي است که همه جوامع بشري را به هم پيوند مي زند و اساس صلح و امنيت و دوستي را تشکيل ميدهد.
اديان الهي به همه ابعاد زندگي بشر از جمله خداپرستي، اخلاق، عدالت، مبارزه با ظلم، کوشش براي برقراري حکومت هاي عادل و صالح توجه کرده اند . حضرت ابراهيم منادي توحيد در برابر نمرود، حضرت موسي عليه السلام در برابر فرعون و حضرت عيسي و حضرت محمد صلوات اله و سلامه عليهما در برابر ظالمان زمان خود ايستادند تا آنجا که تهديد به مرگ شدند و از سرزمين خود آواره گشتند. بدون ايستادگي و اعتراض، بي عدالتي ها، از جهان برچيده نخواهد شد.

نکته آخر؛

همکاران و دوستان عزيز ؛
جهان در حال تغيير و تحول است . سرنوشت وعده داده شده الهي براي بشر، برپايي حيات طيبه انساني است . دوراني خواهد آمد که عدالت همه گير و جهان شمول مي شود و تک تک انسانها محترم و عزيز شمرده مي شوند . آنگاه است که راه کمال معنوي انسان گشوده و سير او به سوي خدايي شدن و تجلي اسماء الهي محقق مي شود . انسان بايد به نقطه اي برسد که نماد "علم و حکمت"، "رحمت و رأفت"، "قسط و عدالت"، "قدرت و خلاقيت" و "بخشش و لطف" خداوند باشد .
اينها همه در سايه حاکميت انسان کامل، آخرين ذخيره خداوند، فرزندي از نسل پيامبر گرامي اسلام يعني حضرت مهدي (عليه السلام) محقق خواهد شد که خواهد آمد و حضرت مسيح ابن مريم (عليهما السلام ) و انسانهاي صالح ديگر نيز او را در اين ماموريت بزرگ جهاني همراهي خواهند فرمود و اين همان انديشه انتظار است . انتظار حاکميت خوبي ها و حکومت صالح که انديشه جهاني و فطري و مايه اميد ملتها به اصلاح جهان است .
آنها خواهند آمد و با کمک انسانهاي مومن و صالح، همه آرزوهاي تاريخي بشر براي آزادي، کمال، رشد، امنيت و آرامش، صلح و زيبايي را به همراه خواهند آورد . خواهند آمد تا بساط جنگ و تجاوز را برچينند و همه علم و معنويت و دوستي را به جهان هديه کنند .
آري آري، آينده روشن بشريت در راه است .
دوستان، بياييد در انتظار آن دوران زيبا و در تعهدي جمعي، سهمي مناسب در فراهم کردن بستر ها و مقدمات براي ساختن اين آينده برعهده بگيريم . زنده باد عشق و معنويت ، زنده باد صلح و امنيت ، زنده باد عدالت و آزادي.
از همه شما متشکرم.
والسلام عليکم و رحمه الله و برکاته

متن سخنراني سلطان علي کشتمند

متن سخنراني محترم سلطان علي کشتمند در کنفرانس اروپايي نهضت فراگير دموکراسي و ترقي افغانستان
 سلطان علي کشتمند
سلطان علي کشتمند

رفقا و دوستان گرامی

برای من مایه خوشی و خوشبختی است که خود را یکباردیگر درمیان شما رفقای همرزم دیرین خویش، درمیان شما، ازبهترین شخصیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی هم میهن مان، می یابم. از هیأت اجرائیه رهبری اروپایی نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان با سپاس یاد می نمایم که چنین همایشی را متشکل از نمایندگان سازمانهای اروپایی نهضت برپا کرده است و از من نیز خواسته است که در برابر شما رفقا و دوستان عزیزی که از سالهای پیشین یکجا و باهم پرچم مبارزه آزادیخواهی را بردوش کشیده ایم، سخن بگویم.

درآغاز سخن با تأسف و تأثر عمیق ابراز میدارم که اینبار زنده یاد محمود بریالی عزیز، یکتن از پیشگامان نهضت درمیان ما نیست. نبود اورا سوگوارانه همه ما احساس می نماییم. روانش را شاد میخواهم!از نهضت،اعضأ و هواداران آن با سپاس ياد مي نمايم که در امر سازماندهي و رهبری برپايي با وقار و با حيثيت مراسم سوگواری محمودبريالي گرامي ياد،صميمانه همکاری کردند.

رفقا و دوستان گرامی:

این نشست به شرکت فعال شما یاران دوراز میهن، ولی درپیوند با مردم رنجدیده خویش  و به آرزوی رهایی و بهروزی آنان، درحالی گشایش می یابد که نزدیک به پنج سال از اعلام خطوط اساسی برنامه نهضت فراگیر دموکراسی و ترقی افغانستان سپری گردیده است. طی این مدت شمار زیادی از شخصیتها و نواندیشان آزادیخواه پیرامون آن طرح گرد آمدند، به آن دلبستند و به پشتیبانی ازآن برخاستند. تجربه نشان داد که خطوط اساسی برنامه یی نهضت درگستره یک طرح و سپس تشکل سیاسی پیرامون آن، برخاسته از یک ضرورت سیاسی درشرایط تغییریافته یی شکل گرفته نوین درافغانستان، جایگاه خود را درمیان بخشهای چشمگیری از روشنفکران و روشنگران آزاد اندیش و نوگرا، احراز نمود و درجریان تبارزی از مبارزه فکری، کارایی و پویایی خویش را به اثبات رساند و به فعالیت هواداران نهضت سمت و سو بخشید.

جلسهء تاريخي ماه فبروری 2004 شهرآرنهم نقطهء عطفي بود در تشکل سياسي و سازماني نهضت که با اشتراک فعال شمار بيشتر شما رفقای عزيز و رفقا و دوستان ديرين ديگر،برگزار گرديد.

رفقا نوراحمدنور،شادروان محمودبريالي،نجم الدين کاوياني و محمدبشيربغلاني در امر سازماندهي و رهبری جلسه نقش با اهميتي ادأ کردند.رفيق بغلاني که گرداننده گي مؤفق آن جلسه را برعهده داشت،خوشحالم که در اين نشست نيز تشريف دارند.

 اکنون میتوان به این ارزیابی دست یافت که پیشبینی های برنامه سیاسی نهضت باشرایط نوین پدید آمده درکشور تاحدود زیادی سازگاری داشته است. دردرازای این مدت، سازمانهای اروپایی و بدنه اصلی آن در داخل افغانستان تشکیل گردید و بلحاظ قانونی رسمیت یافت.

ولی باید اذعان نمود که نهضت، متناسب به نامش، تاکنون فراگیر نگردیده است. هنوز راه بالنسبه درازی درپیش است تا اندیشه سیاسی دروجود آن، خصلت مادی به خود بگیرد و تبلور سازمانی تمام عیار بیابد. تاکنون امکان تجمع نیروهای گسترده ای ازمردم، بویژه درداخل کشور که کانون مبارزه فعال سیاسی و سازمانی است، پیرامون اندیشه های میهن خواهانه یی ارائه شده از سوی نهضت، پدید نیامده است. اندیشه های ابراز شده هنوز به نیروی معنوی سازماندهنده و بسیج کننده مبدل نگردیده است تا دینامیزم سیاسی لازم را درجامعه، درمسیر ترقیخواهی، فارغ ازتسلط اندیشه های بنیاد گرایانه و تبارسالارنه، بوجود آورد و بخشهای آگاه مردم را به مبارزه فعال سیاسی و تحرک و هیجان دادخواهانه وادارد.

         باید درنظرگرفت که انگیزه های سیاسی درمیان نیروها و گروه های آزادیخواه درداخل کشور بنابر رشته ای ازعوامل عینی و ذهنی خیلیها ضعیف است و صفوف این نیروها بلحاظ اندیشه و تشکل سیاسی به پراکندگی و آشفتگی دچار اند. این وضع از شرایط پیچیده کنونی افغانستان و بافت سیاسی آن ناشی میشود.

         شایان آن میدانم که در رابطه به اوضاع سیاسی، اجتماعی و اقتصادی کنونی افغانستان بگونه خیلی فشرده و گذرا مطالبی اظهار بدارم. البته گفته های من صرف اشاره هایی بر حقایقی بدیهی خواهد بود و نه از دید منفی یا جانبدارانه.

         درطی نزدیک به شش سال که از استقرار حاکمیت جدید پس از جلسه نامتعادل بن میگذرد، گامهای معینی بسوی برخی از معیارهای دموکراسی سیاسی و بویژه در رابطه به رعایت آزادی بیان، تشکل احزاب و سازمانهای سیاسی، جدایی شکلی قوای ثلاثه و مشارک نمادین برخی از نمایندگان ملیتها و اقوام کشور و همچنان زنان در ارگانهای دولت برداشته شده است. ولی درعرصه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی که امکانات عینی رشد و توسعه وجود داشت، کارهای قابل ملاحطه ای انجام نگردیده و درزندگی مادی مردم تحول چشمگیری رخ نداده است.

         وضع بگونه ایست که کماکان دستآوردهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دهه هشتاد میلادی (دهه شست خورشیدی) ازسوی نیروهای وابسته به ارتجاع سیاسی با دشمنی و بدبینی آشکار انکار میشود یا دگرگون نشان داده میشود و یا دست کم با سکوت برگزار میگردد. آثار زیانبار دهه نود هنوز درهمه عرصه ها و درهمه جا، درشهر و ده و در زندگی و روان مردم فقر زده و جنگ دیده ماپیدا ست. آن سالها بلحاظ سیاسی یک عقب گرد بود و سیاست رسمی عقبگرایی برگزیده شده بود. سکوت، ناامیدی و سرخوردگی درعرصه سیاسی سایه سنگین خود را برفراز کشور و ازجمله درمیان روشنفکران نیز پهن کرده بود. معلوم است که دوران طالبان یک پسرفت دیگر فراتر ازیک بازگشت به قهقرا بود. میراثهای ناهنجار و بازمانده های جنگ فزیکی و روانی دهه نود همراه با فرهنگ ستیزی دوران تاریک طالبان، هنوز روان مردم را می آزارد.

 

وضع کنونی درافغانستان بیانگر این حقیقت است که میان ادعاهای رژیم مبنی بر ایجاد نظامی دموکراتیک، استوار بر عدالت اجتماعی تا واقعیتهای عینی، فاصله زیادی وجود دارد. بازسازی اقتصادی و اجتماعی، فقر زدایی، رعایت حقوق بشری، تحقق حقوق شهروندی و ملی مردم وبرابری حقوق زنان با مردان ورهایی کودکان از تباهی و گمراهی، در سطح حرف و ادعا باقی مانده است. اشتیاق اولی برای سخنرانیها بخاطر ازمیان برداشتن تبعیض، ایجاد فضای همیاری های ملی و تشکیل دولتی مبتنی بر مشارکت یکسان نمایندگان واقعی ملیتها و اقوام گوناگون درآن، درسطوح مرکزی و ملی، نه تنها به سٌستی و بی میلی گراییده، بلکه حق تشکیل اداره خودگردان درولایات و محلات که درسالهای هشتاد میلادی درکشور مورد اجرا بود، درعمل ازمردم  بازگرفته شده است.

         هم اکنون حاکمیت تفنگ و زور، تشدد و خشونت، فعالیتهای گسترده هراس آفرینی و دهشت افگنی – ترور - درگوشه و کنار کشور و بویژه در ولایات جنوبی و شرقی افغانستان بیداد میکند. حامیان نیروهای دهشت افگن در درون و برون درحالیکه درشرق و جنوب افغانستان تخم مرگ میپاشند، اخیراً درتلاش اند که با نا آرام ساختن وضع درشمال کشور ازیکسو نیرو وتوجه دولت و حامیان آنرا تحت نام جامعه جهانی از نقاط داغ منحرف و پراکنده سازند و خود برتری های نظامی و سیاسی کسب کنند و ازسوی دیگر فشار برطالبان را درنوار مرزی کم تر سازند. به باور ما بسود کشور خواهد بود که توطئه زیرکانه دشمنان آن ناکام گردد و ازگسترش بی ثباتی و نا آرامی نه ازطریق سرکوب نارضایتی های مردم که راه حل نیست و ممکن است به عقده های متراکم مبدل گردد، بلکه با پذیرش خواستها و مطالبات عادلانه و دموکراتیک آنها، جلوگیری بعمل آید. لازم است که سیاست تنش زدایی دنبال گردد و نه تنش افزایی و بخاطر تأمین امنیت پایدار، بر مردم و نهادهای انتخابی ایشان اتکاء گردد، در سیاستگزاریها و تصمیم گیریها، منافع و مصالح کوتاه مدت و درازمدت کشور و مردم آن درنظر گرفته شود، شیوه های برخورد با شهروندان کشور برپایه برابری حقوق آنان تنظیم گردد و بدینگونه همکاری توده های مردم در روند صلح و امنیت عادلانه و دوامدار جلب شود. باید درنظر گرفت که نگرش  یکجانبه، روش جاه طلبانه و تمامیت خواهانه و همچنان سیاستهای تفرقه افگنانه که ازسوی گروه ها و حلقات معینی دنبال میگردد، راه بجایی نخواهد برد. لازم است که با توده های مردم برپایه رعایت قوانین و شفافیت سیاسی برخورد شود و اصول همزیستی و مدارا میان ملیتها و اقوام گوناگون مورد عمل قرارگیرد و بدینگونه مواضع فرماندهان و تفنگداران پیشین با جلب آنان به روند صلح، تضعیف گردد و امکانات کار و معیشت برای آنان فراهم و بر بیدادگری ازسوی آنان برمردم پایان داده شود.

مافیای مواد مخدر درکشور ارکان اقتصاد روستایی را دردست خود گرفته است و درصورتیکه فعالیتهای تبهکارانه آن، با ازبین بردن قطعی کشت، تولید و قاچاق مواد مخدر لگام زده نشود، این پدیده خطرناک درکلیه شئون زندگی و دردستگاه دولت بگونه روزافزون رخنه خواهد کرد. میتوان گفت که خشونت با دهقانان راه حل منطقی مسأله بخاطر جلوگیری ازکشت کوکنار نخواهد بود، بلکه راه های اقتصادی حمایت از آنان بخاطر کوتاه کردن دست قاچاقبران باید درعمل جستجو گردد و به این فاجعه پایان بخشیده شود.

         دشواریهای مردم ناشی از بیکاری، فقر، تنگدستی، بی سرپناهی، بی غذایی، درماندگی و بی روزگاری، هر روز گستره و پهنه بیشتر اختیار می نماید. شیوع رشوه ستانی و استفاده نادرست از داراییهای عامه، ناشی از فساد اداری، افزون بر زیانهای مادی آن، موجب میگردد که معنویات و فرهنگ مردم بشدت لطمه ببیند. قوم و خویش گرایی، تبارسالاری و نبود زمینه های عینی برای احساس امنیت قابل اعتماد، سطح علاقمندی، توانایی و کارایی مردم را پایین میآورد. کمبود اراده سیاسی، مصلحتگرایی و حفظ حاکمیت نیروهای محافظه کار، سد راه اصلاحات بنیادی میگردد.

لازم است که درجهت برآوردن نیازهای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مردم با کاهش فقر و بیکاری، بیسوادی و بی سرپناهی اقدامات جدی انجام گیرد و سطح معاشات و دستمزدها متناسب به هزینه های زندگی، یکسان و بدون امتیاز و تبعیض، افزایش بیابد. هرقدر که دستهای افراد و گروه هایی ازامتیازطلبان آزمند از دسترسی ها و استفاده های نادرست و غیرقانونی شخصی و گروهی به داراییهای عامه کوتاه گردد، به همان اندازه امکانات برای کاهش رشوه ستانی های کوچک و دست نگریها، با تأمینات مادی بهتر کارمندان، بوجود خواهد آمد.

بازسازی، برغم صحبت از بیش از شانزده ملیارد دالر امداد های خارجی، هنوز درزندگی مردم تغییر قابل دید بوجود نیاورده است. نیات و اقدامات دولت و نیروهای خارجی حامی آن در زمینه کاربٌرد وامها و امدادهای خارجی دارای دو ویژه گی اند: (۱) توزیع غیرمستقیم پولی به گروه های دارای منافع ویژه، به فرماندهان و دست اندرکاران چرخ اقتصاد و سیاست و تبدیل آنان به مهره های یک دژ استوار برای دفاع از تغییرات بسوی یک جامعه لیبرال بلحاظ اقتصادی.  به فروش رساندن کارخانجات و مؤسسات دولتی نیز برپایه همین سیاست انحام میگیرد که درواقع دستآوردهای دست کم سه دهه  (دهه های شست، هفتاد و هشتاد میلادی) تمام مردم افغانستان را به حراج گذاشتن و ثروتمند ساختن چند تن است. (۲) سرپوش گذاشتن روی نارضایتی ها و مطالبات روزافزون مردم و ازجمله انجام کمک اندک به پناه جویان باز آمده و بیجاشده ازطریق عرضه یکمقدار کالاهای ضروری مصرفی، مواد خوراکی و خدمات عمومی از سوی سازمانهای غیر دولتی( معروف به انجوها) و حفظ مصنوعی نرخ ارز.

قابل درک است که اولی بعنوان یک هدف آینده نگر پیگیری میشود و برای تحکیم مواضع یک نظام با دیدگاه های لیبرال دارای اثرات دوامدار است که گسترش بیعدالتی اجتماعی و فقر عمومی را درپی دارد. ولی هدف دومی خصلت گذرا دارد و نمیتواند که دردهای اساسی مردم و جامعه را درمان نماید.

معلوم است که ناکامی و ناتوانی در زمینه درپیش گرفتن روند رشد یک اقتصاد سالم و بسود اکثریت جامعه، باعث نارضایتی شدید توده های مردم، پایین آمدن بیش از پیش سطح زندگی مادی و نبود نهادهای مناسب درعرصه های بهداشت و درمان، گسترش آموزش و پرورش و رشد فرهنگ و هنر میگردد و بر دشواریهای مردم بیش از پیش می افزاید.

باید درنظر گرفت که شرایط افغانستان و مطالبات و نیازهای اجتماعی و اقتصادی مردم آن متفاوت ازکشورهای دیگر است. اقتصاد و فرآورده های مادی، درآمدها ودارائیهای کشور درمقیاس کشورهای پیشرفته دریک سطح پائین قرار دارد و از آنهم تمرکز بیشتر ثروت درچند دست محدود، موجب زدایش لایه هایی از اقشار میانه و گسترش فقر درجامعه میگردد. لازم بود که ازطریق سرمایه گذاریهای دولتی و خصوصی و توزیع عادلانه فرآورده های مادی و تأمین عدالت اجتماعی ازفراگیر شدن هرچه بیشتر این وضع جلوگیری بعمل میآمد. باید از وامها و امدادهای خارجی استفاده درست صورت میگر فت، بگونه ایکه منجربه ایجاد شالوده های اقتصادی و انتقال تکنولوزی تولید به کشورمیشد و از دستبردهای دست اندرکاران قرار دادهای شرکتهای مافیایی وبرخی از سازمانهای غیر دولتی داخلی وخارجی، باصطلاح انجوها، جلوگیری میگردید.

شایان تذکار است که هرگاه حاکمیت سیاسی کنونی افغانستان با ترک روش ایستاگرایی به اقدامات مؤثر دست می یازید و فعالیتهای اقتصادی و اجتماعی را تنوع بیشتر میبخشید و به روند دموکراسی، برآوردن حقوق اساسی شهروندی و ملی مردم و تحقق عدالت اجتماعی شتاب بیشتر میداد، امکانات گذار به مراحلی از رشد و پیشرفت اقتصاد و فرهنگ و زمینه های واقعی برای بهزیستی مردم و برقراری صلح و ثبات درکشور وجود داشت. ولی جنین نشد و گویا چنین چیزی با سرشت اجتماعی و ساختاری قدرت درشرایط کنونی افغانستان، سازگاری نداشته باشد.

سخنی چند پیرامون آرایش نیروهای سیاسی در افغانستان:

دراوضاع و احوال کنونی درکشور، نگرش ها و تشکل های سیاسی گوناگون- از اصلاح طلبان تا مصلحتگرایان، از بنیاد گرایان اسلامی تا چپ گرایان افراطی، از طرفداران تمرکز سیاسی تاهواخواهان تمرکز زدایی، ازملیگرایان دادخواه تابرتری جویان ملیگرا - صف بندیهای شکلی بوجود آورده اند و به اشکال و هویتهای گوناگون پیدا شده اند.

هم اکنون مبارزه جدی در رابطه به ساختار قدرت و درحاکمیت، میان دونیروی اصلی درجریان است. این نیروها بطور کل عبارتند از نمایندگان سرمایه و حضور نظامی و سیاسی غرب از یکسو و نیروهای وابسته به بنیادگرایان اسلامی از سوی دیگر. برغم ائتلافها و سازشهای مشترک درجهت نهادینه ساختن نظام سرمایه داری لیبرال و دیوان سالاری گروهی وبرپایی جامعه مصرف گرا و غربگرا، کشاکشها میان هردو جناح روی رشته ای از مسایل با اهمیت مانند شیوه های مشارکت و تقسیم یا تمرکز قدرت، بگونه روزافزون جدی تر میشود. ولی شواهد حاکی ازآنست که نیروهای پراگمتیک یا مصلحت گرای غربگرا به تدریج اسلامگرایان بنیادگرا را به عقب نشینیهای معین وادار میسازند.

 


 درماه های اخیرآرایش نیروها بگونه ای تغییر نموده است. چنانکه بخش عمده گروه های متذکره اخیر، بشمول شرکت نمادین برخی از نمایندگان گروه های چپ دیروزی، دروجود جبهه ملی، گرد هم آمده اند. آنان برنامه خویش را اعلام کرده اند و برپایه آن برای حفظ و تثبیت نقش خویش در درون ساختار قدرت و دست کم برای بقای سیاسی خویش درتلاش اند. هم اکنون مبارزه سخت میان آنان و غربگرایان مصلحت گرا که از پشتوانه نیرومند سیاسی از برون و از پشتیبانی قومی و قبیله یی در درون برخوردار است، به پیش میرود. بدینگونه، درنتیجه لغزیدن نیروهای قدرت گرا از جایگاه های پیشین آنها درهردو جناح، معادله سیاسی کنونی افغانستان دچار تغییر میگردد و درنتیجه یی نبرد رو در رو، بحران در درون ساختار وابسته به دستگاه قدرت، بگونه روزافزون ژرفتر و گسترده تر میشود.

دراین میان، جدا از آرایش سیاسی دو نیروی متذکره دربالا، نیروها و گروه های سیاسی گوناگون دیگری نیز در سالهای اخیر درصحنه سیاست افغانستان پا گذاشته اند، ولی آنها بطورکل تاکنون مواضع فکری و گرایشهای سیاسی خویش را روشن نساخته اند تا برچه معیارهای فکری و برکدام نیروهای سیاسی تکیه زنند و ازکدام طبقات و اقشار اجتماعی نمایندگی نمایند. اجزای ساختاری این گروه ها و شخصیتها، گوناگون و اندیشه های ایشان آمیزه ای از خود اندیشی و گرایشهای ملیگرایانه و دموکراتیک است. تاجاییکه این مسأله به نیروهای چپ دموکراتیک مربوط میشود، باید گفت که این نیروها پراکنده هستند و تاکنون بطورکلی فاقد راهبردهای سیاسی لازم اند.

درشرایطی که روند سیاسی درکشور دچار چند دستگی و آشفتگی است، نهضت میتواند که همپا و درهمآهنگی با مجموعه نیروهای ملی و دموکراتیک کشور بخاطر برآوردن آرمان دموکراسی بیشتر، به مبارزه سیاسی دادخواهانه برخیزد و راه های رسیدن به ضرورت همسوییها و اتحادهای منطقی را دریابد تا اینهمه انرژی بزرگ راه و مسیر اصولی بیابد. ولی آنچه از اهمیت واقعی برخوردار خواهد بود، اینکه نهضت برپایه طرحهای خویش فرهنگ تحمل را با دل و جان بپدیرد و روان همکاری با دگراندیشان نوخواه را درعمل درخود پرورش بدهد. نهضت باید درنظربگیرد که شرایط سیاسی در درون افغانستان اکنون تغییر یافته، سطح آگاهی اجتماعی مردم بلند رفته و خواستهای اساسی آنان فزاینده شده است. اکنون جامعه نیروهایی را برای کار و مبارزه فرامیخواند که ازشرایط نوین درک شفاف سیاسی داشته باشند و درمطابقت با خواست مردم و با سمتگیری دموکراتیک، بعنوان روند اصلی تکامل جامعه، عمل نمایند.

همایش امروزی، درست به این مقصد برگزار گردیده است. دیدگاه ها و اندیشه هایی که درجریان بحث ازسوی شرکت کنندگان به این جلسه بزرگ و با اعتبار ارائه میگردد، افزون بر دریافت ها، داده ها و نتیجه گیریهای جمعبندی شده از تجارب کاری نهضت، بازهم موجب غنای بیشتر و گسترش جاذبه فکری برنامه سیاسی آن خواهد شد. من نیز بعنوان یکتن از شرکت کنندگان این نشست، اندیشه های خویش را بگونه فشرده ابراز میدارم.

به باور من، بینش و نگرش نهضت که درنخستین سند برنامه ای آن شکل گرفته بود، هم اکنون نیز درهمخوانی با شرایط ویژه کشور و همگامی با مقتضیات جهان پیشرقته معاصر است. برپایه آن، ازیکسو از اندیشه بازگشت به گذشته احتراز بعمل خواهد آمد و ازسوی دیگر، سیاستهای نهضت با روح آینده نگری مشخص خواهد شد. این امر بدانمعنی است که نهضت باحفظ پیوندهای خویش با گذشته پرافتخار مبارزات عمومی نیروهای آزادیخواه و ترقیخواه کشور و ادامه راه عادلانه پیشین، روح زمان موجود را با ژرف نگری درک نماید و مقتضیات امروز را با مقیاسهای دیروز نسنجد. مهم اینست که سیرتحول دگرگون شونده کنونی جامعه به درستی تشخیص گردد و درمطابقت به روندهای پیشرونده، گام برداشته شود.

ما درکنار تجربه گرانبهای مبارزات گذشته، درشرایط کنونی، باورمندی به دموکراسی و کثرت گرایی سیاسی، مبارزه بخاطر سمتگیری درجهت دموکراتیزه کردن ساختارهای اجتماعی و نهادینه کردن آنها درجامعه، درپیش خواهیم گرفت. ما بٌرده باری و شکیبایی درسیاست، ملایمت با دگراندیشی و نواندیشی، جانبداری از مبارزه مسالمت آمیز و سازنده و ناسازگاری با خشونت و زورگویی،  ایستادگی دربرابر توطئه و ترور را، راه درست می پنداریم و به آن عمل می نماییم.

به باور من، درشرایظ کنونی افغاستان، نهضت فراگیر میتواند موضع سیاسی خویش را برپایه استقلالیت فکری و گزینش سیاسی مناسب درعمل، اعلام نماید که نه تسلیم به نیروهای امروزی اقتدار گرا باشد و نه اقتدا به آرمانگرایان که بازگشت به گذشته را درنظر دارند. این بدانمعنی است که نهضت باید ازیکسو از موضعگیریهای میان خالی و تٌند شعارگونه بپرهیزد و از سوی دیگر دردام گرایشهای سازشکارانه و تسلیم طلبانه معمول نیفتد. راه درست آن خواهد بود که نهضت متناسب باشرایط ذهنی و امکانات عینی، درمطابقت با تشخیص خواستهای اساسی مردم، دیدگاه های خود را درچهارچوب برنامه سیاسی خویش، پیوسته مورد بازبینی قرار بدهد. سیاستهای نهضت باید به مرکز توجه و تجمع مردم و به اتکای ایشان برای آزادی و تحول سیاسی درکشور مبدل گردد.

نکته مورد توجه نخستین، تعیین تکیه گاه اجتماعی نهضت است که مانند هرسازمان سیاسی دیگری باید پایگاه مردمی آن مشخص گردد.

بنا به تغییرات معینی که از دهه پایانی سده بیستم باینسو درپهنه گیتی رخ داده است، نهضت مدعی آن نیست که ازطریق مبارزه طبقاتی درپی رهبری طبقه کارگر باشد. ولی ازتوازن اقتصادی، تأمین عدالت اجتماعی، گسترش بیمه های اجتماعی، بهروزی مردم  و زدایش فقر و تهیدستی و کاهش بیکاری درکشور، بایستی جانبداری نماید.

نهضت سیاسی که مفهومی غیر از حزب سیاسی دارد، میتواند طیف گسترده تر و فراگیر تری از طبقات و اقشار اجتماعی و یا نیروهای گوناگون را که هریک نماینده این یا آن طبقه و قشراجتماعی باشد، دربرگیرد. بنابرآن، نهضت، باید صلاحیت نمایندگی از منافع حیاتی یی بخش بزرگی از مردم افغانستان شامل طبقات، اقشار و لایه های میانی و پائینی جامعه – یعنی اقشار روشنفکر و آموزش دیده، کارگران و کارمندان، بخشهای گوناگون زحمتکش شهرنشین و روستائیان میانه حال و تهیدست اعم از دهقانان، صنعتگران و کارگران کشاورزی و دامپروری و خدماتی را - کسب کند و از منافع لایه هایی از اقشار بالایی مانند تاجران و متشبثین خصوصی و بورژوازی ملی صنعتی و زمینداران میانه حال، پشتیبانی نماید که بخشهایی از ایشان احساس وطنخواهی و مردم دوستی دارند و بخاطر ترقی کشور کار مینمایند.

نکته دومی مورد توجه برای نزدیکی با مردم به مسأله ملی  ارتباط میگیرد که درافغانستان کنونی مورد بحث جدی است و به محور مبارزه میان نیروها و گروه های سیاسی موجود درکشور مبدل گردیده است.

مسأله ملی درافغانستان موضوعی نیست که اخیراً مطرح گردیده باشد. این مسأله درکشور کثیرالمله ما که متشکل از ملیتها، اقوام و گروه های اتنیکی گوناگون و غالباً ناهمگون است، از گذشته ها همیشه درهسته و درصدر مسایل مورد بحث قرار داشته است، ولی غالباً بر روی آن ازسوی قدرتهای حاکمه سرپوش گداشته میشد و جانبداران برانداختن برتری جویی و ستم ملی به سکوت وادار یا سرکوب میگردیدند. ولی از سالهای ۱۹۸۰ به بعد، برخورد به این مسأله خصلت آشکار بخود گرفت. دردهه نود میلادی، برغم ناهنجاریهای ناشی از جنگهای میان گروهی، سطح  خود آگاهی ملی مردم به مدارج بالایی اعتلا یافت، ولی این مسأله درگرو نیروهای عقب گرا قرارگرفت. اکنون وضع بگونه ایست که حل بسیاری از مسایل دیگر به این مسأله وابسته گردیده است و نمیتوان مانند گدشته ها آنرا نادیده انگاشت و یا بسادگی ازکنارش گذشت.

نهضت فراگیر که راه خود را بسوی مردم افغانستان و درهمسویی و همگرایی با منافع آنان میگشاید، بایستی خود فارغ ازگرایشهای ملیگرا، نگرش و برخورد واقعگرایانه و اصولی نسبت به حل مسأله ملی درافغانستان داشته باشد. نهضت نمیتواند که نسبت به آن بی تفاوت و بی طرف باقی بماند. چنانکه گرایشهای مبتنی بر برتری جویی ملی را با احساس دادخواهانه برای برانداختن آن و زورگویی برای تداوم سلطه جویی ملی را با مبارزه بخاطر تأمین حقوق ملی مردم،  نمیتوان یکسان تلقی کرد.

به باور من، همزیستی، همسویی و همکاری درازمدت و دایمی بین ملیتها و اقوام گوناگون درمحدوده جغرافیایی کشور واحد مان افغانستان و اتحاد دوامدار و پایدار میان آنها در دورنما با چهارچوب یک نظام دموکراتیک اتحادی یا فدرال بگونه بهتر میسر خواهد شد. زیرا درجامعه ما با تنوع و تفاوتهای گوناگون نژادی، زبانی، قومی و مذهبی آن، فدرالیزم و خود مختاریهای ملی بعنوان یک نوع پیمان، راه حل مناسبی را برای همزیستی مسالمت آمیز دریک کشور واحد پیشکش مینماید و امکانات قانونی و تضمین شده را برای مشارکت ملی بوجود میآورد.

اهرمهای دیگر مبارزه برای نزدیکی با مردم و به دفاع از منافع ایشان از اینقرار اند:

-                         انجام کار دوامدار بخاطر بالابردن سطح آگاهی سیاسی و اجتماعی مردم و جلب آنان به مبارزه بخاطر دموکراتیزه کردن ساختارهای سیاسی کشور.

-                         مشارکت در روند پیکار دوامدار بخاطر تأمین صلح و امنیت پایدار درکشور و مبارزه دربرابر فرهنگ خشونت و زورگویی، دربرابر فرماندهی و فرمان بری به زور تفنگ، دربرابر هراس افگنی، شکنجه  و کشتار، دربرابر رفتارهای اجتماعی ناساز و ناهموار و کردارهای ناهنجار گروه های تفنگ بدست.

-                         پشتیبانی ازهرگونه تلاش سازنده و مفیدی که بسود بازسازی اقتصادی و پیشرفت اجتماعی و فرهنگی و درمجموع درزمینه انتخاب پیشرفت دربرابر عقب ماندگی، انجام گیرد.

-                         مبارزه بخاطر توزیع عادلانه فرآورده های مادی و ثروت ملی و استفاده از آن برای رفاه عمومی نه بسود اقلیتی از افراد. پشتیبانی از نقش دولت در اداره اقتصادی با حفظ بازار آزاد و جایگاه بخش خصوصی و گسترش رقابت سالم اقتصادی.

-                         مبارزه با عوامل فقر عمومی و پشتیبانی از خواستهای مردم برای کاهش فقر و تهیدستی، گرانی و بی سرپناهی، بیسوادی و بیماری ، ایجاد زمینه های آموزش و بهداشت و تأمین منازل رهایشی و کاریابی ازطریق سرمایه گذاری های دولتی، مختلط و خصوصی.

-                         پشتیبانی از خواستهای مردم برای پذیرش اصل کمک به اقشار کم درآمد و یا با درآمدهای ثابت جامعه، به معلولین و معیوبین، بیوه ها و خانواده های بی سرپرست  بغرض استفاده ازثروت مجموعی ملی و بهبود زندگی ایشان درشکل تأمینات مادی، سبسایدی برای کالاهای اساسی برای خانواده های نیازمند و ازجمله ترویج دوباره کوپون مواد غذایی که درسالهای هشتاد صدها هزار خانواده از آن بگونه رایگان بهره مند بودند.

-                         پشتیبانی ازمبارزات اقشار زحمتکش جامعه درهم پیوندی با مطالبات عمومی مردم برای بهبود شرایط زندگی و کار و رفاه اجتماعی و کمک به شکل گیری نهادهای مدنی و اجتماعی، اتحادیه ها و سازمانهای صنفی.

-                         پشتیبانی از حقوق و مطالبات زنان و از مبارزه ایشان دربرابر نابرابری و اندیشه های زن ستیزانه درجامعه.

-                         مبارزه بخاطرجلوگیری ازکودک آزاری، دفاع ازحقوق کودک و حمایت از کودکان بی سرپرست و خیابانگرد که غالباً از روی ناگزیری و فقر به کارهای شاق و بهره کشی وادار میشوند و از آموزش و پرورش باز میمانند.

-                         تلاش برای توسعه فرهنگی، آموزش و بهداشت، ایجاد انجمنهای فرهنگی  و مبارزه بخاطر تحقق سیاست آزاد و عادلانه فرهنگی درکشور چندین ملیتی و چندین فرهنگی کشور.

-                         مبارزه برای تحقق اصول دموکراسی و کثرت گرایی سیاسی و اجتماعی، فراهم آمدن امکانات برای گذار به جامعه مدنی و قانونگرا، رعایت حقوق بشری و تأمین حقوق مدنی و شهروندی مردم، تحقق آزادیهای انسانی و اجتماعی و برابری زنان با مردان درتمام عرصه ها درعمل.

-                         شرکت فعال درکارزار انتخابات برای نهادهای انتخابی مردم برپایه برنامه جداگانه یا ائتلافی و مبارزه برای مشارکت گسترده مردم در امور اجتماعی، درحاکمیت و اداره دولتی.

-                         پشتیبانی از سیاست خارجی ای که مبتنی بر بیطرفی و عیر متعهد بودن عنعنوی افغانستان و عدم وابستگی به سیاستها و نیروهای خارجی باشد.

برآوردن هدفهای بالا که بگونه ای دربرنامه نهضت نیز بازتاب دارند، کار و تلاش فراوان، پویندگی و پیگیری بزرگی را میطلبد و برپایه آنها میتوان سازمانها و نیروهای دموکراتیک و ترقیخواه دیگر را برای نزدیکی و همفکری، همکاری و همسویی فراخواند و یا با آنها روی رشته ای از مسایل برپایه یک پلاتفرم مشترک و قابل پدیرش برای تمام جوانب، با حفظ تنوع گرایشهای سیاسی و ایده های اندک متفاوت به توافق رسید. هرگونه همکاری، اتحاد و ائتلافی باید با بینش و نگرش اصولی و با شفافیت سیاسی همراه باشد و با نیازهای مبرم زمان، شرایط و روند اصلی تکامل در درون و برون کشور، همخوانی داشته باشد.

به آرزوی پیروزی های نهضت و مجموعه  نیروهای دموکراتیک در اتحاد و همبستگی!

 


رفقا، دوستان:

          بقراریکه ملاحظه فرمودید، روی سخن من بطورکلی بسوی اجرای وظایف میهنپرستانه ازسوی نهضت درافغانستان بود و این امری طبیعی است، برای آنکه بخش عمده کار و مبارزه درآنجا انجام میگیرد و شورای اروپایی نیز دراین زمینه نقش مؤثر کمک کننده و اجراکننده فعال را ایفاء خواهد کرد. البته که نشست امروزی درجریان مباحثات خویش و مقامات رهبری جمعی که ازسوی آن انتخاب خواهند شد، شیوه های همکاری میان بخشهای نهضت در افغانستان و دراروپا و وظایف مشخص سازمانی و تبلیغی شورای اروپایی را مشخص خواهند ساخت. من ضمن آرزوی پیروزی درکار شما به این باورهستم که وظایف مجموعی نهضت صرف نظر از فاصله های مکانی جدایی ناپذیر اند و صرف مسأله تقسیم وظایف میان بخشهای مختلف مطرح میباشد. درهرحال، پیروزیهای درخشان شما را درهمبستگی و همفکری هرچه بیشتر درمیان خود و درهمیاری و همسویی بازتر با نیروهای دیگر دموکراتیک و میهن پرست، صمیماته آرزو می نمایم.

رفقا و دوستان گرامی:

         خیلیها سپاسگزارم، مطالبی را که من بعنوان مشاوره دراین همایش اظهار داشتم، باعلاقمندی شنیدید. درپایان سخن اجازه بدهید آنچه را که پیش از این نیز اعلام نموده بودم، باردیگر ابراز بدارم که وظیفه من به لحاظ فعالیت عملی سیاسی و عضویت دراحزاب و سازمانهای سیاسی بنابر کبر سن پایان یافته تلقی میگردد. اما شرکت درامور اجتماعی و فرهنگی و ارائه مشاوره هایی در رابطه به مسایل سیاسی و اقتصادی را تا آنجاییکه برای من امکانپذیر و از سوی دیگران مورد پذیرش باشد تا آخرین لحظات زندگی، درحالیکه هیچگونه مداخله ای درکار نخواهد بود، وظیفه خویش میشمارم. من خیلیها احساس خوشحالی می نمایم که پرچم پرافتخار مبارزه یک دوران را، اکنون دردستهای پٌرتوان گروهی از بهترین نمایندگان و فرزندان میهن ما در درون کشور و در دست رهبران و فعالان سیاسی ای که بخشی از ایشان دراینجا گرد آمده اند، همچنان برافراشته می بینم.

به پیش در راه تحقق اندیشه های نوین ترقیخواهانه و میهن دوستانه بخاطر سربلندی و شگوفایی افغانستان!

متن سخنرانی یونس قانونی درسالگردشهیدمزاری

متن سخنرانی یونس قانونی درسالگردشهیدمزاری

سالگرد شهادت استاد شهيد مزاري را خدمت يكايك شما مستمعين گرامي، به‌خصوص به پيروان راستين استاد مزاري شهيد و شما هموطنان و مجاهدين عزيز صميمانه تسليت عرض مي كنم.
حضار گرامي!
يازده‌سال قبل از امروز درخت تنومندي ديگري از كاروان جهاد و مقاومت افغانستان بر زمين افتاده، يازده‌سال قبل از امروز ملت شجاع و متدين افغانستان شاهد شهادت فرزند ديگري از مكتب جهاد و مقاومت در افغانستان بود. اين درخت تنومند، اين بار، مزاري شهيد بود، يازده‌سال قبل از امروز، در لحظاتي كه هنوز اين ملت به پاخواسته افغانستان به‌وجود قهرمانان بزرگ اين سرزمين از جمله استاد مزاري شهيد، نياز اساسي و مبرم داشتند، اما با دريغ و افسوس، نابهنگام، اين شخصيت عزيز خود را نيز از دست دادند. ياد و يادبود از شخصيت‌هاي بزرگ تاريخ افغانستان در واقع ياد از مفاخر تاريخي و ملي اين سرزمين و ارج‌گذاشتن به شخصيت‌هاي تاريخ‌ساز اين سرزمين است. از سوي ديگر، يادبود از مناسبت‌هاي بزرگ، علامت نزج‌ فرهنگي و پختگي شعور سياسي شما ملت بزرگ افغانستان را به نمايش مي‌گذارد. من صميمانه تشكر مي‌كنم از همة دست‌اندركاران اين مناسبت كه يكبار ديگر اين فرهنگ بلند ملت افغانستان را به‌نمايش گذاشتند.
حضار گرامي!
شناختي كه من از شخصيت بزرگ استاد مزاري داشتم، باور من اين است كه استاد مزاري، قبل از آنكه يك شخصيت سياسي-‌ نظامي بوده باشند، يك شخصيت فكري افغانستان بودند.
مزاري شهيد قبل از هر چيز، شناخت دقيق از وضعيت اجتماعي افغانستان، قبل از تهاجم شوروي به افغانستان نيز داشتند. اگر خواسته باشيم تفكر مزاري شهيد را، فلسفه وجودي مبارزات پيگير مزاري شهيد را در يك جمله خلاصه بسازيم، اين‌خواهد بود كه مزاري براي تحقق عدالت اجتماعي مي رزميد.
اگر بخواهيم در يك جمله تعريف جامع از مزاري ارايه كنيم، بايد گفت كه مزاري فريادگر عدالت اجتماعي در افغانستان بود. مبارزات پيگير مزاري و رهروان راستين مزاري، براي اين‌بود كه مردم كشور در بستر اجتماعي شاهد عدالت اجتماعي و وحدت و مشاركت عادلانه سياسي، اجتماعي و اقتصادي در خانه مشترك‌شان افغانستان بوده‌باشند. مزاري از نبود عدالت در مشاركت رنج مي‌كشيد و پيوسته تأكيد داشت كه ما براي تحقق عدالت اجتماعي، مشاركت عادلانه در افغانستان بايد برزميم و تا آنجا بايد برزميم كه اين سرزمين و اين ملت يك‌پارچه در پرتو عدالت اجتماعي، احساس عزت كنند. همه به ياد داريم جملات مزاري شهيد را كه مي گفت: ما بايد برزميم كه هزاره‌ها به جرم هزاره بودن تحقير و توهين نشوند. اين سخن رؤياي صادق آن اهداف و تفكر سياسي مزاري شهيد بود.
مبارزه براي رفع تحقير و تبعيض و اهانت، تحقق عدالت اجتماعي، خواسته‌هاي برجسته مزاري شهيد بود. براي اين بود كه اين فرياد عدالت‌خواهانه مزاري نه بعد از تهاجم شوروي كه حتي قبل از آغاز تهاجم شوروي در افغانستان طنين انداز بود. براي اين‌است كه مي‌خواهم بگويم مزاري يك شخصيت فكري هم بود.
بعد ديگر شخصيت مزاري با آغاز مبارزات سياسي‌اش قبل از تهاجم شوروي و همزمان با تهاجم شوروي به نمايش گذاشته شد. ما همه شاهد بوديم كه در اوايل سال 1359 و اوايل 1360 مزاري شهيد براي بسيج و نظم بخشيدن نيروهاي مجاهدين در جنوب‌غرب افغانستان فعاليت‌هاي گسترده‌اي را سازمان داده‌است. هم خود در جبهه حضور داشتند و هم براي بسيج قيام مردمي، عليه تجاوز و اشغال كمونيزم صميمانه مبارزات مي فرمود.
همه شاهديم كه در جهت تأسيس حزب وحدت اسلامي افغانستان نقش اساسي و بارزي ايفاء كرده است. مزاري همزمان با تهاجم شوروي، در انسجام مجاهدين، تنظيم نيروهاي جهادي، بسيج ملت عليه اشغال، قيام مردم عليه تجاوز، نقش اساسي و بارزي را بازي كرده است. همه شاهديم كه فرياد عدالت‌خواهانه مزاري هم در دوران جهاد و هم بعد از دوران جهاد تا آخرين نقش‌هايي را كه مي‌كشيد، بلند بود.
همه شاهد اين بوديم كه شهادت مزاري به نحوي صورت گرفت، در شرايطي صورت گرفت كه گروه‌هاي جهل و جوري برخواسته از برون مرزهاي افغانستان بار ديگر به فرمايش رييس جمهور افغانستان به‌صورت پنهان به‌قصد اشغال افغانستان وارد شدند.
نيروهاي جهل و جور طالباني نه تنها مزاري شهيد را از ما گرفت كه قبل از آن و بعد از آن، شخصيت هاي بزرگ ديگر اين سرزمين را نيز از ميان ما و شما گرفتند.
مزاري شهيد با تعهداتي كه به وي سپرده شد، صادقانه ايستاد. تصور مي كردند كه وعده‌هاي سپرده شده به مزاري شهيد، تعهدات امضا شده به مزاري شهيد، شايد جانب طالبان كه به اين تعهد ايستادند، تا پاي تطبيق اين تعهد با پاي خود ايستاده بمانند؛ اما دريغ و افسوس كه در هنگام شهادت مزاري شهيد، نقاب از چهره جهل و جور طالباني به زمين افتاد و اين گروه جهنمي به آنچه كه تعهد بسته بودند، وفا نكردند مزاري شهيد را از ما و شما گرفتند.
خواهران و برادران عزيز!
شهادت مزاري شهيد، دو حقيقت بزرگ ديگر را نيز به ما و شما به نمايش مي گذارد. يكي از اين دو حقيقت، جهاد و مقاومت براي رهايي كشور نهفته است و در ديگري فاجعه بزرگ ديگر و آن وجود تروريزم و جنايات تروريستي در سرزمين ما افغانستان است. مزاري شهيد در وسط اين توطئه‌هاي تروريستي قرار داشت. قبل بر مزاري شهيد چه در پاكستان چه در بخشي از كنار و اطراف اين كشور ما، شهداي ديگري به دست تروريزم در افغانستان به شهادت رسيدند.
اما شهادت مزاري شهيد، استثناي ديگري در تاريخ مبارزات اين ملت بود. تروريزم جانب ديگر سكه تجاوز بر افغانستان است و شما ملت متدين و مجاهد افغانستان صد افتخار بر شما ملت افغانستان كه در يكسو در برابر تجاوز كمونيزم رزميديد و اينك در سوي ديگر با قامت استوار و عزم راسخ در برابر تروريزم آماده مقاومت ، ايثار و فداكاري هستيد.
دوستان عزيز، خواهران و برادران گرامي! به تعقيب شهادت مزاري شهيد، دست جنايت‌كار تروريزم، قهرمان ملي كشور مسعود بزرگ را نيز از ميان ما گرفت و به تعقيب مسعود شهيد، عبدالحق شهيد، حاجي قدير شهيد را تروريزم از ما گرفت و اين نشان داد كه خطر تروريزم، بيشتر از خطر كمونيزم در افغانستان با قوتش باقي است. امروزه كه افغانستان شاهد صفحه جديدي در حيات سياسي و اجتماعي خود است و ما شاهد تحولات مثبتي به نفع اين سرزمين و اين كشور هستيم و تعهدي به دوام مبارزه عليه تروريزم داريم، تروريزم در افغانستان ريشه دارد و از برون‌مرزهاي افغانستان در داخل حريم اين سرزمين وارد مي‌شود.
ملت شجاع و بزرگ افغانستان! فراموش نكنيم كه اگر ما لحظه‌اي در برابر تروريزم در افغانستان، تجاوز در افغانستان اغفال شويم، معنايش اين است كه بار ديگر سرزمين سربلند ما به چنگال تروريزم به اشغال گرفته خواهد شد. امروز اگر مكتبي در افغانستان سوختانده مي‌شود و اگر شخصيتي در افغانستان به ترور گرفته مي شود، علامت دوام تروريزم در افغانستان و دسايس تحميل تروريستي در افغانستان است، من اميدوار هستم كه تعهدي كه همه ما و شما براي تعقيب راه سرداران رشيد اين سرزمين در مبارزه عليه تروريزم، سربلندي افغانستان و تأمين عدالت اجتماعي، وحدت ملي و تأمين ثبات در افغانستان داريم، بتوانيم روزي شاهد شكست تروريزم در افغانستان به گونه‌اي باشيم كه شاهد شكست كمونيزم در اين سرزمين بوديم.
يكبار ديگر من از تمام دست‌اندركاران عزيزي كه در اين مراسم و در تدوين اين مراسم با شكوه براي يادبود از مزاري شهيد زحمت كشيدند صميمانه تشكر مي كنم و از خداوند بزرگ براي همة شما سعادت و براي ارواح طيبه شهداي جهاد و مقاومت افغانستان اتحاف دعا مي‌فرستم.
والسلام عليكم ورحمت‌الله و بركاته!

متن سخنرانی یونس قانونی

متن سخنرانی تاریخی محترم محمد یونس قانونی عضو مجلس نمایندگان در روز چهارشنبه به مناسبت ۱۸ سنبله روز شهادت احمد شاه مسعود قهرمان ملی کشور و روز شهدای افغانستان.



متن سخنرانی تاریخی محترم محمد یونس قانونی عضو مجلس نمایندگان در روز چهارشنبه به مناسبت ۱۸ سنبله روز شهادت احمد شاه مسعود قهرمان ملی کشور و روز شهدای افغانستان

موضوعی را که من میخواهم مطرح سازم، بحث تصمیم گیری روز چهار شنبه ولسی جرگه، در مورد روز شهادت قهرمان ملی  افغانستان هست. تا جایکه من معلوماتم را تکمیل کرده ام، جناب آقای رییس، در روز چهار شنبه، شورا قربانی یک سوی تفاهم شده است.  یک ابهام در موضع گیری، در جمع بندی و دربرداشت از قضایا، سبب این شده که یک سوی تفاهم کلانی بوجود بیاید که خدای  ناخواسته افغانستان  را در مقابل یک آشوب بزرگ مواجه بسازد که کنترول آن از توانایی خانه ملت وخارج از خانه ملت برون شود. یعنی وضعیت از کنترول  همه ما بیرون شود. تا جاییکه من متوجه شده ام تصمیم روز چهارشنبه آغازیک جنجال بزرگ هست. بحث در مورد قانون کار در داخل کمیسیونها و مجلس عمومی آرام آرام از آنچه در ده سال گذشته وجود داشته، به سوی دیگری کشانده شد. سر انجام این قضیه افغانستان را با یک بحران جدی روبرو ساخته است. همانطور كه دوستان دیگر در زمینه اشاراتی داشتند، ما شورا را در معرض یک خطر جدی میبینم. .پرسش روز چهار شنبه بر میگشت به اینکه آیا روز ۱۸ سنبله که برابر با تاریخ شهادت قهرمان ملی افغانستان است، به نام روزشهید باشد – ولو که از دید ادبی، بکار گیری شهید این روز را متعلق به یک شخص نمیسازد -  و یا روزی برای شهدای افغانستان گفته شود که تمام شهدای افغانستان را دربر گیرد. از آنجاییکه تمام شهدای افغانستان برای ما عزیز مبیباشند، شهید ما در هلمند، قندهار، پکتیا، بدخشان و نورستان، شهید همه مردم افغانستان هست و فرد فردشان برای ما قابل احترام، تقدیر وستایش هست. هیچ قانونی نمیتواند بالای روز شهید درافغانستان  تاثیری بگذارد، برای اینکه موقف شهدا، جایگاه شان، مقام شان در قلب مردم و در متن تاریخ افغانستان است.

اما فهم من اینست که در جمع بندی و تصمیم گیری یک غلط فهمی کلان بوجود آمده. در جمع بندی آمده که آیا این روز بنام روز شهید گفته شود – که شاید تعبیر به روز شهادت منصوب به یک شخص گردد – یا روز شهدای افغانستان؟  هیچ کس با روز شهدای مردم افغانستان مخلاف نیست، اما وقتی ۱۸ سنبله به عنوان روز شهدای افغانستان  انتخاب میشود مناسبت ۱۸ سنبله با این روز چیست؟ ۱۸ سنبله روز شهادت قهرمان ملی افغانستان است که متعلق به ملت افغانستان، نه به یک قوم خاصی، نه بکدام گروهی خاصی و نه به سمتی از افغانستان متعلق میباشد. غلط فهمی اینجاست که رای برای حذف نام قهرمان ملی نبوده، بلکه به روز شهید با حفظ نام قهرمان ملی داده شده.  پیشنهاد من این است، که به منظور برطرف ساختن این غلط فهمی، فقط یک جمله افزود گردد. ۱۸ سنبله روز شهادت قهرمان ملی، روز شهدای تمام افغانستان. در اینصورت همه شهدای افغانستان، از همه ای اقوام و اقشار  شامل این روز میگردندو نقطه پایان به قضیه با حفظ وحدت ملی و صمیمت در داخل شورای ما گذاشته میشود. در وضعیت حساس کنونی که کنفرانس شيکاگو در حال برگزاریست، آوای نفاق از خانه ملت افغانستان به سود وحدت و منافع ملی نیست. این مسله چنان بزرگ هست که آماده ایم صد بار آیین نامه داخلی مجلس رابشکنیم بخاطر حفظ وحدت ملی. این مسئله ای کوپراتیف ها نیست، مسئله قانون تقاعد نیست که سن بازنشستگی را از ۶۰ به ۷۵  تغییر دهیم، این مسله بزرگ ملیست.  بنابر این، جناب ریس، این بند باید به اینصورت تصحیح گردد. ۱۸ سنبله روز شهادت احمد شاه مسعود قهرمان ملی، روز تمام شهدای افغانستان. این چیزیست که اکثریت وکلا به آن موافقت دارندو در این راستا به یک اجماع باید دست یابیم و مسئله را تمام کنیم. من از تمام وکلای ملت خواهش همکاری دارم، تا از خانه ملت صدای نفاق بالا نشود. وکیل صاحب ها درست هست؟ جناب ریس صاحب خواهش میکنم که قضیه را تمام کنید.

این بحث کلان ملی افغانستان هست، بحث بالای قضیه بزرگ و تاریخ افغانستان هست. از یک شخص، از یک گروه، از یک سمت نیست. قطع نظر از نصاب و اصول وظایف داخلی،  این قضیه کلان ملی هست و ما صد بار ترجیح میدهیم که اصول وظایف داخلی نقض شود ولی وحدت ملی  افغانستان نقض نشود.  صدای نفاق ملی از خانه ملت بیرون نشود. به این دلیل، پیشنهاد من این است که بحث اصول وظایف داخلی را بگذاریم کنار، چون مشکل ما را حل نخواهد کرد، برعکس پیچیده تر میسازد. رای که روز پیش داده شده، به هیچ وجه برای حذف نام قهرمان ملی نبوده. رای بر این بوده که نه تنها روز شهید، بلکه روز تمام شهدای مردم افغانستان که برای ما همگی قابل احترام هست، باشد. پیشنهاد من برای حل این قضیه این است که تصمیم روزچهارشنبه تصحیح شود، البته این تصحیح مخالف تصمیم گیری آن روز  نیست. جناب ریس، روز ۱۸ سنبله باید روز شهادت احمد شاه مسعود، قهرمان ملی، روزتمام شهدای افغانستان، فرد فرد افغانستان، شهدای ۳۴  ولایت افغانستان، شهدای تمام اقوام افغانستان، نامگذاری شود. بحث زیاد فایده ندارد، ریس صاحب موضوع را  به راگیری بگذارید، قضیه تمام است.

متن سخنرانی لطيف پدرام در سالگرد شهادت شریعتی

تاثير تفكر شريعتی بر جنبش مذهبی و چپ افغانستان-لطیف پدرام

 

متن سخنرانی لطيف پدرام در مراسم بيست و پنجمين سالگرد دكتر شريعتی در پاريس لطیف پدرام از روشنفکران و فعالان سیاسی افغانستان است.


دوستان عزيز، خانم ها، آقايان!
سخن گفتن در مجلسي كه به خاطر بيست و پنجمين سال خاموشي دكتر علي شريعتي، انديشمند و روشنفكر برجسته معاصر تدوير يافته است، موجب مسرت بنده است. همينجا مي خواهم از دوستاني كه چنين فرصتي را ميسر ساخته اند سپاسگزاري كنم.
سال هاي دو دهه سي و چها خورشيدي در افغانستان، سال هاي شكل گيري احزاب اسلامي و گروهها و احزاب چپ ماركسيستي لنينيستي و مائوئيستي در افغانستان هستند. جوانان مسلمان اهل سنت كه مشتاق تعغير و تحول در افغانستان بودند، آرمان هاي انقلابي خود را در جنبش اخوان المسلمين مصر، به ويژه آموزش هاي حسن البنا و سيد قطب سراغ گرفتند. آنهاييكه يا پروايي دين نداشتند يا از بيخ و بنياد با دين مخالف بودند در احزاب و حركت هاي ليبرال و احزاب ماركسيستي لنينيستي متشكل شدند. به سر انجام شماري دل در گروه ” ستاره ياقوت كرملين” داشتند و عده ديگري حيرت زده ” ميدان آرامش آسماني” بودند. جمال ناصري كه اخوان المسلمين را در منگنه ميفشرد نفرت و خشم اخوان المسلمين افغانستان را برانگيخته بود. چند جزوه تئوريك از گروه جزني ظريفي و احمدزاده پويان و حمله هاي چريكي به كلانتري تبريز و پاسگاه هاي نظامي در سياهكل (1349) و قلمك كه در آن روزان و شبان ساكت، پژواك رعد آسائي داشت نيز الهام بخش چند سازمان چپ مستقل در افغانستان گرديد. همه اين گروهها و احزاب در دانشگاه كابل كه به مركز حركت هاي سيالي تبديل شده بود شبكه و هسته داشتند. به جز يك دوره كوتاه كه گرايش هاي مختلف به صورت دموكراتيك در اتحاديه دانشجويان گرد هم آمدند، دگر به ندرت صداي يكديگر را شنيدند. به زبان ديگر، نتوانستند سطح عالي از ديالوگ مدارا و تحمل راي و انديشه مخالف را نمايش بدهند.
شيعيان افغانستان كه عمدتا از نطر اتنيكي ”هزاره“ هستند به علت سركوب هاي خونين تاريخي، تبعيض قومي و مذهبي، كمتر مجال يافته بودند به درس و آموزش مدرن بپردازند. در نتيجه حزب سياسي متشكل يا گروه روشنفكري دانشجوئي متشكلي در اين سال ها تشكيل ندادند، يعني تفكر شيعي عقيم ماند يا به تعبير ديگر شيعه اثني عشري افغانستان هيچ خط فكري و سياسي مهم يا متوسطي با توجه، يا بي توجه به مباني اعتقادي ارزشي خود مطرح نكرد، نتوانست مطرح كند. مطالعه جدول گروهها و احزاب شيعه افغانستان نشان ميدهد كه قبل از سال 1358 خورشيدي حزب سياسي شيعه در افغانستان وجود ندارد. بنا بر اين، موقعيكه از جنبش مذهبي در سال هاي دهه سي و چهل سخن مي گوييم مصداق و مجلايش احزاب و حركت هاي اسلامي سني افغانستان است و صد البته حنبش اخوان المسلمين در جلوه ها و نام هاي مختلف آن. در تمام اين سال ها، يعني تا آستانه كودتاي داوودخان عليه رژيم سلطنتي در سال 1352 خورشيدي كه خود نتيجه بحران سياسي اين سال ها بود، تنها چهره اي كه در متن جامعه شيعه افغانستان درخشيد شاعر و متفكر شيعي سيد اسماعيل بلخي بود. سيد اسماعيل بلخي در حوزه نجف درس خوانده بود ولي آموزش هاي او هم در بهترين حالت از يك سري تبليغات فراتر نمي رفت. به زبان ديگر سيد اسماعيل بلخي پروژه و سيستم فكري منسجمي پيشنهاد نكرد. سيد اسماعيل مبلغ، چهره برجسته ديگر شيعي حتي المقدور مشغول تدريس فلسفه و كلام اسلامي بود. او هم گام مهمي در اين جهت ، ارائه پروژه سياسي بر نداشت و مظلومانه به دست عوامل شوروي بعد از كودتاي روسي 1357 در زندان معروف ” پلچرخي“ كابل به جوخه اعدام سپرده شد.
به هر انجام، با اين توضيحات كوتاه مي خواهم اين پرسش را مطرح كنم كه در محيطي كه محاط به تفكر سياسي ايدئولوژيك سني از يكسو و چپ ماركسيستي از سوي ديگر بود، به اضافه ضد ايراني بودن و ضد فرهنگ فارسي بودن رژيم پشتون سالار افغانستان، انديشمندي مثل دكتر شريعتي كعه شيعه مذهب است و ” شيعه يك حزب تمام“ را مي نويسد و ”فاطمه فاطمه است ” را و ” علي حقيقتي بر گونه اساطير” را، چگونه توانسته است ديوار آهنين تعصب را بگشايد و در اين ميان، بر د و جريان سياسي روشنفكري (مذهبي و چپ)، اثر بگذارد؟
حملات تئوريك و انديشمندانه شريعتي بر ساختار متحجر روحانيت از يكسو و سرمايه داري غير توليدي از سوي ديگر، و قدرت سياسي كه پا به ميان مي گذارد تا اين مثلث زر و زور و تزوير را تكميل كند، آنچه خود، تيغ و طلا و تسبيح و يا قارون و فرعون و بلعم باعور نيز مي نامد، در كوران گسترش حركت هاي جمعي و گاه مسلحانه و چريكي 1352 تا 1354 به جديت مورد توجه جريان هاي روشنفكري افغانستان واقع شد. شريعتي به عنوان يك متفكر پيشرو مسلمان، پيوسته دغدغه دين داشت اما شگفتي انگيز اين است كه در جريان اين سالهايي كه من از آن سخن مي گويم اين دينداران و جنبش مذهبي نبود كه شريعتي را در افغانستان مطرح كرد. آثار شريعتي از هر راهي كه رسيد، بوسيله چپ مستقل افغانستان مورد توجه قرار گرفت. آثار شريعتي بر خلاف معمول چه در آستانه كودتاي روسي سال 1357، و چه بعد از آن، دست كم در ميان حلقات بالاي ” سازمان انقلابي زحمتكشان افغانستان“ و ” سازمان فدائي“ كه هر دو ماركسيست لنينيست بودند با دلگرمي و جديت خوانده ميشد. به نطر من، زبان شريعتي كه مجلاي روح فوراني، ايثار و جان باختگي مخلصانه شريعتي براي آزادي و انسانيت بود، زمينه نفور افكار او را در ميان جوانان انديشمند افغانستان هموار كرد. با توجه به زباني بسيار پر شكوه، درخشان و متعالي شريعتي كه بخشي از تجربه معنوي شريعتي بود و نقشي كه اين زبان در جهت تعميق افكار او ايفا ميكرد، مي توان گفت اين زبان تاثير كارسازتر از آن دارد كه مرتضي مطهري به سادگي و با دادن نمره “ ده“ از كنار آن مي گذرند. فكر مي كنم جاي مطالعه مستقلانه زبان شريعتي، سبك و روش بيان او، به عنوان يك بخش مهم و جدائي ناپذير از كل شخصيت فكري شريعتي هنوز خالي ست. روح عرفاني شريعتي تنها از لابلاي اين زبان قابل فهم است. جايي از شريعتي خوانده ام كه اثر بزرگي وجود ندارد كه غمناك نباشد، هر چند هر چه غمناك است قاعدتا اثر بزرگ نيست (نقل به مضمون). زبان شريعتي كمك مي كرد نسبت به اعتقاد او، آنچه خود ”عرفان“، ” برابري“، ”آزادي“ مي ناميد سو تفاهم ايجاد نشود. تصادفي نيست كه ”كوير“ شريعتي را بيشتر و مشتاقانه تر از آثار اجتماعي او مي خواندند. آنهاييكه آماده شهادت در جهت آرمان هاي خود هستند، چه مسلمان و چه غير مسلمان، ناخودآگاه با روح شريعتي اي كه مي خواست در اعماق اقيانوس ها بميرد، احساس همدلي و يگانگي مي كردند. اشاره هاي مكرر او به عين القضات (برادرش عين القضات) و ابوالعلا و مولوي و اقبال گواه آن عنصر بيان ناشدني است كه در همه جان هاي مشتاق و شيدا به نحوي از انحا وجود دارد. در ميان اين همه روانشناس و روانكاو چرا به يونگ دلبسته است؟ چرا از آخرين روزهاي يونگ سخن مي گويد؟ ” در فرار به تاريخ“ تنها به اين ها بر مي گردد. به اين ها مي انديشد. زبان شريعتي، او را چنان بيان كرد كه در افغانستان فراتر از بحث هاي شيعه و سني و تاجيك و پشتون و ترك و بلوچ نگاهش كردند. ماركسيست ها او را ناقد سرمايه داري قبول كردند و مسلمانان سني، او را منتقد دگم ها و عقب ماندگي هاي مذهبي. يكي از بزرگترين و انديشمندترين ماركسيست هاي افغانستان مقاله كوتاه ” بازگشت“ خود را تحت تاثير شريعتي در روزنامه “ بغلان“ Baglan، نوشت كه انعكاس گسترده اي در محافل چپ افغانستان داشت. من فكر نمي كنم روشنفكر جدي، چه چپ كمونيست و چه مسلمان در افغانستان وجود داشته باشد و شريعتي را نخوانده باشد يا با شماري از مهمترين آثار او آشنا نباشد. شايد بتوان از برخي جهات سيد قطب را با شريعتي مقايسه كرد. ولي باز با قطعيت مي توان گفت كه سيد قطب در مقايسه با شريعتي بسيار مخدود است. سيد قطب تنها در محافل اخوان المسلمين خوانده مي شود، در حاليكه شريعتي چهره محبوب براي طيف هاي مختلف روشنفكري افغانستان است.
بعد از كودتاي روسي 1357 و گسترش جنگ و جهاد و مقاومت عليه نيروهاي شوروي و دولت تحت الحمايه آن، شريعتي با جديت و قوت بيشتر در ميان جريان هاي مذهبي و چپ مطرح شد. در سال 1367، كه من در پايگاه كوهستاني فرمانده احمدشاه مسعود، قهرمان ملي افغانستان در ”فرخار“ به سر مي بردم (منطقه اي در ولايت تخار)، آثار شريعتي به ويژه درس هاي اسلام شناسي مشهد براي مجاهدين تدريس ميشد. جالب اين است كه از بس همه با نام او آشنا بودند كسي نمي گفت علي شريعتي، هنگام صحبت درباره او، آثار او يا استفاده نقل قولي از او، مي گفتند: به قول دكتر. چقدر بايد بحث شده باشد، چقدر آشنايي بايد وجود داشته باشد كه ميان صدها دكتر، يك چنين اشاره اي به زرف بفهماند كه منظور علي شريعتي ست. مشخصا جوانان زيادي را در اين پايگاه مي شناختم كه ”دكتر شناس“ بودند و جمله هاي بلندي از آثار او را از بر داشتند. مي توانم اسم ببرم: دكتر مهدي، هاشمي، سيد حسن، احمد شاه، همايون عيني، و بسيار ديگر.
بعد از سال 1357 بود كه شريعتي مورد توجه جوانان آزادي خواه و مسلمانان شيعه افغانستان قرار گرفت. ولي رشد انديشه هاي دكتر در اين جامعه سريع و يگانه بود. چون به هر حال، مخاطب الفت دروني بيشتري نشان ميداد. در اين سالها بود كه بر احزاب و گروهها و تشكيلات شيعي افغانستان اثر گذارد و حتي گروهها و احزابي مثل “ نصر“، ”مستضعفين“ ( اخزاب روشنفكر شيعه) تحت تاثير افكار شريعتي شكل گرفتند. از اين جهت شريعتي نقش معلمي خود را در تقويت اين حركت ها نيز ايفا كرد و اي چه بسا باعث تلطيف آنها از خشونت و تحجر به نفع احيا و اصلاح فكر ديني مدرن گرديد.
بعد از فروپاشي شوروي و پرسش هاي نظري جدي كه كمونيسم با آن مواجه شد، بسياري از روشنفكران چپ افغانستان كه نقد و نطرها و پاسخ هاي ديگري در اختيار نداشتند به اثار شريعتي رجوع كردند چون به هر حال مي خواستند عليه ستم و استثمار مبارزه كنند. ولي خوب، ايمان قبلي خود را از دست داده بودند و در آن مي خواستند اسلحه ديگري در اختيار داشته باشند. در شريعتي چنين اسلحه فكري را پيدا مي كردند. به هر حال به شريعتي رجوع كردند و بار ديگر مطالعه آثار شريعتي معرف ملي بودن، مستقل بودن، و در عين حال حفظ ارزش هاي قبلي مثبت، مدرن بودن و ضد سرمايه داري بودن تلقي شد. من مي توانم ليست طولاني از ماركسيست لنينيست هايي را ارائه بكنم كه به كلي تحت تاثير افكار شريعتي از ماركسيسم بريدند و به همان اسلامي مراجعه كردند كه شريعتي پيشنهاد مي كرد يا تصويري يا تعريفي از آن داده بود.
به روي هم رفته، قصد من از اين سخنراني مختصر، تائيد و يا رد هيچ فكر و انديشه يا ارزش گذاري و نفي ارزش ها نيست. خواستم به همين مناسبت جرياني را كه اتفاق افتاده بود، با دركي كه از آن داشتم، بيان كنم. شريعتي از ”انسان كامل“ و “انسان تمام“ سخن گفته است. نميدانم خودش يك از اين اسم ها را مي پذيرفت يا نمي پذيرفت. اما براي من شريعتي يك انسان بود در عاليترين تعريف آن. شريعتي بزرگ بود و دريغ كه اين غريب في اللوطان، مثل برادرش عين القضات، در سالهاي جواني خاموش شد.

متن سخنراني لطيف پدرام

متن سخنراني لطيف پدرام رهبر كنگره ي ملي افغانستان در نشست كابل

فدراليسم يگانه گزينه براي برون رفت از بحران كنوني در كشور؛

بخش دوم

بنابراين از طرف ديگر مقوله دولت، در اروپا دقيقن حول ساختار كليسا شكل گرفت؛ ما وقتي كه در باره عيسياي مسيح در اينجيل ها بحث مي كنيم. مسيح يك جنبه ي روحاني دارد و يك جنبه جسماني. دانشمندان اروپايي مي گويند كه ساختار كليسا در واقع شكل متبلور شده ي جسد مسيح است و براي همين در ساختار هاي كليسايي با آن كه پاپ نقش مهم دارد. اما اين نهاد كليسا هست كه تصميم مي گيرد، يعني خود نهاد مهم است نه خود پاپ. بنابراين صورت زميني شده ي ساختار مسيحاي ديني ساختار هاي دولت مدرن اروپايست براي همان مسيح، همان تجسس ساختار كليسا متبلور شده است و در واقع پاپ مشروعيت اش را از نهاد كليسا مي گيرد، كليسا مشروعيت اش را از پاپ نمي گيرد. اين يك تفاوت دقيق از ارزش شناسي و ميتوديولوژيك است در رابط به ساختار هاي دولت در شرق و غرب. اما در شرق ساختار سياسي و نظام حول شاه و شاهنشاها شکل گرفت. در تفکر مسیحی پاپ، شاه و حاکم مشروعیت اش را از نظام و تفکر مسیحی می گیرد. اما درساختار های شرقی با آنکه کمتر توجه کردیم به این مسله حتا الیمان های بسیار مهم مثل مذهب، و دربعضی مواقع ادیان مشروعیت شان را از شاه می گرفت، یعنی هر چه شاه انجام می بدهد مشروع است ودینی است. من نمونه های قرن ( 5-6) را اشاره نمی کنم برای این که ممکن است ما شخصیت های داریم که یک ابوهت دینی، مذهبی ومعنوی بسیار کلان دارند وخدای نکرده فکر نشود که ما بی اعتنایی می کنیم واین بحث را بصورت عمیق فلسفی متوجه نشوند. دردربار خیلی ازشاهان منکرات موجود بوده، رعایت شرع نمی شده ولی کار این ها مشروع بوده، یعنی شرع به این ها کاری نداشته، هرچه شاه می کرده مشروع بوده ودینی بوده وشما می دانید بحث من را که دراین مورد کسی اعتراض نمی کرده. بنابراین،مسله ساختار دولت ها در کشور های مثل ما یک مشکل انتولوژیک وهستی شناسی ودر واقع ازلی دارد. به همین معنی که داریوش شایگان بکار می برد.بنابراین، دشوار است که ما بتوانیم به سادگی دولت state    به معنی اروپایی کلمه بسازیم به دلیل دوتا ساختارکلی متفاوت، حتا ساختار های دینی هم کمک نتوانستند بکنند که یک شاه مشروعیت شان را از همین جا بگیرد. این را به خاطری گفتم که یک جای مابر می خوریم که افغانستانی ها قانون پذیر نیستند مرکز گریزهستند. مسله ساده نیست کاملا یک مسله روانی اپستمولوژیک وهستی شناسی وتاریخی این منطقه است، ودقیقا همان چیزی است که شایگان در بت های ذهنی وخاطره ازلی وآسیا در برابرغرب به این مسایل می پردازد. از این نظرداوری ها باید بسیار با دقت وبا توجه به این مسایل وگذشته ها وصورت های ازلی ما باید مورد داوری قرار بگیرد. این را به عنوان یک مشکل در دولت سازی مطرح کردم، یک مشکل چندین هزار ساله تمدنی، در دوره های کوتا، ساختار های دولت state یک دوره کوتا  دوران صفوی ها که آنها هم منقرض شدند. شاهان دراین منطقه نبودند به قول آریایی ها ما شاهنشاه داشتیم، یعنی دولت فراتر از دولت، شاهان متعدد که این ها فرمان روا بودند وساختار این شاهنشاه ها چه در ساختار های اساسی وچه در ساختار های ایجاد بعد از خلافت بغداد ساختار ها ساختارهای غیر متمر کز است، دولت متمرکز به آ ن معنی اروپایی شکل نگرفته، ساتراپ نشین ها در زمان هخامنشی ها که سا تراپ نشین یک فورم بسیار غیر متمرکز کردن قدرت است در خلافت بغداد ما هم شاهد هستیم که پاد شاهان وامرای در افغانستان در کشور های دیگر از شرق تاغرب خاور میانه ولی هرکدام شان پاد شاهان مستقلی بودند، به سخن نوری علا ما یک پیش زمینه نه بسیار مدرن فدرالی در ساختار های کهن خود مان داشتیم، چه درساختار های دینی درنمونه خلافت بغداد چه در ساختار های سیاسی درنمونه کوروش کبیردر ساتراپ نشین های    که آها داشتند. بنابراین، مربوط به یک سارقه است. اما بحث مدرن درباره فدرالیسم دقیقن بر می گردد به زمان ما، ما نشانه هایش را داریم که این نشانه ها کامل نیست برای تعریف ساختار ونمیتوانیم آنها را کاپی بکنیم. بنا براین، ما چرا آمدیم  طی این ده سال تاکید کردیم وتوضیح دادیم که فدرالیسم برای کشور ما یکی از راه حل های مناسب است.

1- به دلیلآن گذشته ی تاریخی آن ارکتب، آن صورت ازلی وآن خاطره ازلی که ما دردولت سازی داشتیم.

2-    به دلیل تحول جهان به مسیرهای  مدرن وجدید.

ساختار های جدید که یا در موقعیت تاریخی که ما زندگی می کنیم از نظر تیوریک از نظر فلسفی،جامعه شناختی وعلوم سیاسی و در بحث های ایدیولوژیک ساختار های تکثر گرایی پلورالیستک مطرح است که این باز بحث است در فلسفه کلام و تفکرات عمیق فلسفی واین هم برای این است که مااین اصل را بپذیریم که هیچ کسی نمی تواند مدعی این باشد که همه دانشها را دراختیار دارد به همین دلیل حق می دهیم که دیگران هم فکر بکنند شاید طرح ها ی شان را ارایه بکنند، و شاید در آن طرح ها احساس خوبی وجود داشته باشد. ما به این منظور فدرالیسم را مطرح کردیم که هم در زمینه حل مسایل اقوام ومشکلات که متاسفانه وجود دارد که هست ونمی شودانکار کرد. در  پرانتز شما همین حالا در وزارت دفاع وقتی که افسر می گیرید، فیصدی دارید، چند فیصد از یک قوم وچند فیصد از قوم دیگر، در ساختار دولت در کادر کوچکی به نام هییت وزيرا هم باز مي بييند كه تقسيمات اساسي حداقل اين است كه مسايل قومي را مد نظر گرفين يا نه در هييت وزيرا از اقوام ديگر هم كسي است يا نه در اداره كه شما كار مي كنيد از اقوام ديگر هم كسي است يا نه اين بحث رايج روزانه است كه نمي شود انكار كرد و معني ديگر اين بحث اين است كه ما اين مشكلات را در افغانستان داريم. پس اگر چنين مشكلي وجود دارد تجربه ي تاريخ نشان داد تجربه  بشري نشان داده كه با رو درون شدن با مشكلات مي شود مشكلات را حل كرد.  

متن سخنرانی علی امیری - فلسفه

فلسفه وخودآگاهی تاریخی:

* متن سخنرانی  علی امیری در ۲۵ نوامبر ۲۰۱۰ ، به مناسبت گرامی داشت روز جهانی فلسفه، در مؤسسه تحصیلات عالی ابن سینا- کابل

اللهم انقذنی من عالم الشقأ و الفنأ واجعلنی من اخوان الصفأ، و اصحاب الوفأ،
و سکان السماء وامنحنی فیضا من العقل الفعال، یا ذالجلال و الأفضال.


عنوان سخنرانی من فلسفه و خود آگاهی تاریخی است. برای اینکه عنوان این بحث بیشتر روشن شود، اجازه بدهید این پرسش را مطرح کنم که خود آگاهی تاریخی چیست و چه نسبتی با فلسفه دارد؟ اما نخست به اجمال باید یاد آوری کنم که «خود آگاهی تاریخی» با «آگاهی تاریخی» تفاوت دارد. آگاهی تاریخی ناظر به داده ها و یا سرنوشت ذات آگاهی در تاریخ است و بدین روی آگاهی تاریخی یا تاریخ است یا معرفت شناسی تاریخی. اما خود آگاهی تاریخی از جنس دیگر است. منظور از خود آگاهی تاریخی یک وضعیت تاریخی است که بشر در آن نسبت آگاهانه با تاریخ دارد. یعنی می داند که ماهیت زمانۀ او چیست و کدام عنصر یا عناصر این زمانه و روزگار را استوار داشته است وراه می برد؟ خود آگاهی تاریخی، بدین سان نسبت آگاهی را با زمان مطرح می کند. انسان منفک از زمان نیست و چنانکه، به خصوص هایدگر توضیح داده است « زمانمندی» جزء ذات آدمی است. اما نسبت آدمی بازمان یکسان نیست. آدمی نه تنها خود را در افق زمانۀ خود متفاوت درک می کند که در برهه های از تاریخ، زمان خود را نیز درک نمی کند و بدین ترتیب دچار نا خود آگاهی تاریخی و یا به تعبیر مناسب تر بی تاریخی می شود. بنا براین خود آگاهی تاریخی شناخت و آگاهی آدمی از خویشتن است، در نسبت با تاریخ، امکانات، توانایی ها و محدودیت های آن. خود آگاهی تاریخی وضعیتی است که در آن آدمی، جایگاه و موقعیت خود را در آرایش نیروهای فکری و عوامل مؤثر برفرهنگ، زندگی و جامعه و نحوۀ تعین هستی تاریخی خویش را به درستی وبه طور واقع بینانه می داند و درک می کند. بدین ترتیب در شرایط خود آگاهی تاریخی آدمی افق روشنی برای دیدن دارد و به تاریک اندیشی، بی نگاهی یا شکسته نگاهی مبتلا نیست؛ امکانات و حوزۀ عمل خود را می شناسد و بنا براین از قدرت ابتکار، تصرف و فعالیت برخوردار است؛ محدودیت های خود را می شناسد و بنا بر این سودای محال و خیال خام در سر نمی پزد و به تعبیر حافظ «حلقۀ اقبال ناممکن نمی جنباند». اگر انسان چنین پیوند و نسبتی با روزگار خود داشته باشد، این وضعیت را خود آگاهی تاریخی می نامیم. اما در مقابل نگاه مثله شده و تکه تکه به اشیأ و امور، تمنای محال داشتن و بدون در نظر داشت محدودیت و امکانات عمل کردن، همه چیز را به همه چیز پیوند دادن و هرچیز را درهر جا خواستن و خشونت و تعصب و بی پروایی و پرمدعایی و پرگویی را به جای تفکر نشاندن، علاوه برهبوط معنوی و اخلاقی نشانۀ ناخود آگاهی تاریخی است که آدمی در آن وضعیت امور نامربوط را با همدیگر ربط می دهد و از ربط و نسبت واقعی اشیأ و امور غافل و نا آگاه است. حال پرسش این است که فلسفه چه نقش و تأثیری در خود آگاهی تاریخی انسان دارد؟
تلقی های متفاوت و گوناگون از فلسفه می توان داشت و ممکن است و جود داشته باشد. بسته به این تلقی های گونا گون، می توان از نقش تاریخی فلسفه و تأثیرآن بر خود آگاهی تاریخی آدمی پرسید. اگر منظور از فلسفه نوعی دانش باشد که در مدارس و دانشگاه ها می آموزند و آموختانده می شود، گمان نمی رود که چندان گره از کار فروبستۀ آدمی بگشاید. فی المثل دانستن سنخیت علت و معلول و اقسام سبق ولحوق و نزاع های دراز دامن در باب اصالت و جود یا ماهیت، گاهی ممکن است به یک عادت ذهنی یا اشتغال روزمره و یا امر صوری، فورمال و رسمی بدل شود و هیچگونه تأثیری در خویش آگاهی آدمی نداشته باشد. درست است که فلسفه با متن و مکتوب و مدرسه پیوند داشته است و حد اقل از ارسطو بدین سو «دانش برین» خوانده شده است، اما فلسفه پیش از آن و بیش ازآنکه نوعی معرفت و دانایی باشد، گونۀ دید و نوعی نگاه به اشیاء و امور است. و بنا بر این بیشتر بصیرت و بینایی است تا معرفت و دانایی. فلسفه معلومات فلسفی نیست و وقتی که افلاطون در نامه هفتم از امری صحبت می کند که با نوشتن و گفتن قابل انتقال نیست و با تمرین و ممارست و مداومت انتقال می یابد و مستقر می شود، به جوهر فلسفه اشاره کرده است.
فلسفه به این معنا نه تنها در خویش آگاهی تاریخی آدمی نقش دارد، بلکه عین این خویش آگاهی است. فلسفه داشتن کتاب های فلسفی نیست. مکان استقرار فلسفه نه کتاب ها و کتاب خانه ها که رفتار و منش آدمی و به خصوص نحوۀ نگاهی او به اشیاء وامور است. خود آگاهی تاریخی همان تحقق فلسفه در رفتار وسلوک آدمی و برخورد بخردانه با انسان و مسایل انسانی در عینیت زندگی است. بنا بر این اگر فلسفه گونۀ دید و بصیرت و نحوۀ نگاه به اشیاء و امور است، فلسفه عین خود آگاهی تاریخی است. به مدد فلسفه است که می توان امور مربوط و نامربوط را از هم تشخیص داد، مهم و نامهم را ازهم بازشناخت و برتاریکی های زندگی پرتوی افکند ونوری افروخت.
اکنون با توجه به آنچه که گفته شد، می خواهیم گریزی بزنیم به وضعیت تاریخی کنونی خودما و بپرسیم که با عنایت به توضیحی که داده شد، ما اکنون در چه وضعیت تاریخی قرار داریم، با جهان خود چگونه نسبت برقرار می کنیم، هستی تاریخی ما چگونه تعین یافته است و بالاخره ما اکنون در کجایی جهان ایستاده ایم؟ به طور خلاصه ما اکنون در وضعیت تاریخی خود آگاه به سر می بریم یا ناخود آگاه؟
چند چیز در جامعه ما وجود دارد که اگر به عنوان نشانه به آن هانگاه کنیم، ما را به این نتیجه می رساند که وضعیت تاریخی کنونی ما وضعیت نا خود آگاهی تاریخی است. به این نشانه ها من به اجمال اشاره کنم:


۱- نا پرسایی: جامعه ما یک جامعه ناپرسا و بی مسئله است. سه قرن، کمتر یا بیشتر است که ما نه تنها پیوند استواری با دانش و دانایی نداریم، بل فرق دانایی و نادانی نیز از میان ما رخت بربسته است. هیچ کس، حتی در فردیت خویش، این بی پروایی به دانش و بی اعتنایی به معرفت و دانایی را مورد پرسش قرار نداده، بل همچون امر طبیعی و سرنوشت محتوم و مقدر، آن را پذیرا شده است. فلسفه حب دانایی است. اما وقتی که غرور و نادانی تقدیر تاریخی یک ملت را رقم بزند، در دلها به جای مهر و معرفت، کین و تعصب خانه می کند و مناسبات انسانی براساس غارت و یغما و توحش و تغلب استوار می گردد. چیزی که اکنون به عیان می¬بینیم.


۲- برخورد آیرونیک با غرب. می دانیم که نزدیک به دو قرن است که جهان اسلام و از جمله کشور ما، با دنیای غرب رابطه دارد. برخورد با دنیای غرب، خود نشانه دیگری است از ناخودآگاهی تاریخی ما. به طور خلاصه در برخورد با غرب، ما نه به محدودیتها، تواناییها و امکانات خود واقف هستیم و نه به طریق اولی شناخت که سر جای خودش، حتی معلومات مناسبی هم از غرب نداریم. این نکته به برخورد ما با دنیای غرب، رنگ و رخ متفاوتی داده است که از شیفتگی و شیدایی تا نفرت و بیزاری و برخوردهای اخلاقی و زیبایی شناسانه را در بر می گیرد. اما در این میان، جای آن برخوردی که از سر خودآگاهی و اندک مایه شناخت از غرب صورت گرفته باشد، خالی است. غرب، برای بعضی ها به ادبیات پست مدرنیتی تقلیل یافته است و برای برخی به آیین مسیحیت. که از آن هم مطلقا شناختی نداریم. و برای اغلب ما غرب چیزی جز سکس و خشونت و عیاشی و غارت و استعمار نیست. اما کمتر می توانیم غرب را در قالب نهضت روشنگری، خردگرایی و بلوغ آدمی و تجربۀ طولانی و تاریخی تسلط انسان بر سرنوشت خویش ببینیم و بفهمیم. برخورد با غرب خود یک ناگزیری تاریخی است و احتمالا هیچ ملتی در روی زمین نیست که مجبور به تعیین نسبت خود با غرب نباشد. اما همین نادیده گرفتن وجهۀ عقلانی غرب در برخورد با غرب نشان گسسته خردی و پریشان جانی است.


۳- تزئینی شدن دانش: پیشتر اشاره کردیم که سه قرن، کمتر، بیشتر است که ما رابطه چندان استواری با دانایی نداریم. اما نکتۀ مهم این است که تلقی ما از دانش، دیگرگونه شده است و شأن و منزلت دانایی در میان ما دچار دگردیسی شده است. شأن علم را نباید از تجلیل و تکریمی که در ادبیات دینی ما از علم و عالم صورت گرفته است نتیجه گرفت. شأن علم در یک جامعه، در راه حل بودن روشهای علمی در آن جامعه است. در جامعۀ ما هیچ مشکلی نیست که ما بخواهیم آن را با روش عملی حل کنیم. ما اغلب مشکلات خود را با قهر و خشونت و کین و تعصب می خواهیم حل کنیم نه با دانایی و این نشان می دهد که شأن علم در میان ما جز تزیین و تشریفات نیست. تشریفاتی و تزیینی شدن دانش، خود نشان دیگری از سردرگمی تاریخی و بی جایگاهی ما است. در چنین وضعیتی است که ما توان تشخیص اولویتها و فوریتهای خویش را از کف می دهیم. بر متنهای ناخوانده حاشیه می نویسیم. بدون اینکه بدانیم مدرنیته چیست، دو آتشه پست مدرن می شویم. از افلاطون چنان صحبت می کنیم که گویی هم صنفی ما بوده است. دانایی را در دانستن نام فیلسوفان غربی و در بهترین صورت نقل و مونتاژ نظریه های آنان می دانیم و بسی گسیختگی ها و ناهنجاری های دیگر که بی تردید نشان آسیب دیدگی خرد است.


این نکات، یعنی تزیینی شدن دانش و سقوط شأن و منزلت واقعی آن، برخورد فناتیک و حد اکثر کلیشه ای غرب و ناپرسایی و بی مسئلگی و مآلا نیندیشایی که اکنون ویژگی بارز جامعه ما است، نشان می دهد که وضعیت تاریخی ما، وضعیت ناخودآگاهی تاریخی است. اما چه می توان کرد؟ علی القاعده پاسخ با توجه به آنچه که گفته شد این باید باشد که به تفکر فلسفی باید روی آرد. اما، نه من در مقام توصیه هستم و نه مقام فلسفه ورزی، مقام توصیه است. تفکر فلسفی با توصیه ایجاد نشده است و با توصیه نمی پاید و بنابراین من، در برابر سردرگمی تاریخی که در آن قرار داریم، هیچ راه حلی ندارم. اما می خواهم همان سخن آغازینم را تکرار کنم که فلسفه عین خودآگاهی تاریخی است و به مدد فلسفه می توان نوری بر صحنه افشاند و اندکی پیش پای و دور و بر خود را دید و بالاخره دانست که ما در کجای جهان ایستاده ایم. تفکر فلسفی با توصیه به وجود نمی آید، اما اگر به هر ترتیبی در خانۀ وجود کسی مأوا گزید، جان او را دیگر خواهد کرد و «جان که دیگر شد جهان دیگر شود». من دامن سخن را در می کشم و فقط به یک نکته فرعی اشاره می کنم و آن اینکه قطعه نیایشی عربی را که من در آغاز خواندم، پارۀ از یک دعاییه مفصل از ابو نصر فارابی، مؤسس فلسفۀ اسلامی است که در کتاب «عیون الانبأ» ابن ابی اصیبعه، در ذیل سرگذشت فارابی آمده است. می دانیم که فارابی تنها فیلسوف در دنیای اسلام است که اندیشه تاریخی را مطرح کرده و از نسبت انسان و خرد وفلسفه با تاریخ پرسیده است. تعبیر عالم الشقأ او یعنی دنیای شقاوت و بی مهری، از نظر من همان ناخود آگاهی تاریخی است. خوب است این گفتار پریشان را که با نیایش از فارابی آغاز شد، اکنون با دعایی از افلاطون پایان دهم. و بدین ترتیب می خواهم صدر و ذیل این گفتار ناقص را به لطف کلام این دو بزرگ مزین کنم. در سراسر آثار افلاطون، این تنها تکۀ نیایشی است. افلاطون در پایان رسالۀ فایدروس، اینگونه به نیایش خدایان پرداخته است: «ای خدایان! به درون من زیبایی ببخشید و برونم را با درونم سازگار کنید. چنانم کنید که توانگری را در دانایی ببینم و چندان سیم و زرم دهید که دانایان را به کار آید». امیدوارم خداوند به همه نعمت زیبایی درونی ارزانی دارد. والسلام.

متن سخنرانیِ علی امیری

فیض‌محمد کاتب هزاره، به سنت تاریخ نگاری خردگرا در جهان اسلام تعلق دارد. تاریخ نویسی خردگرا جریانی از تاریخ‌نویسی در جهان اسلام است که خرد را ضابطه تحلیل داده‌های تاریخی می‌داند و در تبیین پدیده‌های تاریخی عقل را نه تنها حجت موجه بلکه داور نهایی قلمداد می‌کند.

 

فیض محمد کاتب هزاره و نهضت مشروطیت

متن سخنرانیِ علی امیری به مناسبت بزرگ‌داشت فیض‌محمد کاتب از سوی وزارت فرهنگ افغانستان

مقدمه

هرگاه سخن از تاریخ مشروطیت در افغانستان سخنی به میان می‌آید، معمولا از فیض‌محمد کاتب هزاره به عنوان کسی یاد می‌شود که در نهضت مشروطیت سهمی داشته است. این یادآوری بعد از آن‌که مرحوم عبدالحی‌حبیبی در کتاب «جنبش مشروطیت در افغانستان» کاتب را جزء مشروطه‌خواهان دور دوم یاد کرده، رواج یافته است. آقای حبیبی از علاقه او به جنبش مشروطه و زحمات او در این راه به اجمال و کوتاهی یاد می‌کند. حجم مطالبی را که مرحوم حبیبی به کاتب اختصاص داده است کم تر از نیم صحفه است و شگفت‌انگیزتر اینکه جز همدلی و مشارکت عملی کاتب با مشروطه‌خواهان به اندیشه‌های مشروطه‌خواهی یا عدم مشروطه‌خواهی او اشاره‌ای نشده است. به نظر می‌رسد اکنون وقت آن رسیده که از نسبت کاتب با جنبش مشروطیت پرسش کنیم. من از کمیته برگزاری سمینار تجلیل از کاتب سپاس‌گزارم که فرصت و بهانه تأمل در این نسبت‌را برای من در این‌جا در حضور شما فراهم کرده است.

پرسش اصلی من این است که چه نسبتی میان آثار، افکار و شخصیت کاتب و جریانی که به‌نام نهضت مشروطیت در تاریخ ما نام نام‌بردار شده است وجود دارد؟ برای پاسخ دادن به این پرسش ما باید پیشاپیش اندیشه سیاسی کاتب را بررسی کنیم. تنها با تامل در اندیشه‌ی اوست که می‌توانیم نسبت کاتب را با نهضت مشروطیت دریابیم. می‌دانیم که کاتب یک تاریخ نگار است. اما او به سنت تاریخ نگاری خردگرا در جهان اسلام تعلق دارد. تاریخ نویسی خردگرا جریانی از تاریخ‌نویسی در جهان اسلام است که خرد را ضابطه تحلیل داده‌های تاریخی می‌داند و در تبیین پدیده‌های تاریخی عقل را نه تنها حجت موجه بلکه داور نهایی قلمداد می‌کند.

 تردیدی نیست که تاریخ نگاری در جهان اسلام با علم‌الحدیث، کلام و رجال آغاز گردید و در همبستگی تام با الهیات تغییر و تحول یافت. طبری که به شیخ‌المورخین معروف است نه تنها یک تاریخ‌نویس که د رعین حال یک مفسر و فقیه نیز بود. اثر نامدار او «تاریخ الرسل والملوک» را که در آن پدیده‌های تاریخی یک‌سره مستند به خداوند است، نه مستند به انسان یا طبیعت، می‌توان نوعی تلاش برای پیوند الهیات و تاریخ دانست. در این دیدگاه تاریخ بازتاب اراده و مشیت خداوند است. ابن کثیر دمشقی با کتاب خود «البدایه و النهایه» نیز روشی طبری ‌را به کاربسته است. در چارچوبِ این نگاه تاریخ، درامِ الاهیاتی از پیش نوشته‌ی است که هيچ عامل انساني و طبیعي د رکار گردانی آن نقش ندارد. یگانه کارگردان و نقش آفرین اصلی خداوند است و انسان و ماه و ستارگان و هر آن​چه هست بازيگر.

با گذشت زمان و در پاسخ با مواجه‌ی مسلمانان با مشکلاتِ تاریخی جدید، به‌تدریج اندیشه‌های خردگرا در تاریخ‌نویسی، در تمدن اسلامی، ظهور کردند. احتمالا نخستین بار این ابوالحسن علی بن‌حسین مسعودی  بود که شالوده‌های عقلانی برای تاریخ نگاری فراهم نموده و آن را بر الگوی خرد استوار کرد. این خط خرد گرایی در تاریخ با کارهای ابن واضح یعقوبی و ابن مسکویه رازی ادامه پیدا یافته و با ابن‌خلدون در قرن هشتم به اوج خود می‌رسد. شالوده‌های فکری تاریخ‌نویسی خردگرا، در خردگرایی فلسفی نهفته است که بنیادهای آن در قرن سوم به‌دست فارابی استوار شد. این شالوده‌های عقلانی در حوزة تاریخ‌نگاری زبان پارسی نیز راه خود را گشود. در سده چهارم و پنجم در زبان پارسی اثری همچون دانشنامه علایی نوشته شیخ الرئیس ابن سینای بلخی، و اندکی پس از آن همه آثار ناصر خسرو را در فلسفه و مقارن آن تاریخ مسعودی معروف به تاریخ بیهقی نوشته ابوالفضل بیهقی را در تاریخ داریم. تاریخ بیهقی داده‌های تاریخی را در چارچوب خرد و عقلانیت بررسی می‌کند. تاریخ بیهقی فرود ملکوت الهیات به جهان خرد تجربی است. او در بخش‌هایی کتابش از روش و برداشت خود از تاریخ پرده برداشته و هدف خود از تاریخ نویسی را نه بلند بردن ذکر مسعود غزنوی که عبرت و درس و تجربه می داند و به قول خودش در تلاش تدوین یک «تاریخ پایه» است.

 این سنت خردگرا با گذشتِ زمان تضعیف، امارشته آن یک سره گسسته نشد. تداوم اندیشه خرد گرا را در تاریخ‌نویسی در «تاریخ جهانگشای جوینی» نوشته عطاملک جوینی یکی دیگر از مفاخر این سر زمین نیز می‌توان پی‌گیری کرد. در تاریخ‌نگاری معاصر اما، مشعل‌دار این سنت فیض محمد کاتب هزاره است. بسیاری از نویسندگان کاتب را به بیهقی تشبیه نموده و لقب افتخار آمیز «بیهقی معاصر» را به او داده‌اند. وجه شبه این تشبیه اما تا کنون از سوی هیچ‌کسی به‌درستی برسی نشده است. دوستان اهل ادب می‌دانند که شباهت کاتب با بیهقی صرفا از وجه ادبی و زبانی نیست.  بیهقی به دوران کمال و شکوفایی و سادگی نثر پارسی تعلق دارد در حالیکه که کاتب مقارن به شروع نثر جدید پارسی و تا حدودی در دوران انحطاط نثر پارسی قرار داشت. با وجودآن‌که تسلط کاتب بر ادب تازی و پارسی بی‌همتا بود وبنا براین نوشته و نثر او از معدود نوشته‌های پخته و پیراسته سرزمین ما است، اما نثر کاتب به لحاظ سبک با بیهقی تفاوت بسیار دارد. بنابراین شباهت میان کاتب و بیهقی را می‌بایست در منطق تاریخ نویسی آن‌ها جست‌وجو کرد که هردو تاریخ را بر بنیاد خرد استوار نموده و خرد وعقلانیت را چونان ضابطه جاودانی در تحلیل پدیده‌های تاریخی به کاربسته‌اند.

کاتب و مشروطیت

 اکنون می‌توان به پرسشی که در طلیعه‌ی بحث مطرح کردیم بازگشت. کاتب تنها تاریخ‌گزار خرد گرا نیست، اندیشه‌ی سیاسی او مبتنی بر خردگرایی است. در این اندیشه سیاسی خرد تنها شالوده تحلیل و تبیین پدیده های تاریخی نیست، بلکه خرد در نظر کاتب شالوده مناسبات اجتماعی نیز هست و بنا براین عقلانی‌کردن سیاست موضوع اصلی تلاش‌های فکری و فرهنگی اوست. کاتب نه تنها با تمام توان در راستای تحلیلِ عقلانی امرگذشته کوشش نموده و سوء کارکردهای نظام سیاسی مبتنی بر ستم و زیان‌های ناشی از این شیوه حکومتداری برای جامعه را باز گفت می‌کند، بلکه به حکومت داری خردگرا به منزله یگانه راه حل استبداد سیاسی حاکم بر افغانستان نگاه می کرده است. سراسرمجلدات سراج التواریخ اثر نامدار کاتب این اندیشه را که فساد و تباهی و فاجعه‌های اجتماعی ریشه در نابخردی‌های زمامداران و غیبت خرد و عقلانیت در مناسباتِ سیاسی و اجتماعی دارد، باز گو می کند. من در این‌جا به کتاب تذکرالانقلاب اشاره می کنم که از دیدگاهی که ما در اینجا برگزیده ایم اهمیت اساسی دارد.

این کتاب یادداشت‌های شخصی کاتب و در باره یکی از جدی‌ترین دگرگونی‌های سیاسی کشور است که کاتب تعبیر انقلاب‌ را در موردِ آن‌ها به کار می‌برد. فراموش نکنیم که انقلاب در عنوان این اثر معنای مدرن کلمه را افاده نمی کند و منظور از آن بیشتر بلوا و آشوب وشورش و ناهنجاری‌های سیاسی و فرهنگی است. روایت و گزارش کاتب، اما، در همین کتاب نشان می‌دهد که او از چه نوع نظام سیاسی طرفداری می کند. کاتب در اینجا تعابیری را به کار می‌برد که  وفاداری او به اندیشه سیاسی خرد گرا یا فلسفه سیاسی مبتنی بر عقل را نشان می‌دهد.  او به  عهد کلاسیک فلسفة اسلامی، به ویِژه "مکتب  بلخ" و الاهیات معتزلی توجه ویژه دارد و حتی طنین برخی ازتعابیر فارابی، نظیر مدینه فاضله و ماننداین ها را می‌توان در نوشته های او دید.

این کتاب به‌طور غیر مستقیم اندیشه سیاسی کاتب را باز می‌نماید و نشان می‌دهد. هرچنداین اندیشه هنوز شکل بسیار اجمالی و ابتدایی را دارد اما سمت و سوی اصلی آن روشن است. کاتب در امر حکومت، چنان‌که از این رساله بر می‌آید، خرد و تجربه بشری را مهم می‌داند و در نشان‌دادن کاستی‌های حکومت و نا به‌هنجاریهای اجتماعی هرگز به نصوص دینی متوسل نشده است. با تمامی اجمالی که در گزارش کاتب وجود دارد این نکته مسلم است که کاتب حکومت را امر بشری می‌داند نه خدایی و بنابراین ایجاد و استقرار سیاستِ انسانی و مفید را در به‌کار گیری خرد و تجربه بشری میسر می بیند.

با توجه به منطق تاریخ نگاری کتاب که به اجمال به آن اشاره شد، می‌توان نتیجه گرفت که اندیشه سیاسی کاتب احیای سنت خردگرایی است و می‌بایست در چارچوب سنت عقلانی بلخ، الاهیات معتزلی و تاریخ‌نگاری و بیهقی قرائت گردد. کاتب به عنوان تاریخ‌نویس مشروطه خواه به‌معنای متعارف کلمه، یک  مشروطه خواه سطحی نبود. او از نظر عقلی و فلسفی مشروطه‌خواهد بود. نشانه‌های که او به اندیشه سیاسی مدرن علاقه داشته یا از آن مطلع بود در آثار او مشاهده نمی‌شود. مشروطیت برای کاتب به صورت دولت خرد یا زمامداری مبتنی بر تجربه و عقلانیت ظاهر می شود و در این راستا او به اندیشه سیاسی کلاسیک اسلامی بیش‌تر توجه دارد تا اندیشه سیاسی مدرن. تجدید سیاست با توجه به میراث عقلانی اسلامی به معنای تجدید سنت است و اگر این برداشت درست باشد کار کاتب بسی پیش‌تر از آنچه که در ابتدا به نظر می‌رسد عمق و اهمیت پیدا می‌کند و به مراتب فراتر از سیاست می رود.

به هر حال قدر مسلم آن است که کاتب مناسبات سیاسی ظالمانه و استبدادی را نفی می‌کند و ستم و فجایع اجتماعی را به نابخردی و غیبت عقلانیت از مدار مناسبات انسانی در جامعه نسبت می‌دهد. برای حل این مسئله کاتب نظام‌های سیاسی نوعی دوران خود را مردود می‌دانست، اما طرح سیاسی او به رغم اجمال، استوار کردن مناسبات اجتماعی بر پایه‌ی عقلانیت و وفاداری به خرد جمعی بود. او در جست‌وجوی راه حلی از درون است تا بیرون. او به تجدید سنت و خرد می اندیشد نه وارد کردن یک الگوی سیاسی. به‌دین ترتیب کاتب در محدودة امکانات خود به اجتهاد سیاسی دست می‌زند و می کوشد که با نقد وضع موجود و تأمل در امکانات تاریخی و مواریث فکری راه تجدد را بگشاید در حالیکه بسیاری از همگنان و به‌ویژه معاصرین مشروطه خواه وهم سنگران او با تکرار بدون تذکر الگوی سیاسی مدرن در دایرة بسته‌ی تقلید گرفتار ماندند.

کاتب مشروطه‌خواه بود اما مشروطه‌خواهی که برخلاف همگان دیدگاه سیاسی خود را نیز برای ما به میراث گذاشته است. بر اساس این میراث درک او از مشروطیت بیش از آن‌که استقرار نوعی نظام سیاسی مدل غربی باشد تجدید بناهای سیاسی بر اساس تجدید اندیشه سیاسی در سنت اسلامی است. کاتب مشروطه‌خواه بود اما مشروطیت را نه در نفی سنت بلکه در تجدید آن می خواست. ناکامی تجددطلبی سنت‌ستیز و پی‌آمد های دهشت‌ناک بی اعتنایی به تحول اندیشه سیاسی در اسلام و انحطاط آتی آن، نشان می‌دهد که موضع کاتب درست بوده است. کاتب با آگاهی ژرفی که از سنت اسلامی و شناخت عمیقی که فاجعه‌های نظام استبدادی داشت، به چیزی توجه کرده بود و می‌اندیشید که برق روشنفکری مانع از آن بود که بسیاری از روشنفکران معاصر او آن را بنگرد. کاتب از منظر "سوژة حقیقت" به وضعیت می‌نگریست و معتقد بود که با تجدید سنت می‌توان عناصر خردگرا و عقلانی آن را برجسته و مناسبات انسانی را بر اساس آن سامان داد. او شاه متجدد امان الله خان را در تذکر الانقلاب ملامت می‌کند که به‌جای تحکیم استقلال و تقویت پایه‌های کشور و ترویج معارف به امور بی‌هوده چون لباس و پوشاک پرداخته و فرصت را از دست مردم ربوده است.

به طور خلاصه می‌توان گفت که با توجه به آثار کاتب مشروطیت در نگاه کاتب به معنای تجدید سنت و تأمل در امکانات آن است. این تأمل شامل برجسته کردن عناصرمانند خردگرایی در سنت ماست که ‌بی‌تردید در آشوب کنونی نیز می‌تواند در ساماندهی نظم اجتماعی ما را یاری رساند. فیض محمد کتاب هزاره در عصر "کسوفِ مطلق خرد" می‌زیست، اما به جای خزیدن در کنج عزلت عرفان و یا فریب دادن خویش با فرهنگِ شفاهی خود را "وقف خرد" و «تولید متن» کرد. از نظر او مشروطیت همان عقلانی‌کردن سیاست است. عصارة کارهای فکری کاتب آن است «خرد باید آموخت تا بتوان شادمان زیست». تفکر برای او گزیر از فاجعه و نابخردی است، آن هم در وضعیتی که تمامی این سرزمین از جهل و تاریکی و بی‌خردی درخشان بود.

والسلام.

علی امیری، کابل، 10 قوس 1390

 

افلاطون گفته "روح" دایره است

 

افلاطون گفته "روح" دایره است
و من دایره های روحم را کشف کردم!
پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند
و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود
نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم
و گاهی اوقات نداریم!
گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند
به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند

نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد
و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود
حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی ...

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول
ممکن است باعث شود راهت را گم کنی
یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را از دست بدهی

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی
به همین دلیل بسیار مهم است
که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند
حتی گاهی بیشتر از آنچه که
خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس
این فرد چه حسی در من ایجاد می کند ...
در کنار او می توانم خودم باشم؟
با او می توانم رو راست باشم؟
می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟
در کنار او احساس راحتی می کنم؟
وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟
و وقتی می رود چه حالی می شوم؟
وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟
آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری
پس با خودت روراست باش
با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن
و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد
هر روز زمانی را می گذرانی
باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری
حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی
ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود
از خودت بپرس
در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟
آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند
با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی ...
ارزشهای مشترک با آنها داری
و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی
دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند
مربیان ... آموزگاران
و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند
بیرون رفتن و خندیدن ...
چیزی به تو اضافه نمی کنند
ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکاران و اقوامند
و شاید آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا میکنند
و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی
هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی
و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند
افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!
آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند
افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند
حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی
افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند ...
در کنار آنها نمی توانی راحت باشی
و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

دایره آخر جای دورترین افراد است
جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،
کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند
و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی
اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند
مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند
نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی ...
یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن
چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد
و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی
وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی
وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!
وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:
برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،
یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.
انتخاب با توست ...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم
و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!
این یکی از حقایق عجیب زندگی است،
و اگر این را بفهمی،
هیچوقت برای تغییر دیر نیست

متن سخنراني احمد بهزاد در مراسم تشييع جنازه شهيد جواد ضحاك

بسم الله الرحمن الرحیم.
 شهادت مظلومانه یار، همراه و همراز رهبر شهید را به خانواده معظم اش، همکاران عزیزش، و تمام  مردم صبور، مردم قهرمان ولایت بامیان صمیمانه تسلیت عرض میکنم. دوستان عزیز در دقایق کوتاه میخواهم بسیار فشرده و مختصر اشاره ی داشته باشم به اینکه ما به کدام سو روان هستیم. آیا شهادت ضحاک آخرین مورد از سلسله از دست دادن سرداران جهاد و مقاومت و سرمایه های بزرگ ملی ماست؟
ادامه نوشته

متن سخنرانی والی دایکندی در پانزدهم شعبان

بسم الله الرحمن الرحيم

و نريد ان نمن علي الذين استضعفو في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين

اي ظهور آخرين آغاز شو

اي گل موعود نرگس باز شو

از شفق برگرد اي راز سترگ

بازگرد اي مثنوي ساز بزرگ

ادامه نوشته

نامه چارلی چاپلین به دخترش

نامه چارلی چاپلین به دخترش

دخترم جرالدين، از تو دورم،  ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نميشود. تو کجايی؟ در پاريس، روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟ اين را ميدانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهايت را ميشنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه، نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.

جرالدين، در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور  گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن; زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزد و هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام. جرالدين دخترم، تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است.

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترين صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گيرد، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشيده ام. من درد نابسامانی را کشيده ام. و از اينها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با اين همه زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند حرفی نبايد زد. به دنبال نام تو نام من است :"چاپلين"

جرالدين دخترم، دنيايی که تو در آن زندگی می کنی، دنيای هنرپيشگی و موسيقی است. نيمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه ليزه بيرون می آيی، آن ستايشگران ثروتمند را فراموش کن . حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل ميرساند بپرس . حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خريد لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جيبش بگذار. به نماينده خود در پاريس دستور داده ام فقط وجه اين نوع خرجهای تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرجهای ديگر بايد صورت حساب ان را بفرستی.

دخترم جرالدين گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بيوه، کودکان يتيم را بشناس و دست کم روزی يک بار بگو: من هم از آنان هستم. تو واقعا يکی از آنان هستی و نه بيشتر. هنر قبل از اينکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را ميشکند . وقتی به مرحله ای رسيدی که خود را برتر تماشاگران خويش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازيگران همانند خويش را خواهی ديد که از قرن ها پش زيبا تر از تو، چالاکتر از تو و مغرور تر از تو هنرنمايی ميکنند. اما در آنجا از نور خيره کننده تئاتر شانزه ليزه خبری نيست.

دخترم جرالدين، چکی سفيد امضا برايت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگيری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو: سومين فرانک از آن من نيست. اين مال يک مرد فقير و گمنام است که امشب به يک فرانک احتياج دارد. جست و جو لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی يافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نيروی فريب و افسون پول، اين فرزند بی جان شيطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سيرک زيسته و هميشه و هر لحظه برای بند بازان روی ريسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم اين حقيقت را بگويم که مردم بر روی زمين استوار و گسترده بيشتر از بند بازان ريسمان نا استوار سقوط می کنند.

دخترم جرالدين، پدرت با تو حرف می زند. شايد شبی درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب بدهد و آن شب است که این الماس، آن ريسمان نا استوار زير پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زيبای يک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفريبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. هميشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از اين رو دل به زر و زيور نبند. بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او يک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی اين را وظيفه خود در قبال اين موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در اين خصوص برای تو نامه ای بنويسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعريف "عشق "که معنی آن" يکدلی" است شايسته تر از من است. دخترم هيچ کس و هيچ چيز ديگر در اين جهان نمی توان يافت که شايسته آن باشد. دختری ناخن پای خود را برای آن عريان می کند. برهنگی بيماری عصر ما است. به گمان من تن تو، بايد مال کسی باشد که روحش را برای تو عريان کرده است. حرف بسيار برای تو دارم، ولی به وقت ديگر می گذارم. و با اين آخرين پيام نامه را پايان می بخشم. انسان باش، پاک دل و يکدل; زيرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

 

پدر تو، چارلی چاپلين

 

 

 

 

قسمتي از نامه چارلي چاپلين به دخترش

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش: تا وقتی قلب عریان كسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد، گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی كسی را در قلبت جای دهی سعی كن كه فقط یك نفر باشد به او بگو كه تو را بیش تر از خودم و كمتر از خدا دوست دارم زیرا كه به خدا اعتقاد دارم و به تو نیاز دارم

 

بازهم در بارۀ سال 2014

به هر اندازۀتقویم بسوی سال 2014 تقرب میجوید پرابلم ها ودشواری بیرون رفت قوای خارجی (ناتو)در ذهنیت ها بشکل جدی تداعی یافته ،همه در جستجوی بیرون رفت از این بحران وورطه هولناک هستند، دلالان سود وسرمایه با اتکا با مافیای اقتصادی شربت های جام شرین درآمد های غیر قانونی را با دستان باز بنام بازار آزاد قاپیده، ودارو ندار مردم بیچاره را
ادامه نوشته

مروری بربخشی از حوادث و رویداد های یازده سال گذشته کشور ما

یازدهم سپتمبر سال جاری یازده سال از فروریزی آسمان خراشان امریکا میگذرد زیر همین بهانه سردمداران قصر سفید و متحدین جهانی آنها غوغای را زیر نام مبارزه با القاعده ‚ تروریزم ‚مواد مخدر وغیره بر پا کرده با تدویر اولین جلسه در بن با استعمال سلاحهای پیشرفته نظامی برنهادهای نظامی کشورما یکبار دیگر گماشته گان گوش بفرمان خویش را که در غارت ثروتهای
ادامه نوشته

بخشی ازشباهت ها بین جناب کرزی و نورالمالکی

آًقای نورالمالکی و جناب حامد کرزی و گروپ مربوط شان هردو به اساس برداشت های تحلیل ګران به صورت عمده کسانی اند که به کمک و پشتیبانی مستقیم ایالات متحدﮤ  امریکا درین دوکشور به قدرت رسیده اند و بقای شان نیز درادامــﮥ  این مساعدت های سیاسي، اقتصادی و نظامی دیده میشود.

ادامه نوشته

حال کشور پس از ۲۰۱۴

تا جایی که روشن است در این مورد می توان صحنه های گونه گونی را آراست که بیش تر بر پایه های گمانه زنی استوار اند
ادامه نوشته